تک و تنها با یک مملکت دشمن چه کنم؟
هموطن , سه شنبه 15 آذر 1384 - ساعت 13:07

چند روز پیش رفتم کامرانیه و شنیدم شاه گفته دلش می‌خواهد مرا ببیند.

 

«سیمای احمد شاه قاجار»-«چند روز پیش رفتم کامرانیه و شنیدم شاه گفته دلش می‌خواهد مرا ببیند. فرداش کالسکه خبر کردیم و به اتفاق فروغ‌الملوک رفتیم زرگنده. کالسکه تا پای عمارت بزرگ رفت.
در آنجا پیاده شدیم و توی سالن بزرگ، از نوکرهای شاه فقط عبدالله خان خواجه، مجلل السطان، یک آبدار و یک قهوه‌چی باقی مانده و دیگران همه او را ترک کرده و رفته اند. پس از چند دقیقه شاه وارد شد.
چه شاهی! چه شاهی! ای بیچاره شاه! چه عرض کنم. راستی هر کس او را در این وضع می‌دید دلش می‌سوخت. تا چشمش به من افتاد بی‌اختیار شروع به گریه کرد و گفت: عمه جان دیدی چه به سرم آوردند! عرض کردم هیچ کس کاری به شما نکرد. همه را خودتان باعث شدید. پس حالا که آمده‌اید سفارت، اقلا کار را از این بدتر نکنید.
بعد شاه نشست روی نیمکت و هرچه اصرار کرد که من هم کنارش بنشینم قبول نکردم و پایین نشستم. او هم از روی نیمکت برخاست و آمد، پهلوی من نشست و گفت: عمه جان، من را سرزنش نکن که به سفارت اجنبی پناهنده شدم. آمدنم از ترس نبود. دیدم این سلطنت دیگر به دردم نمی‌خورد. گیرم با اینها صلح کردم یا زورم رسید و همه را کشتم. باز رعیت ایران، این نوکرهای نمک به حرام، مرا دوست نخواهند داشت.
تک و تنها با یک مملکت دشمن چه کنم!؟ هر قدر با اینها خوب رفتار می‌کردم باز نتیجه‌اش همین بود که می‌بینی. اگر نیامده بودم به سفارت روس، می‌ریختند و در همان قصر سلطنت آباد، مرا می‌کشتند و زن و اولادم را اسیر می‌کردند. فکر کردم همین بهتر است بیایم به سفارت که اقلا جان و ناموسم در امان باشد.




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news48744.html