اينجا ‌آخر‌ دنياست...
جام جم آنلاين , شنبه 27 تير 1388 - ساعت 23:42

امان از هرچه فقر و نداري است كه آرزو را مي‌كشد و عمر را تباه و موها را سپيد مي‌كند و غم به دل مي‌آورد و چين و چروك‌هاي صورت را عميق‌تر مي‌كند...

 

مريم خباز _ اينجا اگر آخر دنيا نباشد ولي به آن خيلي نزديك است؛ جايي در انتهاي شهرك نفت ؛ آنجايي كه ديگر جاده خاكي مي‌شود و ساختمان‌ها، آدم را به ياد روستاهاي دورافتاده در دل كوه مي‌اندازد. باوركردنش سخت است كه اينجا جزئي از پايتخت باشد، اينجا آدم را ياد حلبي‌آبادهايي مي‌اندازد كه فقط كمي مدرن‌تر شده‌اند.
مي‌گويند اينجا كه نام و نشاني هم ندارد و نمي‌دانم چه اسمي رويش بگذارم از آن زوري‌سازي‌هايي است كه هركس از شدت بدبختي، زورش زيادتر شده است، آمده و چند آجر روي هم گذاشته و با خانواده‌اش توي آن چپيده است. اسمش را نمي‌توان خانه گذاشت. اينجا چهارديواري‌هايي‌ است كه اگر كسي مجبور نشود و زندگي‌اش به خطر نيفتد، پا توي آن نمي‌گذارد؛ ولي چه مي‌شود كرد كه مشتري اين حلبي‌آبادهاي مدرن كم نيستند.
امان از هرچه فقر و نداري است كه آرزو را مي‌كشد و عمر را تباه و موها را سپيد مي‌كند و غم به دل مي‌آورد و چين و چروك‌هاي صورت را عميق‌تر مي‌كند. نيست و نابود شود هرچه فقر است كه آدم را مجبور به هزار كار خلاف مي‌كند و وجدان را مي‌كشد. مرگ بر هرچه تنگدستي است كه دست را مقابل همه دراز مي‌كند و غرور را مي‌شكند. لعنت بر بي‌پولي كه گليم آدم را آنقدر كوچك مي‌كند كه ديگر نتواني پايت را دراز كني. برود و ديگر برنگردد هرچه گرسنگي است كه دل آدم را به ضعف مي‌آورد و رنگ و رو را زرد مي‌كند.
جاده خاكي روبه‌روي مجتمع فرهنگيان را كه پايين مي‌آيي پا در يك سراشيبي مي‌گذاري كه اسمش را كوهسار گذاشته‌اند؛ آن هم كوهسار پنجم اينجا هيچ‌يك از خانه‌ها پلاك ندارد، جز خانه اول كه پلاكش يك است و نشاني آدم مورد نظر را بايد از مرد ايستاده مقابل همين خانه سراغ گرفت. او دستش را به طرف سراشيبي تندي مي‌گيرد و خانه... را نشانم مي‌دهد.
براي رفتن به خانه‌اي كه پلا‌كش را مي‌پرسم؛ ولي پلاكي بر سردر آن نيست، بايد بيست سي پله سيماني را پايين رفت و از كوچه باريكي كه دو طرفش ساخته شده است، گذشت. خانه مورد نظر پايين پله‌هاست؛ درست در يك سراشيبي كه وضعيت ظاهري‌اش، فقر را فرياد مي‌زند. خانه زنگ هم ندارد و بايد به سبك قديم دست را بر در كوفت. در كه باز مي‌شود، زني ميانسال و رنجور در را باز مي‌كند و مرا به درون مي‌برد.
خانه بسيار محقر است؛ از آن خانه‌هايي كه هنوز به سرش نرسيده‌اي تمام مي‌شود، خانه‌اي كه 4 آدم بزرگ مجبورند توي آن پناه بگيرند تا از شر باد و باران و آفتاب در امان باشند. اينجا كولر هم ندارد و هرم آفتاب، آدم را كلافه مي‌كند و عرق را بر پيشاني مي‌نشاند. اين سه زن معذبند كه عكسشان را در روزنامه چاپ كنيم تا همه ببينند كه فقر چه شكلي دارد و گرسنگي چه رنگي است؛ ولي اجازه مي‌دهند تا درباره سرنوشتشان بنويسيم و از آنها كه دستشان به دهانشان مي‌رسد، كمك بگيريم.
اين سه زن از وقتي كه يادشان است، همنشين فقر بوده‌اند و با آسايش غريبه، روزهايي كه مادر خانواده برايم تعريف مي‌كند كه چطور 6 نفري لب رودخانه فرحزاد رفته‌اند و از زور ناچاري سرپناهي پلاستيكي براي خودشان دست و پا كرده‌اند و 2 سال بدون آن كه كسي از درددلشان باخبر شود و ريالي به آنها كمك كند، آنجا مانده‌اند. آنها سه چهار ماهي هم در يك مغازه زندگي كرده‌اند.
بيشتر شبيه قصه‌هاست؛ ولي واقعيت دارد آن روزهايي كه مرد خانه توانسته اتاقي پيش‌ساخته با سقف ايرانيتي در كنار خاكروبه‌ها دست و پا كند و آن وقت 6 نفري توي يك اتاق مچاله شوند و آنجا هم اتاق پذيرايي‌شان شود و هم اتاق خواب، روزهايي كه به خاطر نداشتن حمام به لب رودخانه مي‌رفتند و با آب رود، سر و بدنشان را مي‌شستند، بدون آن كه كسي خبردار شود و به دادشان برسد.
اينها را كه برايم تعريف مي‌كنند، دختر كوچك‌تر كه كم‌سن و سال است، انگار كه خجالت كشيده باشد، سرش را پايين مي‌اندازد تا شايد با هم چشم در چشم نشويم و او از گذشته‌اش بيشتر شرمنده نشود؛ ولي مادر از گفتن ابايي ندارد و خواهر بزرگ‌تر كه به خاطر فقر، شوهرش او را طلاق داده و نداري پدر و در خرابه زندگي كردنش را بر سرش كوبيده است هم سري تكان مي‌دهد و مي‌گويد كه اين روز خوش ماست.
اين را كه مي‌گويد، دلم هري مي‌ريزد و بغض، راه گلويم را مي‌گيرد كه روز خوشبختي آنها آنقدر بي‌خوشبختي است كه فرقي با نهايت بدبختي ندارد؛ اما گويي روز‌هاي بدبختي آنها واقعا بزرگ‌تر از حد تصور بوده است.
اما همه چيز از 4 تير 3 سال پيش شروع شد؛ جمعه روزي كه مهدي، پسر بزرگ خانواده، موتور قسطي پدر را قرض گرفت تا با دوستش در پي كاري برود و زود برگردد. ساعت 15 بود كه مهدي و شهرام در حالي كه كلاه ايمني بر سر نداشتند، با سرعت وارد خيابان ملاصدرا شدند، غافل از اين‌كه خانم راننده‌اي سوار بر پژوي 206 نيز با سرعت قصد وارد شدن به اين خيابان را داشت.
موتور و ماشين همزمان وارد خيابان مي‌شوند و بدون آن كه متوجه باشند، با هم تصادف مي‌كنند و به خاطر شدت تصادف، زانوي مهدي داخل در ماشين مي‌رود و فرمان موتور نيز وارد بازوي دست راستش مي‌شود و او را براي هميشه معلول مي‌كند؛ اما 4 تير، اتفاق بدتري هم افتاده كه مهدي را از 3 سال پيش تاكنون پشت ميله‌هاي زندان فرستاده است.
مهدي وقتي با پژو تصادف مي‌كند، موتورش واژگون مي‌شود و شهرام كه بر تركش نشسته بود، محكم به زمين مي‌خورد و مي‌ميرد؛ خيلي راحت و بي‌صدا. حالا مهدي قاتلي شده كه ناخواسته جان دوستش را گرفته و بيشتر از هزار روز است كه به خاطر اين اشتباه در حبس است.
بعد از اين تصادف، مهدي و شهرام را به بيمارستان مي‌رسانند؛ اما مرگ شهرام را از مهدي مخفي نگه مي‌دارند تا به خاطر وخامت حالش نفهمد كه چه بلايي سرش آمده و حالش بدتر شود. خواهر مهدي تعريف مي‌كند كه چند روز پس از اين اتفاق چطور خانواده شهرام خود را به پشت پنجره اتاق مهدي رسانده‌اند و خبر مرگ او را بلند فرياد زده‌اند و چطور مهدي مثل ديوانه‌ها در بيمارستان راه افتاده تا شهرامي را كه مي‌گفتند در طبقه بالا بستري است، ببيند.
مرغ بدبختي، خيلي وقت است كه بالاي سر اين خانواده مي‌چرخد و معلوم نيست كي دست از سرشان برمي‌دارد؛ اما با اين همه آنها آرزويي براي خودشان ندارندآن طور كه پيداست شهرام، آدم بدبختي بوده است؛ از آن بچه‌هايي كه پدر و مادرشان از هم جدا شده‌اند و هر كدام راه خودشان را رفته‌اند و او را به امان خدا رها كرده‌اند. خواهر مهدي مي‌گويد روزهايي را به خاطر مي‌آورد كه شهرام، پسري كم‌سن و سال بوده است و چطور در اين خانه و آن خانه را مي‌زده تا بلكه كسي دلش به رحم بيايد و او را از خيابان جمع كند و زير سقفي راهش بدهد. خانواده مهدي مي‌گويند وقتي مادر شهرام، خبر مرگ او را شنيده است، خيلي بي‌تفاوت گفته كه زودتر جسدش را نشانش دهند تا او مطمئن شود از دست اين پسر خلاص شده است، آخر آن‌گونه كه اينها مي‌گويند مادر شهرام پس از طلاق اولش چند بار ديگر هم ازدواج كرده و وجود شهرام را براي زندگي‌اش مزاحم مي‌ديده است.
حالا تنها يك چيز، صداي اين زن را مي‌اندازد و آن هم ديه‌اي است كه بايد خانواده مهدي بدهند؛ اما از كجا؛ خدا مي‌داند. مادر مهدي مي‌گويد اين زن روزهاي اول تمام ديه پسرش را مي‌خواسته، اما با پادرمياني ستاد ديه، او راضي شده كه 20 ميليون تومان بگيرد و پايش را از اين ماجرا كنار بكشد. البته در ميان اين همه بدبختي، چندماهي است كه سر و كله پدر شهرام هم پيدا شده و اين طور با زن سابقش تباني كرده كه 6 ميليون از 20 ميليون را بگيرد و خودش را كنار بكشد.
نمي‌دانم نان مرگ فرزند، خوردن دارد يا نه؛ ولي خواهر مهدي مي‌گويد مادر شهرام گفته است كه دوست دارد مثل همه پول خون بچه‌اش را بخورد. مادر شهرام را نديده‌ام، يعني نمي‌شود او را ديد؛ چون در خانه‌اش را به روي كسي باز نمي‌كند؛ اما خانواده مهدي يكسره به فكر او هستند و اوضاع خود را فراموش كرده‌اند. آخر وضعيت مهدي كه معلوم نيست تا چند سال ديگر بايد در زندان بماند، از همه اسفناك‌تر است. مهدي در 3 سالي كه در زندان بوده، از شدت فشارهاي عصبي دو بار سكته قلبي كرده و دچار لرزش دست و پا شده است. البته مسوولان زندان براي اين‌كه خانواده‌اش ناراحت نشوند، چيزي به آنها نگفته‌اند؛ ولي دوستان مهدي خبر آورده‌اند كه حالش خيلي خوب نيست. تازه دست راست مهدي هم ديگر كار نمي‌كند. در اين مدت 3 سال، زن مهدي هم بي‌خرجي مانده و ويلان شده و چندماهي مي‌شود كه او هم مهدي را گذاشته است و رفته خانه پدرش.
اين ديگر قوز بالا قوز است. حالا اين خانواده، گرفتار معمايي است كه فقط پول مي‌تواند آن را حل كند؛ ولي چه مي‌شود كرد، دست اين خانواده خالي است. تازه پدر هم 2 سال مي‌شود كه زن و بچه‌هايش را گذاشته و رفته يعني از فقر و فلاكت فرار كرده و به جايي كه معلوم نيست كجاست، پناه برده. حالا اين 3 زن تنها هستند با پسري كوچك‌تر كه اميدش به همين 3 زن است.
نمي‌دانم الان كه با آنها حرف مي‌زنم، آيا غذايي روي اجاق دارند؟ آيا براي شبشان چيزي در بساط دارند؟ نمي‌دانم براي فردايشان مي‌خواهند چكار كنند، آخر با جيب خالي كه نمي‌شود كاري كرد. آنها تنها سرمايه‌شان، سيلي محكمي است كه به گوششان مي‌نوازند تا زردي چهره، خودش را نشان ندهد و آبروداري كنند؛ ولي با سيلي كه شكم سير نمي‌شود. خواهر مهدي مي‌گويد اگر ما اينجا شب، سرمان را گرسنه روي زمين بگذاريم، كسي خبردار نمي‌شود و مادر لبخند تلخي مي‌زند كه اگر اين كار را نكنيم، چه كنيم.
دوباره هرم گرما به صورت مي‌كوبد و نبود كولر، خودش را نشان مي‌دهد. دختر مي‌گويد كه نمي‌توانند ديوارهاي خانه را گچ كنند و روي پشت‌بامي كه آب مي‌دهد، قير بپاشند. آخر آنها تا خرخره زير بار قرض هستند و اندك درآمد دختر خانواده فقط كفاف بدهي‌ها را مي‌دهد. تازه اگر مهدي هم ديه‌اش جور شود و وام‌هايي كه براي آزادي او از اينجا و آنجا گرفته‌اند، به حسابشان واريز شود، تازه آنها مي‌مانند و بدهي‌هايي كه نمي‌دانند از كجا بايد پسشان دهند با پسري كه ديگر عليل شده است و روي ويلچر از دستش كاري برنمي‌آيد.
نمي‌دانم وقتي بدبختي مي‌آيد، چرا يكدفعه هجوم مي‌آورد و ذره‌ذره نمي‌آيد تا آدم، نفسي تازه كند و راه‌حلي بيابد؛ اما مرغ بدبختي، خيلي وقت است كه بالاي سر اين خانواده مي‌چرخد و معلوم نيست كي دست از سرشان برمي‌دارد؛ اما با اين همه آنها آرزويي براي خودشان ندارند. آنها فقط مي‌خواهند دست مهدي 29 ساله را عمل كنند تا مگر بتواند دوباره انگشتانش را به كار بيندازد و مثل قبل كمك‌خرج آنها باشد. چه آرزوي كوچكي يعني آدم‌هايي مثل اينها، همه‌شان آرزوهاي كوچكي دارند كه خيلي راحت دست‌يافتني است؛ ولي چه مي‌شود كرد وقتي كه فقر بر اندام آدم‌ها شلاق مي‌زند و عرصه را بر آنان تنگ مي‌كند.
ديگر وقت رفتن است. با سري كه از شنيدن گرفتاري‌هاي ديگران سرسام شده است و دستي خالي كه نمي‌تواند كمكشان كند. وقت بيرون رفتن از خانه دوباره همان صحنه‌ها بر چشم تحميل مي‌شود و دوباره همان جمله‌ها در سر مي‌پيچد: مرگ بر هرچه فقر و نداري است كه آرزو را مي‌كشد و عمر را تباه مي‌كندو...




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news135795.html