«تراسي با چشمانداز درياچه» يك درام دلهرهآور است كه با پسزمينهاي اجتماعي، تماشاگران زيادي را در سراسر جهان راهي سالنهاي سينماها كرده است. نيل لابوت كارگردان اين فيلم سراسر تعليق است كه آن را براساس فيلمنامهاي از هاوارد كوردر و ديويد لافري ساخته است.
فيلم با شعار تبليغاتي «آيا زندگي در همسايگي يك پليس امنتر است؟» روي پرده سينماها رفت. اين شعار به صورت كلي خط اصلي قصه فيلم را لو ميدهد و تماشاگران را به چالشي جذاب فرا ميخواند و از آنها ميخواهد در پاسخ دادن به اين سوال، فيلم و كارگردان را همراهي كنند.
ساموئل ال جكسن در نقش ابل ترنر بازيگر اصلي فيلم است و اين پرسش مطرح ميشود كه وقتي بازيگر اصلي فيلم كاراكتري منفي و خبيث باشد، چه بر سر قصه فيلم ميآيد؟ بازيگراني مثل پاتريك ويلسن، كري واشنگتن، ران گلاس، جاستين چمبرز، جي هرناندز و رجين نهي، اين بازيگر مطرح سياهپوست را در طول قصه فيلم همراهي ميكنند.
كريس سفيدپوست و ليزا سياهپوست است. منزل آنها كوچك و زيباست و حياط قشنگي دارد. حتي در حياط پشتي خانه يك استخر كوچك هم وجود دارد. آنها خيلي زود با همسايه بغلي خود ابل ترنر (جكسن) آشنا ميشوند. ابل ترنر يك پليس تنها و سياهپوست است كه مدتي پيش از همسرش جدا شده است.
دو فرزندش عقيده دارند او آدم بسيار خشك و سختگيري است. خود ترنر آدمي گوشهگير و منزوي است كه علاقه چنداني به همصحبتي با همسايگانش ندارد.
بزودي كريس و ليزا متوجه اين نكته ميشوند كه ابل نه فقط از آنها خوشش نميآيد، بلكه از آنها تنفر هم دارد. يكي از دلايل تنفر ابل اين است كه آنها از يك رنگ و پوست نيستند و متعجب است كه چطور يك سياهپوست با يك سفيدپوست ازدواج كرده است. ابل اصلا موافق چنين چيزي نيست. كمكم كريس و ليزا متوجه ميشوند ابل و فرزندانش جاسوسي آنها را ميكنند و بشدت مراقبشان هستند.
ابل بزودي دشمنياش را با اين زوج جوان آشكار ميكند و مستقيما از آنها ميخواهد محل زندگيشان را ترك كرده و به نقطه ديگري بروند. هدف اصلي ابل تصاحب منزل مسكوني آنهاست.
درگيري روحي و رواني تازهاي بين اين دو خانواده شروع ميشود. كريس و ليزا نميتوانند براي حل مشكل خود از نيروي پليس كمك بخواهند، زيرا خود ابل پليس كهنهكار عمليات ويژه است كه 25سال سابقه خدمت دارد. اين زوج جوان مشكل خود با ابل را بايد به تنهايي حل كنند و اين كار بسيار سختي است.
اين نقطه اوج بدون هيجان و شعاري است و هيچ انرژي خاصي را در خودش ندارد. توقع بيننده براي رسيدن به يك مرحله جالب توجه و جذاب، توقعي غيرواقعبينانه است و انگار كه كارگردان شتاب عجيبي براي رسيدن به نتيجه موردنظر خود دارد. اين نتيجه، الزاما همان چيزي نيست كه به صورت طبيعي بايد از كليت فيلم انتظار داشت. اگر سينماي غيرمتعارف را كنار بگذاريم، حتي با معيارهاي هاليوودي هم نميتوان گفت لابوت قصهاش را بدون سكته و عيب و نقص تعريف كرده است.
كل قصه فيلم حكم يك موش و گربهبازي ميان ابل و خانواده هاتسن است. همين بازي است كه پيچيدگيهاي قصه را خلق كرده و دامن ميزند. فيلم در نمايش اين موش و گربهبازي موفق است و تاثير خودش را بر بيننده ميگذارد. در طول اين بازي نهچندان ساده كه كمكم خطرناك هم ميشود است كه با جنبههاي مختلف روحي و رواني كاراكترهاي اصلي قصه آشنا ميشويم.
اين آشنايي تدريجي است و با هر اقدامي كه طرفين انجام ميدهند، بهتر و كاملتر ميشود. شخصيتپردازي كاراكتر ابل يكي از نكات مهم فيلم است كه لابوت توجه ويژهاي به آن داشته است. او يك كاراكتر منفي از قماش آدمبدهايي كه در فيلمهاي سينمايي ميبينيم، نيست.
او تلاش دارد پدر مهرباني براي بچههايش باشد و در گرماگرم رابطه وي با بچههايش، متوجه چيزهايي در باب مرگ همسرش ميشويم. در كنار آن، فيلم مشكلات مربوط به ازدواج دو آدم از قوميتها و رنگ و پوست متفاوت را هم به نمايش ميگذارد.
اين مساله، بويژه زماني كه اقوام و همسايهها ديدگاههاي متفاوتي درباره آن دارند، شكل ويژهاي به خودش ميگيرد. تماشاچي خيلي زود متوجه ميشود اين فقط ابل نيست كه مخالف ازدواج يك دختر سياهپوست با يك پسر سفيدپوست است.
در نگاه اول، اين طور به نظر ميرسد كه ساموئل الجكسن در حال تكرار بازي هميشگي خودش است و كاراكترش شبيه فيلمهاي قبلي شده است، اما با پيشروي قصه معلوم ميشود او اين بار نقش تازهاي را به عهده گرفته كه جذابيتهاي خاص خودش را دارد و در كارنامه هنرياش يك نوآوري محسوب ميشود، مثل هميشه او نقش خود را خيلي خوب ايفا ميكند. |