شهرام ناظري جوان و خندان پهلو به پهلوي احمد عبادي، شهرام ناظري با موهاي بلند كنار جليل شهناز نشسته در قاب عكس. شهرام ناظري پا به سن گذاشته امروز اما تنها. اميدوار به اجراي كنسرت در نيويورك و بيانگيزه از اجراي كنسرت در اينجا: بيرون قاب عكس.
آوازخوان چمدانش را براي سفر آماده ميكند، در اين شب پاييزي كه پاي كوه سوز بيشتري دارد، سرما. سوزي كه در مبلهاي قديمي، عكسها و سازهاي قديمي ميپيچد. در ظروف نقره و گلداني با گلهاي نرگس كه عطرش را از دست داده. در خانهاي كه موسيقي جاري در آن آواز زير لب صاحب خانه در رفت و آمدهايش است، از گوشهاي به گوشهاي ديگر. آوازخواني كه با خود ميگويد كاش در روستا زندگي ميكرد اما امروز چقدر براي گفتن اين حرف دير است و چقدر دور. ساعت به نيمه شب نزديك ميشود كه ميگويد ديگر فضيلتي وجود ندارد: «متاسفانه ما بچههاي موسيقي سنتي با هم بد هستيم و هيچ كس، هيچ كس را قبول ندارد. اين حرفها را نميتوانم به آنها بگويم. همه هاج و واج نگاهم ميكنند وقتي ميگويم رشته آواز در اين سالها گسسته شده، آواز از شور و حركت باز ايستاده و همه به سمت نوحهخواني سوق پيدا كردهاند. الحان عربي در آواز خوانندهها جا باز كرده و آموزش آن در چارچوب محدود استادسالاري پيش ميرود.»
حرفهاي متناقض آوازخوان سياهپوش: «همه اينها به خاطر خودخواهي و منيت است، در حالي كه من اينطور نبودم، از اول هم ريسك كردم و جسارت به خرج دادم، وقتي شعر مولوي را وارد موسيقي سنتي كردم، وقتي در گلستانه را خواندم.» تقبيح خودخواهي و خودمحوري و نقض آن با جملهاي ديگر. گفتن از اينكه تنها كسي بوده كه نه مدير برنامهاي داشته نه شركتي براي انتشار آثار خود و نه باندي. اين يعني طعنه زدن به آوازخواني ديگر؟ او كه برگردد كارگاه آموزشي به راه مياندازد براي گفتن همه اين چيزها. به قول خودش آسيبشناسي آواز ايران و بررسي بحران موجود در آن. آن وقت همه ميتوانند بيايند و بهره بگيرند. هركس كه بخواهد.
شهرام ناظري امشب اما تنها به سفر ميرود. بيخبر از محمدرضا لطفي، كامكارها، پرويز مشكاتيان، جليل عندليبي، گروه شمس، گروه دستان، جلال ذوالفنون و بقيه كه زماني حلقه دوستان او را تشكيل ميدادند و حالا همگي به راه خود رفتهاند، جدا از راه ديگري: «ما بچههاي موسيقي سنتي با هم بد هستيم و هيچكس، هيچكس را . . . .»
امروز اگر آنها بودند و اگر حلقهاي بود، شايد دوباره در گلستانهاي ديگر روي پيشخوان نوارفروشيها قرار ميگرفت، آتش در نيستاني ديگر، گل صدبرگي ديگر. گل صدبرگي كه يك پاي به وجود آمدنش رضا قاسمي بود: «او يكي از استعدادهاي بينظير است. امروز هم رابطه حسابي و تنگاتنگ با هم داريم. به رضا ميگويم تو بايد همه انرژيات را براي موسيقي ميگذاشتي نه داستان و نمايش.»
در آن روزگار آدمهايي بودند كه ستون آواز ايران به شمار ميرفتند: سيد رحيم اصفهاني و شاگردانش طاهرزاده، تاج اصفهاني و اديب خوانساري: «امضاي هنرمند در صدايش بود اما استادان بزرگ آواز از دنيا رفتند. مراكز آموزشي مثل مركز حفظ و اشاعه موسيقي و مراكزي كه پيش از انقلاب وجود داشت، توليدهاي راديو ايران و كانون فرهنگي هنري چاووش كه در موسيقي ما ركن بودند حالا ديگر وجود خارجي ندارند.»
امروز اما همه بيگانه از همند: « ما بچههاي موسيقي سنتي با هم بد هستيم و هيچكس . . . »
|