مريم خباز _ مردها جلو، زنها عقب، دوربين پشتسر هم فلاش ميزند و اين 8 نفر خيلي سريع ژست ميگيرند. يكي دست به سينه ميايستد و آن يكي دستش را زير چانه ميآورد و يكي آن عقبها هم دست به كمر ميزند. صداي فلاش بازهم فضا را پر ميكند و كوچولوهاي يك متري جابهجا ميشوند و دوباره ژست ميگيرند.
عكاس خيلي سريع لحظهها را ثبت ميكند و اين 8 نفر با او همراه ميشوند. كار كه تمام ميشود، كوچولوها به سمت مبلمان ميآيند تا بنشينند و از خودشان، دنيايشان و آرزوهايشان بگويند.
اينجا انجمن كوچولوهاي ايراني است، همانهايي كه دنيايشان با ما قد بلندها يك متري فاصله دارد، همان آدم بزرگهايي كه سرنوشت آنها را كوچك كرده تا نميدانم چه چيزي را ثابت كند.
ولي اينجا از دو سه ماه قبل كه شروع به كار كرده است و آدم خيري كه دفترش را در اختيار گذاشته و اعضا دوست دارند بگوييم نامش فراهاني است، محلي شده براي تزريق اميد به آنهايي كه جامعه، نااميدشان كرده و گامي براي آسايش آنها برنداشته است.
البته وارد شدن به دنياي اين آدم كوچولوها زياد آسان نيست و نميشود حدس زد كه در برابر نگاههاي كنجكاو ما و يك دنيا سوال چه واكنشي نشان ميدهند، اما اين 8 نفر خيلي صميمياند و از سوالهاي ما ناراحت نميشوند؛ از مهدي 38 ساله و برادرش حميد گرفته تا علي 26ساله و زهرا 37 ساله.
حالا دور تا دور مرا 8 زن و مرد كوچولويي گرفتهاند كه آرزو ميكنم اي كاش براي اينكه بيشتر شبيهشان باشم، قدم 60 سانتيمتري كوتاهتر ميشد تا بلكه بيشتر اعتمادشان جلب شود و ثابت كنم كه براي ترحم نيامدهام، اما نگاههاي دوستانه آنها به من و ولعشان براي حرفزدن كمي آرامم ميكند تا با جسارت بيشتري از خودشان، مشكلاتشان و آرزوهايشان بپرسم.
زهرا اهل خمين است و هنوز ته لهجه شهر زادگاهش را دارد. او با آن ظاهر سرتا پا سياهپوش گوشهگيرتر از بقيه است و خيلي آرام حرف ميزند. ظاهرش نشان ميدهد كه بايد ازدواج كرده باشد، ولي ميگويد مجرد است و وقتي پدر و مادرش از دنيا رفتهاند به تهران آمده و حالا يك روز خانه اين برادر است و روز ديگر خانه آن برادر. انگار از اين وضع زياد راضي نيست، هرچند كه ميكوشد با آبروداري چيز زيادي در اين باره نگويد، اما وقتي ميخواهم كه از مشكلاتش برايم بگويد، ميگويد كه از برادرها و بچههايشان خجالت ميكشد.
زهرا تا كلاس پنجم بيشتر درس نخوانده است. خودش ميگويد كه هيچ هنري هم بلد نيست و با اين كه زياد دنبال كار گشته، اما كسي او را قبول نكرده است. البته خانواده او را همين طور كه هست قبول كردهاند، ولي برخوردهاي غريبهها با او طوري بوده كه ترجيح داده مدرسه را رها كند و گوشه خانه بنشيند و به انتظار آينده باشد.
وقتي ميگويد كه هممدرسهايهايش او را به خاطر قد و قوارهاش مسخره ميكردهاند و نگاههاي آزاردهندهشان را به سمتش ميدوختهاند، دلم برايش ميسوزد اما حالا 30 سال از آن روزها گذشته و زهرا مانده تنها با مدرك پنجم ابتدايياش و كولهباري از تجربه براي اداره امور خانه. حرف را بايد بسختي از زبان او درآورد، اما در ميان حرفهايش وقتي ميپرسم به نظرش هدف از خلقت او چه بوده است، با مظلوميت تمام ميگويد كه خودش هم جوابش را نميداند و دائم فكر و خيال ميكند و ميپرسد كه چرا؟
اما زهرا تا به حال 5 خواستگار مثل خودش هم داشته است، ولي به همه آنها جواب منفي داده و حالا پشيمان است از اينكه چرا اين كار را كرده است. او زياد در اين باره توضيح نميدهد و حرف را به اينجا ميكشاند كه دوست دارد ادامه تحصيل بدهد و براي خودش كسي شود و سربار ديگران نباشد، اما او حرفي هم با مسوولان دارد و لب كلام اينكه آنها بدانند كه آدمهايي مثل او كه نه حقوق دارند و نه خانهاي، چشم انتظار كمك نشستهاند و با اين اميد زندگي ميكنند.
فاطمه اهل تهران است ولي اصليت بابلياش از چهره او پيداست. او دختر شاداب و خوش برخوردي است و خنده از لبانش نميافتد. ديپلمش را هم گرفته اما دنبال ادامه تحصيل نرفته و با اين حال دختر فعالي است و اين از چهرهاش ميبارد. او يك كار جالب كرده است و آن، اين كه در كلاسهاي خبرنگاري شركت ميكند هر چند اميدي براي پيدا كردن كار ندارد. وقتي او لبخند ميزند آدم خندهاش ميگيرد و خوشحال ميشود از اينكه او روحيهاش را از دست نداده است.
البته خودش ميگويد قبلا گوشهگير بوده است ولي وقتي ديگراني را ديده كه معلوليت شديد دارند و بسختي زندگي ميكنند، خدا را شكر كرده كه او فقط كمي قدش كوتاه است. او آنقدر اميدوار است كه دوست ندارم چيزي بگويم و او را از اين حالش دربياورم. خودش ميگويد مادرش بيشتر از خواهرش براي كارهاي خانه روي او حساب ميكند و همين روحيه او را بالا ميبرد.
نگاهش به دنيا قشنگ است و بوي اميد ميدهد، حتي وقتي كه تعريف ميكند چطور همكلاسيهايش مسخرهاش ميكردهاند و او به روي خودش نميآورده است. فاطمه حرف خوبي ميزند، ميگويد اگر آدمها خدا را قبول داشته باشند هيچ وقت كسي را مسخره نميكنند، ولي انگار آنهايي كه او را مسخره كردهاند اين طور نبودهاند. او دنبال كار هم زياد گشته است و حتي مدتي كار كرده ولي كارش را دوست نداشته است براي همين وقتي از او ميخواهم تا از مسوولان چيزي بخواهد، از احتياج آدمهاي مثل خودش به كار ميگويد و از اين توقعش حرف ميزند كه صاحب كارها اول آنها را امتحان كنند و اگر ديدند نميتوانند كار كنند، آن وقت بيرونشان كنند.
اما معصومه چيزهاي ديگري ميگويد دختري 22 ساله كه ديپلم كامپيوترش را گرفته و حالا در ازاي دريافت 110 هزار تومان در ماه در يك شركت كار ميكند. او چهره زيبايي دارد و دختر شيكپوشي است اما كمي گوشهگير به نظر ميرسد. در چشمهايش غمي است كه برايبرطرفكردنش كاري از دست كسي برنمي آيد. وقتي ميگويد روزهاي اول فعاليتش در محل كار به او سخت گذشته است و همكارها او را جدي نگرفتهاند، چهرهاش غمناكتر ميشود. او وقتي از دوران ابتدايياش و اينكه همكلاسيها او را دست ميانداختهاند نيز ميگويد، همچنان باز ميتوان غم روزهاي گذشته در چهرهاش نمايان ميشود.
اما در وراي اين چشمهاي غمآلود، فكري روشن قرار دارد كه از او آدمي منطقي ساخته است. معصومه برايم تعريف ميكند تا به حال دو خواستگار داشته است كه دومي را خودش رد كرده است و اولي را مادر پسر؛ آن هم به خاطر اين كه فكر ميكرد پسرش صافتر از معصومه راه ميرود.
وقتي اينها را ميگويد سرش را تكان ميدهد و نگاهش را به زمين ميدوزد و از بزرگترين آرزويش ميگويد: «دوست دارم يك كار خوب پيدا كنم تا اگر ازدواج نكردم دستم توي جيب خودم باشد.» فكر ميكنم پيدا كردن كار آرزوي چندان بزرگي نيست در حالي كه براي معصومه حكم مرگ و زندگي را دارد چون وقتي خطاب به مسوولان جملاتي را ميگويد، از آنها ميخواهد تا بدانند آدمهاي مثل او هم ميتوانند مفيد باشند و از پس هر كاري برآيند.
اگر ما قشنگترين چشم دنيا را هم داشته باشيم اما زندگي را زشت ببينيم سودي به حالمان ندارد نوبت كه به علي ميرسد همه از ته دل ميخندند. او پسري 26 ساله با هيكلي كوچك، اما ورزشكاري است كه خندهاش خنده به لب ميآورد و غصه را از دل ميبرد. وقتي خودش را معرفي ميكند كه «من علي شوق ديپلم» اين بار هم همه ميخندند و از انرژي او انرژي ميگيرند. علي يك هنرمند تمامعيار است كه از درس نخواندش اصلا پشيمان نيست. او از اعضاي سيرك ايتالياست؛ همان هنرمنداني كه در كنار پهلوان خليل عقاب تلاش ميكنند لبخندي و تحسيني در صورت مردم بكارند.
علي يك بمب كوچك انرژي است، حتي وقتي كه ميگويد از شرايط بدنياش اصلا ناراحت نيست و احساس بدي ندارد. اين را آنقدر اميدوارانه ميگويد كه ميشود خيلي راحت او را باور كرد. البته وقتي ميگويد ما كوچولوها بين دوراهي گير كردهايم و تكليفمان روشن نيست، كمي دلم ميگيرد هرچند خودش خم به ابرو نميآورد و با اعتماد به نفس ميگويد كوچولو بودن ما شايد دريچهاي براي موفقيت است.
او در مدرسه هم خاطرات بد ندارد و ميگويد همواره به او و دوستانش خوش گذشته است. وقتي اين جملات را ميگويد دستگيرم ميشود كه هيچ اعتراضي از وضعيتش ندارد و خودش را آن طور كه هست قبول كرده است، اما به گمانم تا حالا زياد عاشق شده چون معتقد است همه جوانها بدون استثنا عاشق ميشوند، هرچند تا به حال به خاطر مشكل مالي نتوانسته ازدواج كند.
وقتي از او ميخواهم تا برايم درباره بزرگترين آرزويش حرف بزند، كمي فكر ميكند و شمرده شمرده ميگويد كهاي كاش تمام كوچولوها موفق و در اوج باشند.
وقتي به او ميگويم از مسوولان هم چيزي بخواهد دوباره حالتي متفكر به خود ميگيرد و يادآوري ميكند كه دولت برزيل به شهروندان كوچولوي خود ماهي 370 دلار پول ميدهد تا غم نان و آب نداشته باشند. او نميگويد كه اين را از مسوولان خودمان هم ميخواهد، ولي در چشمهايش پيداست كه ميخواهد بزرگان به كوچولوهايي مثل او بيشتر توجه كنند.
ويدا هم يك بمب كوچك انرژي است؛ دختري با قدي كوتاه و همتي بلند. خنده از لبهايش نميرود و اميد در چشمهايش برق ميزند. بچههايي كه اهل تماشاي دائم تلويزيون هستند او را خوب ميشناسند. ويدا بازيگر فيلمهاي <كوچولوهاي خوششانس> و <ماه ناتمام> است. وقتي ميخواهم از مشكلاتش بگويد انگار هيچ مشكلي را آنقدر بزرگ نميداند كه به زبانش بياورد، شانه بالا مياندازد و ميگويد كه هيچ مشكلي ندارد. ويدا ميگويد نگاه مردم به آدمهايي مثل او شايد اول كمي آزاردهنده باشد، اما اگر كوچولوها آدمهايي صميمي باشند حتما با ديگران دوست ميشوند همان طور كه او تا به حال اين طور بوده است.
او اهل ازدواج كردن نيست. خودش ميگويد تا به حال براي اين كار احساس نياز نكرده است، اما لابهلاي گفتههايش نشان ميدهد كه ميخواهد با تنها بودنش كوچولو بودن را به بچههايش انتقال ندهد. ويدا دختر از خود گذشتهاي به نظر ميرسد، اما رفاه در زندگي را بر هر چيزي ترجيح ميدهد؛ حتي ميگويد اگر روزي قصد ازدواج كرد شوهرش بايد پولدار و تحصيلكرده باشد.
حرفهايمان كه به اينجا ميرسد كمي آسماني ميشود و ميگويد او دنيا را نه روي زمين كه در عرش ميبيند و هميشه با خدا معامله ميكند. حالا كمي متفكرتر شده و آرزوهايش را هم با لحني متفاوت ميگويد. وقتي ميگويد، بزرگترين آرزويش اين است كه كاش پدرش پيش آنها بود و اي كاش آنقدر پول داشت كه نميگذاشت مادرش كار كند، ديگر حرفي براي گفتن نميماند و سكوت برقرار ميشود.
حالا يوسف 22 ساله رودرروي من مينشيند و چهره مظلومش با آن صداي نازك و ظريفش را ششدانگ به خدمت ميگيرد تا از درددلهايش بگويد. او ديپلمش را گرفته ولي نتوانسته درسش را ادامه دهد. آخر خانوادهاش به كار او و پولي كه درميآورد احتياج دارند. يوسف الان كارهاي هنري ميكند، ولي از وضع كارش راضي نيست و ميگويد سه چهار سالي است بازار كارهاي هنري از رونق افتاده است. او زياد به اين در و آن زده تا شغل خوبي براي خودش دست و پا كند، اما انگار رابطهبازي گريبانش را گرفته و او را هم از نان خوردن انداخته است. برايم تعريف ميكند كه چطور كارهاي استخدامش در سازمان هواپيمايي به مرحله نهايي رسيده، اما به علتي كه نميداند، جواب رد شنيده و اميدش نااميد شده است. با اين حال خدا را شكر ميكند و پذيرفته است كه نبايد منتظر كمك كسي بماند. قصد ازدواج هم ندارد، اما وقتي كه بتواند دست پدر و مادرش را بگيرد و آنها را از مال دنيا بينياز كند به بزرگترين آرزويش رسيده است.
حرفهايمان كمي به درازا كشيده است. نوبتي هم باشد نوبت مهدي ابراهيمي است؛ هماني كه به كمك برادرش حميد اين انجمن را راه انداخته تا اميد را به آدمهايي مثل خودش تزريق كند. چهرهاش كاملا آشناست. آخر او بازيگر فيلمهاي زيادي است، اما داستان زندگي او شايد از همه فيلمها جذابتر باشد، چون وقتي 21 ساله بوده زني با قد طبيعي به خواستگارياش آمده و حالا بعد از نزديك به 15 سال با داشتن 2 فرزند طبيعي احساس خوشبختي ميكند.
او واقعا مرد پرانرژياي است كه خيلي خوب حرف ميزند. معتقد است اگر ما قشنگترين چشم دنيا را هم داشته باشيم، اما زندگي را زشت ببينيم سودي به حالمان ندارد چون زندگي نقاشياي است كه بايد خودمان همت كرده رنگآميزياش كنيم.
حميد برادرش كمي از او جديتر است و با كلمات بازي نميكند. فقط آرزو دارد روزي را ببيند كه همه كوچولوهاي ايراني خانه دارند و دغدغه نان ندارند و روي پاي خودشان ايستادهاند. براي همين از خدا ميخواهد به او نيرويي بدهد تا دست همه كوچولوها را بگيرد و بالايشان بكشد. او ميگويد بنويس انجمن كوچولوها منتظر همه دختران و پسران كوتاه قدي است كه كوچكند، اما ميتوانند همتي بلند داشته باشند. |