خدایا، همه چیز را به وی داده‌ای
هموطن , شنبه 5 آذر 1384 - ساعت 13:49

دیوانه‌ای به نیشابور می‌رفت. دشتی دید فراخ که در آن گاو بسیار می‌چرید.

 

"تاریخ اجتماعی ایران" – مرتضی راوندی-دیوانه‌ای به نیشابور می‌رفت. دشتی دید فراخ که در آن گاو بسیار می‌چرید. پرسید که این گاوها مال کیست؟ گفتند: مال عمید نشابور. از آنجا گذشت صحرایی دید پر از اسب. گفت: این اسب‌ها از آن کیست؟ گفتند از آن عمید نشابور. باز به جایی رسید با رمه‌ها و گوسفندهای بسیار. پرسید این همه گله از کیست؟ گفتند از آن عمید.
چون به شهر آمد غلامان بسیار دید. پرسید اینها از کیست؟ گفتند بندگان عمید نشابورند. درون شهر سرایی دید آراسته که مردم به آنجا می‌رفتند و می‌آمدند. پرسید این سرای از آن کیست؟ گفتند این اندازه ندانی که سرای عمید نشابورست؟
دیوانه دستاری کهنه برسرداشت، از سر برگرفت و به آسمان پرتاب کرد که: "خدایا، این را هم به عمید نشابورده، از آن که همه چیز را به وی داده‌ای".




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news48245.html