زینب کردزنگنه_ مریم زنی است که از زندگی تبعید شده است. برای او زندگی سیاه است. عشق سیاه است، پدر و مادر سیاه است. خانه سیاه است. فرزند سیاه است. نفس کشیدن سیاه است. او حالا یک جنایتکار است. او را به جرم قتل فجیع نوزاد یک روزه اش، محاکمه می کنند. سر از تن این کودک معصوم جدا و بعد زیر خرواری از خاک پنهان شده، در این سال ها در این سیاهی ها چه بر سر مریم آمد که به جای در آغوش کشیدن نوزادش چاقوی خشم را در گلوی او فرو برده است.
این زن در جلسه محاکمه اش خشم چندساله اش را با فریاد به حاضران در دادگاه گفت؛ که چرا مهر مادری به چاقوی برنده ای تبدیل شد تا گلوی نوزاد یک روزه اش را بشکافد؟
اظهارات بازپرس پرونده: بازپرس ویژه قتل اهواز، در گفت وگویی با خبرنگار ما، اظهار کرد: «مردی پیش از مراجعه به یکی از شعب دادسرا به اتهام فریب در ازدواج، از همسر خود شاکی شد. با تشکیل پرونده و ثبت اظهارات شاکی، زن به دستور قاضی شعبه به دادسرا احضار شد.»
مرد مدعی بود همسرش یک بار ازدواج کرده و این ازدواج دومش است در صورتی که وی خود را دختری باکره جازده بوده است.
این مرد به قاضی گفت: «یک سال پیش از ازدواج با همسرم از گوشه و کنار فهمیدم که همسرم، قبلاً عقد کرده پسر عمویش بوده است. او حتی ازدواج هم کرده بود اما این مساله را از من و خانواده اش مخفی کرده و با مراجعه به پزشک زنان و عمل جراحی قصد فریب مرا کرد.»
زن که تا این جای جلسه بی هیچ تلاشی نشسته بود به دستور قاضی در جایگاه متهمان قرار گرفت. صدای زن در سالن دادگاه طنین انداخت.
همه سراپا گوش شده بودند: من مریم 28 ساله، قربانی نامردی پسر عمویم و زخم خورده تقدیر، هستم. پس قبول داری که همسر دومت را فریب دادی؟
اتهامم را قبول دارم. هیچ کس از این ماجرا خبر نداشت. حتی پدر و مادرم. دو سال پیش پسر عمویم خود را به آب و آتش زد تا رضایت مرا برای ازدواج بگیرد. او را دوست نداشتم. مادرم گفت: علاقه بعد از ازدواج بهتر از علاقه قبل از ازدواج است.
دانشجو بودم و هزار آرزو داشتم. خیلی فکرکردم. آخر سر، به حرف مادرم رسیدم و جواب مثبت دادم. فردای آن روز نامزد شدیم و یک ماه بعد به عقد هم در آمدیم. اوایل عقدمان خیلی راضی بودم. به خودم نهیب می زدم که چرا در مورد پسر عمویم گمان بد برده بودم.
مدت زمان عقدمان داشت طولانی می شد، از او خواستم تا هر چه زودتر مراسم عروسی را بر پا کنیم اما او مشکلات مالی را بهانه کرد. زمان عقد بود که متوجه شدم از پسر عمویم باردارم، ابتدا شک کردم، با مراجعه به پزشک تردیدم به یقین تبدیل شد. وقتی او فهمید جا زد، این را که می گویم به معنای واقعی کلمه جا زد. تا به حال او را چنین ندیده بودم. رفت و چند روزی از او خبری نشد. نمی دانستم ماجرا را چطور به خانواده ام بگویم، از طرفی از پسر عمویم هم مطمئن نبودم.
دو هفته بعد او آمد و بدون هیچ حرفی گفت قصد طلاق دادنم را دارد. به او التماس کردم که در این وضعیت مرا رها نکند. آخر گناه من چه بود اما او در کمال بی شرمی گفت: «تو می توانی بچه ات را سقط کنی و بعد هم طی یک عمل جراحی خودت را مثل روز اول کنی. لازم نیست به پدر و مادرت چیزی بگویی.»
او رفت و مرا با دنیایی از غم و ماتم تنها گذاشت. برای طلاق دادن من هم بهانه ای جور کرد. ما از هم جدا شدیم. مرا به پزشک قانونی بردند. آنجا به پزشکی که بود کلی التماس کردم تا موضوع را به پدر و مادرم نگوید. چون احتمال داشت، آنها مرا بکشند. او نیز، دلش به حالم سوخت و چیزی نگفت. ظاهراً همه چیز تمام شده بود.
وجود بچه ای از جنس خودم، در درونم مرا آزار می داد. نمی دانستم چه کنم. شش ماه گذشت. یک روز سر کلاس درس حالم به هم خورد. نفهمیدم چه شد چشم که باز کردم نوزادی را کنارم دیدم. خدا رحم کرد که خانواده ام چیزی نفهمیده بودند. پنهانی با نوزادم از بیمارستان فرار کردم. تا شب همان طور در خیابان ها قدم زدم. ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد. فکری که شیطانی بود. در آن لحظه حال خودم را نمی فهمیدم گمان کردم درست ترین راه را انتخاب کرده ام.
با چاقویی که در کیفم بود گلوی دختر را بریدم،او حتی فرصت گریه کردن را پیدا نکرد، او را در یکی از پس کوچه های این شهر، کنار رودخانه خاک کردم.
فردای آن روز با پولی که پس انداز کرده بودم به پزشک متخصص زنان مراجعه کردم و قرار شد چند روز بعد عمل کنم. عمل انجام شد و خانواده ام باز بویی از ماجرا نبردند. یک سال بعد، با همسر دومم آشنا شدم، بدون اینکه چیزی از گذشته ام به او بگویم. مدتی گذشت و او از من خواستگاری کرد تا امروز که نمی دانم چطور از ماجرا باخبر شده است.
مرد جوان که تا اینجای جلسه شوک زده بود متوجه شد همسر وی علاوه بر فریب دادن او، قاتل یک نوزاد نیز هست.
با دستور بازپرس قتل، مدارک پزشکی زن از بیمارستانی که در آن فارغ شده بود اخذ و ضمیمه پرونده شد. گروه بررسی صحنه جرم نیز به آدرسی که نوزاد در آن محل مدفون شده بود،رفتند اما به دلیل خاک برداری آن منطقه توسط شهرداری چیزی یافت نشد.
مرد که در بهتی ناباور دست و پا می زد نگاهش را به دهان قاضی پرونده دوخت که دستور قصاص زن را صادر می کرد. |