مدتهاست که در زندان به سر میبرد و بیش از 5 سال است که کسی به ملاقاتش نرفته است. اگرچه به همه هم بندیهایش گفته که خودش نمیخواهد کسی به ملاقاتش بیاید ولی حقیقت چیز دیگری است. همه اعضای خانوادهاش او را طرد کردهاند. پدرش از این که بگوید پسری به نام صالح دارد احساس شرم میکند و مادرش جرات آن را ندارد که به دیدن تنها پسرش برود. اقوام و آشنایان گمان میکنند او به خارج از کشور رفته چرا که پدر صالح همه اعضای خانواده را از حرف زدن درباره زندانی بودن صالح ممنوع کرده است. فقط گاهی اوقات زمانی که پدر صالح در خانه نیست، مادرش از فرصت استفاده میکند تا آلبوم عکس قدیمی را از داخل صندوقچه کوچکش بیرون آورده و نگاهی به عکس او بیاندازد. پیرزن همه خاطراتش را در آلبوم قدیمی پنهان کرده تا مبادا مورد خشم شوهرش قرار بگیرد. او حتی جرات گریه کردن هم ندارد، چرا که در خانه آنها نباید کسی برای صالح دلسوزی کند.
صالح جوانی حدودا 30 ساله است با قد و قامتی بلند و ابروهای پیوسته. چهرهاش اگرچه در نگاه اول خشک و بیاحساس به نظر میرسد، ولی کافی است پای حرفهایش بنشینی تا احساس کنی با یک پسر بچه مواجه هستی. پسر بچهای در غالب مردی عبوس که همه آرزویش بردن مادر پیرش به کربلا و زیارت حرم امام حسین(ع) و ابوالفضلالعباس(ع) است.
صالح 12 سال پیش، زمانی که 18 سال داشت توسط پلیس دستگیر و روانه زندان شد. به گفته خودش همه این ماجرا به خاطر کله شقی و غرور جوانیاش اتفاق افتاد و حالا باید به خاطر همه آن کله شقیها تاوان پس دهد.
او میگوید: چون تنها پسر خانواده بودم، پدرم همیشه در مورد من سختگیری میکرد و اجازه نمیداد خودم برای خودم تصمیم بگیرم. برای هر کاری که میخواستم انجام دهم نظر پدرم شرط بود و او تعیین میکرد که چکار کنم و چکار نکنم. پدرم درباره انتخاب دوست همیشه حرف خودش را میزد و من مجبور بودم با پسر زهرا خانوم که از همسایههای قدیمی ما بود دوست باشم و در عوض با پسر عباس آقا که پدرم از او طلبکار بود و مدتها با هم اختلاف داشتند نباید رابطهای میداشتم. برای همین، من همه کارهایم را مخفیانه انجام میدادم. مثلا همراه دوستانم به مدرسه نمیرفتیم تا به سینما برویم یا به بهانه رفتن به کلاسهای فوقالعاده از خانه خارج میشدیم و به پارک یا کلوپ بازی میرفتیم. وقتی پدرم متوجه میشد که به مدرسه نرفتهام، سرزنشم میکرد و میگفت حتما سیگاری یا معتاد شدهای که به مدرسه نمیروی. بعد هم تا چندین روز زمانی که از مدرسه به خانه بر میگشتم دم در لباسها و دهانم را بو میکرد و جیبهایم را میگشت تا مطمئن شود که سیگار میکشم یا نه.
همه این سختگیریهای پدرم نه تنها باعث نمیشد که من دست از کارهایم بردارم بلکه مقدمهای بود تا دست به کارهایی بزنم که هیچوقت فکر انجام آنها را نمیکردم. با این کار احساس میکردم از رفتارها و عکسالعملهای پدرم انتقام میگیرم و همیشه سعی میکردم او را فریب دهم.
صالح ادامه میدهد: حدودا 17 ساله بودم که برای اولین بار لب به سیگار زدم. آن روز همراه دوستانم از دبیرستان به خانه بر میگشتیم که بین راه یکی از بچهها یک بسته سیگار خرید و به بقیه تعارف کرد. همه بچهها سیگار برداشتند ولی من که تا آن زمان فکر سیگار کشیدن هم نمیکردم گفتم "سیگاری نیستم"، ولی بقیه شروع کردند به مسخره کرده من و یکی از آنها گفت: "صالح از ترس باباش دست به کبریت هم نمیزنه تا برسه به سیگار." در آن لحظه خیلی عصبانی شدم. به یاد رفتار پدرم افتادم که گاهی وقتها مرا متهم به سیگاری بودن میکرد. از یک طرف میخواستم از او انتقام بگیرم و از طرف دیگر تحمل کنایههای دوستانم را نداشتم. دل به دریا زدم و یک نخ سیگار برداشتم. بچهها ساکت شده بودند و یکی از آنها بلافاصله فندک روشن کرد. من که تا آن زمان لب به سیگار نزده بودم، هرازگاهی آن را روی لبم میگذاشتم و ادای سیگاریها را در میآوردم. از آن روز به بعد، هر وقت با دوستانم بودم همراه آنها سیگار میکشیدم و سختگیریهای پدرم برایم اهمیتی نداشت. با این کار احساس میکردم با پدرم مبارزه میکنم و رفته رفته به مواد مخدر نیز روی آوردم. پس از تعطیل شدن دبیرستان همراه دوستانم حشیش مصرف میکردم. معمولا، در زنگهای ورزش از دبیرستان بیرون میرفتیم و در کوچه، پس کوچههای خلوت شهر حشیش مصرف میکردیم. پس از آن هم برای آن که بیشتر لذت ببریم سراغ مغازههای کوچک میرفتیم و پس از سرگرم کردن صاحب مغازه، دست به سرقت اجناس یا پولهای توی دخل میزدیم.
یکی از دوستانم که افشین نام داشت، یک خلافکار حرفهای بود. او در بین بچهها حشیش توزیع میکرد و بارها با معلمها درگیر شده بود. افشین علاوه بر قاچاق مواد، سرقت هم میکرد. وقتهایی که من و او با هم از مدرسه فرار میکردیم، از کارهایش تعریف میکرد. او میگفت درس خواندن به درد نمیخورد و هیچکس به غیر از خود آدم، دلسوز او نیست. افشین هم مثل من از پدرش دل خوشی نداشت و همین وجه مشترک دوستی ما را بیشتر میکرد. مدتی پس از این دوستی او به من پیشنهاد داد که در خرید و فروش مواد کمکش کنم. من که اول میترسیدم این کار را انجام دهم، با حرفهای افشین تصمیم گرفتم چند روزی فقط حمل کننده مواد باشم و نزد مشتریانی بروم که او معرفی میکرد، ولی رفته رفته وقتی دیدم افشین پول خوبی از این راه به دست میآورد، خودم هم فروشنده شدم. بیشتر مشتریهای ما، بچههای دبیرستانی یا جوانهایی بودند که از بیکاری مواد مصرف میکردند. من بعدازظهرها، در محلی که افشین تعیین کرده بود میایستادم و به مشتریان ثابتی که داشتم مواد میفروختم. همه آنها را افشین معرفی کرده بود و من در ازای درصدی از سود فروش وظیفه داشتم این کار را انجام دهم. همیشه با دیدن هر مامور یا خودرو مشکوکی ترس وجودم را فرا میگرفت. پاهایم میلرزید و به یاد پدرم میافتادم. اگر او میفهمید که من مواد میفروشم، معلوم نبود چه اتفاقی میافتاد ولی همه اینها برایم اهمیتی نداشت. من از پدرم بدم میآمد و اجازه نمیدادم این فکرها، مرا بترساند.
مدتی بعد، وقتی دوره دبیرستان را پشت سر گذاشتم، دیگر بهانهای برای خارج شدن از خانه نداشتم. پدرم اصرار داشت که باید درس بخوانم و به دانشگاه بروم ولی من حاضر نبودم درسم را ادامه دهم. هر وقت پدرم به سر کار میرفت، به بهانه رفتن به کتابخانه و درس خواندن خودم را به افشین میرساندم تا از او مواد بگیرم و بفروشم. دیگر به این کار عادت کرده بودم و با پولی که به دست میآوردم میتوانستم هر چه میخواستم، بخرم. در همین روزها بود که با دختری به نام لیلا آشنا شدم. او خواهر دوست افشین بود و حشیش مصرف میکرد. من که عاشق لیلا شده بودم، حاضر به انجام هر کاری برای دوستی با او بودم. همین مسئله باعث شده بود هر چه افشین میگوید گوش کنم. در این میان لیلا هم به من علاقهمند شده بود و بعدازظهرها یکدیگر را در پارک میدیدیم. او اصرار داشت که افشین نباید از این ماجرا باخبر شود و من که نمیدانستم دلیل اصرار او چیست، سعی میکردم قرارهای ما به دور از چشم افشین باشد. یک روز وقتی من و لیلا در پارک بودیم، افشین ما را دید و بدون آن که چیزی بگوید پارک را ترک کرد. پس از آن تا چند روز از لیلا خبری نشد و افشین هم با من سرد شده بود. هر چه اصرار میکردم، افشین حاضر نبود درباره لیلا حرف بزند تا این که یک هفته بعد لیلا با من تماس گرفت. او میگفت که افشین خواستگار وی بود ولی چون علاقه ای به او نداشت به وی جواب رد داده بود. افشین هم برای دیدن لیلا طرح دوستی با خواهر او را ریخته و از طریق خواهر لیلا سعی میکرد او را ببیند.
لیلا که به سختی حرف میزد گفت که افشین پس از دیدن ما در پارک برای انتقام گیری از لیلا، خواهر او را اغفال و همراه چند نفر از دوستانش او را مورد آزار و اذیت قرار داده بود. همین مسئله باعث شد تا من کنترلم را از دست بدهم و به سراغ افشین بروم. او مثل همیشه با چاقویی که به مچ پایش میبست به در خانه آمد و من پیش از گفتن کلمهای، با مشت به صورتش کوبیدم. افشین روی زمین افتاد و با در دست گرفتن چاقو به من حملهور شد. ابتدا یک ضربه به بازویم زد که در همین هنگام چاقو از دستش افتاد و من بلافاصله آن را برداشتم. کاملا عصبانی بودم و نمیدانستم چکار میکنم. فقط یادم میآید که لحظهای بعد خون از گردن افشین فوران میکرد و جلو چشمهایم فقط خون بود. خون بود و خون و بعد...
صالح دیگر یارای حرف زدن ندارد. او که سعی میکند گریهاش را کنترل کند از تنها آرزویش میگوید: "اگر زنده بمانم، مادرم را به کربلا میبرم". و بعد از جایش بلند میشود. نفسی میکشد و همراه دیگر زندانیانی که به دادگاه آمده بودند سوار خودرو حمل زندانیان میشود.
|