شناخت اجتماعي؛ پيوندگاه روانشناسي و جامعه
جمعه 27 ارديبهشت 1387 - ساعت 18:55

شگرد پرسشگري سالم داراي روش شناسي ويژه يي است که نياز به آموزش دارد.

 

هميشه کرم هاي ابريشم به پروانه تبديل مي شوند و سپس پروانه ها همواره گمان مي کنند که در گذشته پروانه هاي کوچکي بوده اند. رشد، همه ما را دروغگو مي کند. ويلانت (1977)
آيا در جايگاه يک خبرنگار، يک قاضي، يک سياستمدار، يک مدير يا يک درمانگر، مي توان همواره درست انديشيد و درست عمل کرد؟ آيا داوري، برداشت، ر اي، حکم، تصميم و تشخيص ما مي تواند زير رخنه ادراک ها و برداشت هاي قبلي و نيز کليشه هاي ذهني ما قرار داشته باشد و به همين دليل لغزش ها را دامن زند؟ چگونه مي شود با پيرايش ذهن از کژي ها، به ذهن سپيد دست يافت و واقعي تر انديشيد و عمل کرد؟
رفتار و گرايش اجتماعي انسان، وابسته به فرآيندهاي زيرساز گوناگون و چگونگي پيوند «ذهن» و «واقعيت» است؛ و شناخت اجتماعي دانشي است براي روشن سازي اين فرآيندها و پيوندها. امروزه در باختر زمين، يافته هاي اين دانش نوين رهنمودهاي کاربردي گسترده يي را در دسترس کساني قرار داده است که در گستره هاي گوناگون از جمله روابط اجتماعي، قضاوت، سياست، نظرخواهي هاي اجتماعي و کار باليني (مانند درمان هاي رواني) کار مي کنند و شگفت آنکه تاکنون جاي يک نوشتار گسترده، فراگير و کاربردپذير در فارسي تهي بوده است. شايد برگردان کتاب شناخت اجتماعي نوشته خانم پروفسور زيوا کاندا به فارسي توسط نگارنده اين سطور، آغاز تلاشي باشد براي پر کردن بخشي از اين کمبود.
جريان اطلاعات و دانش، همواره ذهن را زير رخنه خود دارد و چيرگي اطلاعات گاه چنان است که لغزش ذهن گريزناپذير به گونه يي که هيچ کس را ياراي درست انديشي نمي ماند و کژانديشي، پردازش سوگيرانه و ارزيابي اشتباه آميز به آساني گريبانگير همگان است. شناخت اجتماعي دانشي نشان مي دهد که چگونه آدمي در برخورد با پديده هاي گوناگون به لغزش کشيده مي شود، و نيز چگونه روش هاي درست براي راهبري آدمي در اين گستره ناروشن ما را از لغزش باز مي دارد.
يکي از زمينه هاي لغزش، نا آگاهي ما از قوانين آماري است. ناتواني ما در کاربرد قوانين آماري در قضاوت ها و ارزيابي ها، از جمله ناتواني ما در شناسايي روابط و همبستگي بين متغيرهاي مختلف مي تواند خدشه پذيري بسياري از قضاوت هاي ما را در پي داشته باشد. اين ناتواني هنگامي بيشتر رخ مي دهد که ما در جايگاه يک قاضي يا هيات منصفه هستيم و مي کوشيم درباره گناهکاري يا بي گناهي يک متهم تصميم بگيريم؛ يا در جامه يک متخصص تلاش مي کنيم درباره روايي نظريه يي جديد پيرامون يک اختلال يا بيماري نظر دهيم؛ يا روي صندلي يک سياست مرد (يا سياست زن) مي خواهيم سر موضوع هاي اجتماعي يا سياسي، تصميم سازي کنيم. برخي يافته ها در اين زمينه نگران کننده است. پژوهش ها نشان مي دهد زنجيره ارائه شواهد در دادگاه، مي تواند بر جمع بندي هيات منصفه (يا قاضي) تاثير بگذارد؛ يک زنجيره به يک حکم، و زنجيره ديگر به حکمي متضاد مي انجامد. اين چنين لغزش هايي تنها به دادگاه ها محدود نمي شود و بسياري از گستره ها را دربر مي گيرد. گاهي اين گونه يافته ها و سازوکارهاي زيرساز آن مي تواند به فرد کمک کند از لغزش در اين زمينه ها بپرهيزد.
همه گيري «تفکر واقعيت گريز» پديده يي است که شناخت اجتماعي چيستي و چرايي آن را مي کاود. هنگامي که به يک «انگاره» برمي خوريم، شايد ذهن در پي شواهد مثبتي بگردد که تاييدکننده آن انگاره است.
همه ما با اندکي توجه، درخواهيم يافت هنگامي که در برابر اين پديده قرار گرفته ايم، به آساني به آن تن داده ايم. شگفت آنکه گاه ما در کار حرفه يي خود نيز فرد مراجع را به سوي چنين پديده يي مي کشانيم. مشاور يا درمانگري را در نظر بگيريد که تلاش مي کند فرد افسرده يي را از جنبه هاي منفي زندگي جدا سازد و او را متوجه جنبه هاي مثبت کند. بنابراين فرد را به سوگيري مثبت در زندگي مي کشاند. هرچند اين ترفند مي تواند به دلخوشي و شادابي مراجع بينجامد، اما پيروي از آن در زندگي، چونان يک «سبک» و «نگاه» مي تواند آسيب زا باشد.
مثبت انديشي و تنها ديدن جنبه هاي مثبت، يک سوگيري واقعي است که شايد فرد را از ديدن درست واقعيت (با همه جنبه هاي مثبت و منفي آن) بازدارد و همين نکته است که فرد را آسيب پذير مي کند. کسي را در نظر گيريد که سوار بر قايقي، سرگردان چشم اندازهاي زيباي پيرامون است، بي گمان از آنکه آب از روزني در بدنه قايق به درون رخنه مي کند. رخنه آب از روزن به درون، ناخوشايند، و اما واقعيت است. اين گونه مثبت انديشي به جست وجوي سوگيرانه شواهد در حافظه (درون) و نيز در واقعيت (برون) مي انجامد. افزون بر اين، شيوه يکجانبه و سترون در کار پرسش و پرسشگري نيز مي تواند به سوگيري دلخواه بينجامد. گستره هاي تشخيص بيماري ها، درمان، پژوهش، رسانه ها (به کار پرسشگري جهت دار و هدايتگر به سوي پاسخ هاي خاص خبرنگاران صدا و سيما توجه کنيد) و ديگر نهادهاي اجتماعي همواره در آستانه پرسشگري هاي يکجانبه و سوگيرانه قرار دارند و گاه به گونه يي پرسش مي شود که فرد پرسش شونده به سوي پاسخ دلخواه راهبري شود. شگرد پرسشگري سالم داراي روش شناسي ويژه يي است که نياز به آموزش دارد. يافته هاي برآمده از پژوهش هاي شناخت اجتماعي، به ما در اين زمينه ياري مي رساند.
نقش شايان حافظه در جنبه هاي شناختي گوناگون از جمله ارزيابي، قضاوت، مساله گشايي و تصميم سازي در پژوهش هاي دامنه داري آشکار شده است. براي نمونه، ما براي مساله گشايي، قبل از هر چيزي، به حافظه خود برمي گرديم و داده هايي را از آن بازخواني مي کنيم و سپس به جمع بندي و دادن راهبرد براي گشايش مساله مي رسيم. پژوهش ها، از جمله پژوهش هايي که نويسنده اين نوشتار و همکاران گزارش کرده اند، نشان مي دهد که بازخواني داده هاي اختصاصي از حافظه مي تواند به مساله گشايي کارا بينجامد و اگر اين داده ها بيش کلي (بيش از اندازه کلي) باشد، کارايي راهبردها دچار دشواري خواهد شد.
حافظه و جنبه هاي اجتماعي آن، موضوعي است که شناخت اجتماعي به آن مي پردازد. لغزش هاي حافظه گاه آن چنان برجسته است که براي فرد و ديگران دشواري به همراه مي آورد. يافته هاي پژوهشي پيرامون پديدارشناسي حافظه، شکننده بودن حافظه در برابر اطلاعات گوناگون را نشان مي دهد. به نظر مي رسد تجربه هاي پيش و پس از رخداد بر حافظه ما درباره آن رخداد تاثير مي گذارد و سرانجام، خاطره آن رخداد در ذهن ما با آنچه در واقع رخ داده است، همخوان نيست. پژوهش ها پيرامون «حافظه سرگذشتي» نشان مي دهد که پرسش هاي هدايتگر هنگام روان درماني به ويژه روان درماني هاي گذشته گرا مانند روانکاوي (آن هم به شيوه غيراصولي آن که در ايران ديده مي شود)، اطلاعات تکرارشونده رسانه هاي همگاني درباره يک رخداد، بازجويي ها و «سين جيم» هاي دادگاه ها از متهم، و موقعيت هاي مشابه مي تواند دستکاري حافظه را در پي داشته باشد. به نظر مي رسد در شرايط ويژه يي، حافظه شکننده مي شود. اگر رخ نمود اين پديده در موقعيت هاي پيش گفته را براساس يافته هاي پژوهشي بپذيريم، بسياري از رفتارهاي اجتماعي و گفته هاي افراد، روايي خود را از دست مي دهد و درست به همين دليل است که درمانگران، رسانه ها، دادگاه ها، مراکز نگهداري (مانند کانون هاي اصلاح و تربيت) و ديگر مراکزي که با کاربرد حافظه مردم سروکار دارند، مي توانند از يافته هاي پژوهش شناخت اجتماعي در زمينه حافظه بهره برند. براي نمونه، بايد افزود چنانچه حافظه هنگام درمان روانکاوي و کاوش هاي گذشته گراي درمانگر دچار دستکاري شود، مي توان چشم به راه آسيب هاي رواني و اجتماعي جديد و جبران ناپذيري براي فرد بود.
«کليشه هاي ذهني و کليشه انگاري» و پديده هاي وابسته، مانند «تهديد کليشه»، از موضوعاتي است که در حيطه شناخت اجتماعي درباره آن اطلاعات به دست مي آوريم. دامنه اثر کليشه ها بسيار گسترده است و پيامدهاي آن مي تواند کيفيت زندگي آدمي را در برگيرد. براي نمونه، کليشه هاي منفي درباره سياهان، زنان و مردمان جهان سومي، يا در کشور خودمان کليشه هايي که درباره اقوام هم ميهن خود داريم (و بسياري از آنها را جوک ها و عملکرد رسانه هايي مثل صدا و سيما دامن مي زند)، مي تواند به نابرابري هاي اجتماعي و فزوني فقر، کم سوادي و جرم آفريني در اين گروه هاي کليشه شده بينجامد. کليشه هاي منفي، فرصت هاي اجتماعي- اقتصادي را براي گروه کليشه شده، کاهش مي دهد که تبعيض، خشم، کشمکش هاي اجتماعي، غارت و... را مي تواند در پي داشته باشد.
از اين ميان، کليشه فرودستان در ذهن فرادستان و کليشه فرادستان در ذهن فرودستان نقش شگفتي بازي مي کند و زنجيره رفتار متقابل آنها را شکل مي دهد. بنابراين شناسايي و اصلاح کليشه هاي منفي مي بايست در دستور کار جامعه يي باشد که به رستگاري انسان هاي (شهروندان) خود اهميت مي دهد. در اين زمينه، پديد آوردن محيط آموزشي مناسب براي کاهش و زدايش تهديد کليشه ها مي تواند راه گشا باشد.
گذشته از اثر منفي تهديد کليشه بر چگونگي برابري فرصت ها و امکانات اجتماعي، اين پديده از راه به وجود آوردن اضطراب در اعضاي گروه هاي کليشه شده، زمينه ساز ناتواني و ناکامي فزون تر آنها مي شود. در واقع آموزش مي تواند از اثر دوگانه «تهديد کليشه» و «اضطراب پيامد» آن بکاهد. «فرضيه تماس» و «همبودي همگنان» مي تواند اثر کليشه هاي منفي و «انگ ها» را کاهش دهد. اما بايد توجه داشت آن گونه که مظفر شريف، روانشناس اجتماعي امريکايي، در آزمايش هاي خود نشان داده است، پديد آوردن تضادها و کليشه سازي در ذهن ها بسيار آسان تر از زدودن آنها است. راستي، چقدر گرايش هاي صلح جو به چنين ظرافت هايي آگاه هستند؟ گاه نقش کليشه ها بر پهنه ذهن ما، با وجود تماس با اعضاي گروه هايي که رفتار و منش آنها با کليشه هاي ذهن ما همخوان نيست، پايدار مي ماند. اين موضوعي است که بسياري از پژوهشگران را واداشته است که با طراحي پژوهش هايي، پيچيدگي هاي اين پديده را رمزگشايي کنند. به نظر مي رسد اين يافته ها مي تواند در پديد آوردن آينده يي بهتر نقش والايي داشته باشد. برخي مي گويند شايد نتوان کليشه ها را از ميان برداشت، ولي مي توان رخ نمود آنها را از حالت خودکار به وضعيت آگاهانه تبديل کرد.
گاه در بده بستان هاي اجتماعي اين پرسش مطرح مي شود که به چه ميزان برآورد ما از «نظر اکثريت جامعه» با واقعيت همخوان است؟ «بي خبري جمع نگر» و «هم رايي کاذب» پديده هايي هستند که مي تواند ما را به پاسخ اين پرسش اساسي نزديک کند. «هم رايي کاذب» يک اثر نسبي است و هنگامي رخ مي دهد که فرد تصور مي کند نگرش مخالف نظر خودش همه گيرتر است، در حالي که بي خبري کاذب يک اثر مطلق است و هنگامي رخ مي نمايد که فرد همه گيري نگرش خود را در جامعه فراگير، بيش برآورد مي کند. نقش همه پرسي ها و نظرخواهي هاي همگاني- که براي دموکراسي نوين نقش گريزناپذيري دارد- مي تواند بي خبري جمع نگر و هم رايي کاذب را کاهش دهد و از لغزش هاي همگاني پيشگيري کند.
تفاوت در شناختارهاي مردمان فرهنگ هاي گوناگون، موضوعي است که پژوهش هاي بسياري آن را هدف قرار داده اند. کارهاي پژوهشي در اين زمينه سرشار از يافته هايي است که خواننده را وامي دارد تا بپذيرد گويي هر فرهنگ، ذهن ويژه يي را مي سازد؛ دو ذهن متفاوت، دو نگاه متفاوت را پديد مي آورد، موضوعي که مي تواند سرچشمه بسياري از ناهمدلي ها و درگيري ها باشد.
تفاوت هاي شرق (بيشتر آسياي دور) و غرب (بيشتر امريکاي شمالي) در اين زمينه در پژوهش هاي بسياري بازتاب داشته است. يافته ها نشان مي دهد «خويشتن» در غرب گرايش به ناوابستگي و فردگرايي دارد، در حالي که «خويشتن» شرقي به هم پيوسته و جمع گرا است. يک خويشتن به هم پيوسته مي کوشد دريابد ديگران چه انديشه و احساسي دارند تا با آنها هماهنگ باشد؛ به جاي آنکه ارتباط ها چونان وسيله يي براي رسيدن به اهداف به کار آيد، به هدف تبديل مي شود، به گونه يي که گاه فرد اهداف ديگران را به عنوان اهداف خود درک مي کند و درست همين تفاوت آشکار مي تواند سرآغاز بسياري از تفاوت ها در زمينه نگرش، قضاوت، تصميم گيري ها، برداشت ها و... شود. به نظر مي رسد دو گونه «بازنمايي خويشتن» در شرق و غرب وجود دارد که زمينه ساز «ذهن» متفاوت در اين سو و آن سوي زمين مي شود.
تاثير فرهنگ بر شناخت اجتماعي در درون يک جامعه واحد هم کاوش پذير است. تفاوت هاي مردمان ايالت هاي شمالي و جنوبي امريکا از اين نگاه جالب توجه است. اقتصاد گله داري و سبک زندگي متناسب آن در ايالت هاي جنوبي امريکا از جمله تفاوت هايي است که بين شمال و جنوب اين کشور ديده مي شود. گفته مي شود اين تفاوت باعث شده است جنوبي ها بر اساس فرهنگ سرافرازي و غيرت رفتار کنند، و نگرش و گرايش آنها تحت تاثير آن باشد. در واقع اقتصاد و سبک زندگي گله داري همواره همراه بوده است با تهديدهاي بيروني؛ وضعيتي که هشياري هميشگي و اقدام بي درنگ را مي طلبد. اين حالت مي تواند افراد را همواره در برابر کوچک ترين تهديدها حساس و واکنش پذير کند. به نظر مي رسد گرايش غالب در رفتار و نگاه جنوبي ها زير رخنه اين عادت تاريخي که جنبه بقا داشته است، قرار دارد؛ درست همان چيزي که آنها را از شمالي ها جدا مي سازد. فزوني نگهداري اسلحه، قتل و به ويژه قتل هاي ناموسي در جنوب امريکا نسبت به شمال آن احتمالاً با اين گرايش فرهنگي پيوند دارد. اين گونه تفاوت ها را در ميان اقوام و مردمان شهري و روستايي مي توان ديد که پژوهش هاي خاص خود را مي طلبد.
به نظر مي رسد روانشناسي در جامعه ايران نتوانسته است در تحليل مسائل فرهنگي و اجتماعي نقش شايسته يي ايفا کند و شايد دليل آن به تمرکز روانشناسي ايران بر مسائل تربيتي و رواني بازگردد. براي آنکه روانشناسي ايران با مسائل اجتماعي و فرهنگي پيوند يابد، نياز به پديد آيي حلقه هايي است تا اين علم را آماده پژوهش و تحليل اين مسائل کند و «شناخت اجتماعي» حلقه يي است که چنين مي کند.




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news103156.html