نسيم خنك سحرگاه روي صورتش شلاق ميخورد. بدنش يخ كرده است و پايش پيش نميرود. صداي خش خش دمپاييهايش روي سنگهاي زير پا در گوشش ميپيچد. چند سال است كه منتظر چنين لحظهاي است. اصلا باورش نميشود كه ديگر آسمان را نميبيند و خانوادهاش را. راستي خانوادهاش چه ميكشند وقتي او را آويزان از چوبه دار ببينند. دلش نميخواهد آن بالا دست و پا بزند و ضعف نشان بدهد.
چند سال است كه براي اين كار تمرين كرده است. اما چقدر سخت است وقتي كه ميداند ديگر تا چند لحظه ديگر نيست و از صفحه روزگار محو ميشود. راستي خانوادهاش به ياد او ميافتند؟ حتما ميافتند اما اگر فراموشش هم بكنند ديگر به حالش فرقي نميكند. وقتي او نيست چه تفاوتي دارد كه دنيا چه رنگي باشد. همه اينها در چند ثانيه از ذهنش ميگذرد. سربازهاي همراهش او را به جلو ميكشند.
نميخواهد برود اما چارهاي نيست بايد سرنوشت را قبول كند. خاطرات مقابل چشمش رژه ميروند ياد روزي ميافتد كه با دوستش درگير شد اول خيلي آرام اما بعد خيلي عصبي. اي كاش هيچ وقت به ديدن دوستش نميرفت، اي كاش هيچ وقت جر و بحث نميكرد اي كاش عصباني نميشد، اي كاش دست روي او بلند نميكرد، اي كاش او نميمرد. ولي حالا همه چيز تمام شده است حتي عمر او.
او حال خودش را نميفهمد. چشمش بسختي جايي را ميبيند. ولي انگار كسي از آن گوشه به او چشم دوخته است. چشمش را تنگ و گشاد ميكند. مثل اينكه درست ديده است. مادر رضا همان دوستش است كه به خاطر اشتباه او زير خروارها خاك خوابيده است. او هم آمده تا دست و پا زدنهاي او را ببيند تا شايد سوز دلش كمي خنك شود. نه شايد هم از مرگ او خوشحال نشود، آخر اشكي گوشه چشم هايش خشكيده است.
ديگر نميتواند مادر دوستش را نگاه كند. چشمش را پايين مياندازد و به راه ميافتد. حالا ديگر چوبه دار خودش را نشان ميدهد. فكرش را هم نميكرد كه دار آنقدر بلند و ترسناك باشد. راستي طنابش چقدر وهمآور است. وقتي آن را دور گردنش بيندازند و سرباز صندلي زير پايش را هل بدهد، ديگر همه چيز تمام ميشود.
حالا بدنش سردتر شده است. انگار به يكباره بدنش از انرژي خالي شده است. اما پلهها را بالا ميرود. چشم ميچرخاند. از اقوام خودش كسي نيست. آخر او خودش خواسته است كسي نيايد. دوست ندارد كسي دست و پا زدن هايش را ببيند. دوباره نگاهي به مادر رضا مياندازد. انگار خشمش فروكش كرده است. مثل اين است كه به او لبخند هم ميزند. ولي باور كردني نيست شايد دچار توهم شده است.
از صندلي بالا ميرود در دلش بسمالله ميگويد. خيلي ميترسد. بيشتر از آن چيزي كه فكرش را ميكرد. حتي در كابوسهايش هم اينقدر نترسيده بود. طناب زبر دار گردنش را لمس ميكند. چه طنابي! آنقدر محكم به هم بافته شده است تا راه فراري نداشته باشد. دوباره نام خدا را ميبرد. ديگر آرزويي ندارد. يعني فرصتش را هم ندارد. تا چند لحظه ديگر كارش تمام ميشود راستي زير قبر بايد چكار كند. به خدا بايد چه بگويد؟
صندلي از زير پايش رها ميشود و او در هوا غوطه ميخورد. حال خودش را نميفهمد. ولي انگار مردن آنقدرها هم ترسناك نيست. فقط مرگ با طناب كمي درد دارد. حالا دمپايي هايش از پاهايش ميافتند يكي يكي. ديگر جاني برايش نمانده، ولي مثل اينكه كسي پايش را دودستي چسبيده است و به او براي زنده ماندن كمك ميكند. حالا دستها بيشتر ميشو د و او راحتتر نفس ميكشد ولي هنوز منگ است.
چند نفري دوان دوان ميآيند و او را پايين ميآورند. باورش نميشود كه هنوز زنده است براي همين اين را از سرباز كنار دستش ميپرسد. اما همه باهم صلوات ميفرستند و كسي صداي او را نميشنود. حالا مادر دوستش تا كنار دار آمده است و ميگريد او حميد را بخشيده است، ولي فقط ميخواسته او بفهمد كه پسرش وقتي ميمرده چه احساسي داشته است. مادر نگاه مهربانش را به او دوخته و همچنان ميگريد. انگار يكي از خوابهاي چند سال پيشش تعبير شده است.
فقط خدا ميداند كسي كه مرگش را در چند قدمياش ميبيند چه احساسي دارد. شايد حالتي ميان ماندن و رفتن درست مثل وقتي كه ديرت شده و ميداني ديگر وقتي برايت نمانده است. درست مثل لحظاتي كه فكر ميكني هيچ فرصتي نيست و همه آرزوهايت معطل مانده است. كساني كه در چنين شرايطي قرار ميگيرند، حتما احساسات تلختري را هم تجربه ميكنند. همان حالاتي كه كسي كه كنار گود نشسته است نميتواند آن را درك كند ولي شايد شيرينترين و احساسيترين لحظهاي كه هر اعدامي ميتواند با آن روبهرو شود، بخشش و عطوفتي باشد كه خانواده مقتول نثار قاتل ميكند. همان هديهاي كه البته نصيب هر كسي هم نميشود.
سالهاست برخي از كساني كه در اثر يك اتفاق عزيزي را از دست دادهاند، پا روي حس انتقامگيري خود ميگذارند و با غلبه بر نفس خويش كسي را كه ميدانند عضوي از خانوادهشان را به مرگي زود هنگام محكوم كرده است، ميبخشند. البته چنين تصميمگيري كردن از دست هر كسي بر نميآيد چرا كه بيشتر خانوادههاي مقتولان تنها يك واژه را ميشناسند؛ قصاص همان حقي كه خداوند به آنان داده و قانون نيز بر آن صحه گذاشته است.
ولي به هر حال هستند كساني كه ميدانند اگر عزيزشان را از دست دادهاند، ديگر راهي براي بازگشتن او وجود ندارد. پس با توسل به عفو و گذشت از خون قاتل ميگذرند و به انتظار صبري مينشينند كه ميگويند خداوند به همه آدمها ميدهد. البته اين يك واقعيت است كه هر قاتلي صلاحيت بخشيده شدن ندارد. چرا كه آزاد شدن او در اجتماع فقط جان ديگران را تهديد ميكند. اما به نظر ميرسد آناني كه فقط از روي اشتباه و اينكه نتوانستهاند عصبانيت خود را كنترل كنند و دست به قتلي زدهاند كه بلافاصله از آن پشيمان شدهاند ميتوانند مورد بخشش قرار گيرند؛ همان اتفاقي كه بارها براي برخي قاتلان ناخواسته اتفاق افتاده است.
چند نمونه
ارديبهشت سال 88 به نيمه رسيده است. قرار است صبح سهشنبه 10 محكوم به اعدام در صف مرگ قرار بگيرند. قرعه به نام زني به نام زينب افتاده است و بايد جلوتر از محكومان ديگر پاي چوبه دار برود. او محكوم به قتل شوهرش است و خانواده مقتول در خواست قصاص كردهاند و با اجراي حكم او نيز از دنيا ميرود. دومين اعدامي جواني به نام حسين است كه محكوم به قتل همسايه 80 سالهاش شده است. خانواده مقتول نيز درخواست قصاص دادهاند و از حرفشان برنميگردند، پس او نيز سرنوشتش با چوبه دار تمام ميشود. پس از اين دو نفر ديگر هم اعدام ميشوند. اما سرنوشت 6 محكوم ديگر ختم به خير ميشود.
در آن روز اين 6 تن توانستند در دقايق آخر از اولياي دم مهلت بگيرند و به سلولهايشان بازگردند. اين در حالي است كه پيش از اين تاريخ دو محكوم ديگر به نامهاي صفر و امير نيز در فهرست اعداميها قرار داشتند اما يك روز قبل از اجراي حكم با دستور رئيس قوه قضاييه از فهرست اعداميها خارج شدند تا بتوانند رضايت اولياي دم را جلب كنند. صفر و امير در حوادثي جداگانه در دوران نوجواني مرتكب قتل شده بودند و هر دو اعلام كردهاند هرگز قصد آدمكشي نداشتهاند.
اين در حالي است كه مشابه اين اتفاقات در پاييز سال 87 نيز اتفاق افتاد. در آبان ماه اين سال جواني كه دوست برادرش را كه ميدانست او را به انحراف ميكشاند بدون قصد قبلي كشته بود، پس از حاضر شدن پاي چوبهدار مورد بخشش اولياي دم قرار گرفت به شرط آن كه قاتل دست به ساخت يك درمانگاه خيريه بزند.
بيشتر كساني كه پروندهشان به صلح و سازش ميانجامد كساني هستند كه به هيچ وجه قصد انجام جنايت نداشته انددر ماجرايي ديگر با پاياني مشابه، مادري پس از 8 سال از وقوع جنايت، قاتل فرزندش را عفو كرد تا سرانجامي خوش را بر پايان يك جريان ثبت كند. در واقع بخشش و عفو محكومان به قصاص از آن دست خبرهاي خوشي است كه هر از گاه در صفحات حوادث روزنامهها درج ميشود تا نشان بدهد هنوز آدمهايي هستند كه با درك شرايط پيش آمده براي مقتول قادرند از خون عزيزشان بگذرند.
البته تجربه نشان داده است بيشتر قاتلان بخشوده شده آناني هستند كه در پي يك اتفاق و بدون نقشه قبلي مرتكب قتل شده و از عمل خود بارها ابراز پشيماني كردهاند. در واقع اگر چه قصاص حق مسلم اولياي دم است، اما از لحاظ اخلاقي چنين توصيه ميشود تا خانوادههايي كه عضوي از خود را در ماجرايي ناخواسته از دست دادهاند بهتر است ميان قاتلان غير عمد با ساير مجرمان تفاوت قائل شوند.
به اين ترتيب بسياري از صاحبنظران از جمله قاضي كوه كمرهاي رئيس شعبه 74 دادگاه كيفري استان تهران معتقدند قصاص كردن فقط براي چند لحظه خشم و نفرت و اولياي دم را فرو مينشاند، در حالي كه بخشش و گذشت باعث احساس رضايت در آنها ميشود.
هياتهاي صلح و سازش، اميد نا اميدان
سابقه تلاش براي به صلح و سازش ختم كردن پروندههاي قتل به سالها قبل بر ميگردد يعني همان روندي كه در آن مسوولان در بخش اجراي احكام ميكوشند تا كساني كه دستشان به خون كسي آلوده شده است و حالا براي مرگ لحظه شماري ميكنند راه اميدي بازكنند تا شايد رافت اسلامي شامل حال آنان شود. البته تاكنون اين تلاشها به نتايج خوبي نيز رسيده به طوري كه چندي پيش جعفرزاده سرپرست دادسراي امورجنايي اعلام كرد در سال 87، 60 مورد از پروندههاي قصاص به صلح و سازش منتهي شده است.
اين چيزي است كه عصمتالله جابري داديار اجراي احكام دادسراي امور جنايي نيز آن را تاييد ميكند. او در گفتگو با جامجم البته تاكيد ميكند كه تشكيلاتي با عنوان هياتهاي صلح و سازش به صورت سازمان يافته وجود ندارد، ولي دفتر اجراي احكام دادسراي امور جنايي سالهاست براي برقراي صلح ميان خانوادههاي قاتل و مقتول در تلاش است.
جابري البته تلاشهاي صورت گرفته در اين رابطه را در دوران رياست آيتالله شاهرودي بيش از زمانهاي پيش از آن ميداند و ميگويد: در سال گذشته بيش از 50 پرونده قتل با تلاش دفتر اجراي احكام به صلح و سازش منتهي شد كه اين رقم براي سه ماهه نخست سال 88 تاكنون 13 پرونده بوده است. البته اين آمار تنها مربوط به پروندههايي است كه به مرحله اجراي حكم رسيدهاند چرا كه بسياري از پروندهها بدون آن كه به اين مرحله برسد به صلح و سازش و عفو محكومان منتهي ميشود.
وي در توضيح اينكه تلاش براي برقراري صلح و سازش شامل حال كدام يك از پروندههاي قتل ميشود ادامه ميدهد: ما ميكوشيم با توجه به تاكيد اسلام مبني بر روي آوردن افراد به بخشش و گذشت با تمام اولياي دم صحبت كنيم و آنها را براي بخشش قاتل ترغيب كنيم كه پس از اين تلاشها عدهاي در ازاي دريافت ديه و عدهاي تنها با توكل بر خدا و بدون چشمداشتي از قاتلان ميگذرند. اين در حالي است كه ما تمام تلاش خود را معطوف آن دسته از پروندههايي ميكنيم كه قتل از پيش تعيين شده نبوده و تنها يك اتفاق آن را رقم زده است.
احتمال تكرار جرم، آري يا خير
اما سوال اينجاست، اگر چه بخشيدن و مورد عفو قرار دادن ديگران از فضايل اخلاقي است، اما آيا اين امكان وجود ندارد كه قاتل بخشيده شده بار ديگر در زندگياش دست به جنايتي ديگر بزند ؟ البته به نظر ميرسد آناني كه سالها در انتظار مرگ نشستهاند و روزهاي در حبس را با كابوس مردن گذراندهاند بويژه آناني كه در اثر يك حادثه كسي را كشتهاند پس از مورد عفو قرار گرفتن ديگر به سراغ اين قبيل كارها حتي درگيري با ديگران نروند. زيرا كسي كه ذاتا قاتل نيست و از كردهاش پشيمان است، بعيد است دوباره دست به كاري مشابه بزند و حوادث تلخ و سنگين گذشته را بار ديگر تكرار كند. اين همان چيزي است كه جابري نيز آن را تاييد ميكند.
او ميگويد: در طول سالهايي كه در بخش اجراي احكام فعاليت كردهام، حتي يك مورد وجود نداشته است كه به رضايت اولياي دم منجر شده باشد ولي بعد از آن قاتل بخشيده شده دوباره دست به جنايتي تازه بزند. در واقع بيشتر كساني كه پرونده شان به صلح و سازش ميانجامد، كساني هستند كه به هيچ وجه قصد انجام جنايت نداشته اند و حتي گمان اين كه درگيري شان به قتل منجر شود را نيز نداشتهاند. به همين سبب به نظر ميرسد ميتوان به طور قطع گفت، اين افراد پس از بخشيده شدن ديگر گرد اين كارها نميگردند.
بخشيدن را بياموزيم
اما با وجود تمام اين بحثها چيزي كه بايد مورد توجه قرار گيرد، پرورش روحيه عفو وبخشش در جامعه است. البته آناني كه گرفتار پروندهاي جنايي نشده و عزيزي را از دست ندادهاند، هرگز نميتوانند براي خانوادههاي درگير در اين مساله نسخه بپيچند و از آنان بخواهند خيلي راحت همه سختيها و درد فقدان را فراموش كنند و دست به عفو كسي بزنند كه مسبب تمام مصائب آنان بوده است ولي توصيهاي كه از سوي مسوولان و صاحبنظران ارائه ميشود، بر اين اصل استوار شده كه بخشيدن ديگران لازمه زندگي اجتماعي است به طوري كه بدون آن زندگي فرآيندي سراسر انتقام است.
به اين ترتيب گفته ميشود در مرحله نخست در فرآيند بخشش بايد به آموزههاي ديني متوسل شد. پس بالطبع كساني كه اعتقادات قوي مذهبي دارند ميتوانند راحت تر از خون ديگران بگذرند و يك فاجعه را با سرانجامي خوش به پايان ببرند. اما نكته قابل توجه ديگر آن است كه بخشش ديگران بايد به مردم آموخته شود و اين كار بايد از خانوادهها شروع شود، اما تنها پدر و مادرهايي ميتوانند اين فضيلت اخلاقي را به بچهها آموزش دهند كه خود قبلا آن را آموخته باشند.
در اين ميان آنچه مانع بخشيده شدن برخي از مقتولان از سوي اولياي دم ميشود، اين باور است كه بخشيدن قاتل باعث پايمال شدن خون مقتول ميشود و مقدمات سرزنش اطرافيان فراهم ميشود. در حالي كه اگر كسي با درايت به فرآيند بخشش توجه كند، چنين مسائلي پيش رويش رنگ ميبازد. اين همان چيزي است كه جابري، داديار اجراي احكام نيز آن را تاييد ميكند و معتقد است آناني كه قاتل عزيز خود را ميبخشند، بيشتر از آناني كه تقاضاي قصاص دارند احساس آرامش خيال ميكنند.
البته كساني هم هستند كه تنها با شرط دريافت ديه به همراه مبالغ سنگين ديگر حاضر به بخشش قاتل ميشوند. شايد در نگاه بعضيها اين نوعي كاسبي باشد، ولي به هر حال اين حقي است كه براي اولياي دم به رسميت شناخته شده است ولي همه ما بايد بدانيم اگر روحيه بخشش در جامعه تقويت ميشد، شايد هرگز قتل ناخواستهاي رخ نميداد. چنانچه اگر قاتل نيز مقتول را ميبخشيد و قدري كوتاه ميآمد، شايد هرگز خون كسي به دستش بر زمين ريخته نميشد. |