آخرین آرزوی یک زندانی
هموطن سلام , دوشنبه 5 دي 1384 - ساعت 20:04

پدرم همیشه در مورد من سختگیری می‎کرد و اجازه نمی‎داد خودم برای خودم تصمیم بگیرم!

 

مدت‎هاست که در زندان به سر می‎برد و بیش از 5 سال است که کسی به ملاقاتش نرفته است. اگرچه به همه هم بندی‎هایش گفته که خودش نمی‎خواهد کسی به ملاقاتش بیاید ولی حقیقت چیز دیگری است. همه اعضای خانواده‎اش او را طرد کرده‎اند. پدرش از این که بگوید پسری به نام صالح دارد احساس شرم می‎کند و مادرش جرات آن را ندارد که به دیدن تنها پسرش برود. اقوام و آشنایان گمان می‎کنند او به خارج از کشور رفته چرا که پدر صالح همه اعضای خانواده را از حرف زدن درباره زندانی بودن صالح ممنوع کرده است. فقط گاهی اوقات زمانی که پدر صالح در خانه نیست، مادرش از فرصت استفاده می‎کند تا آلبوم عکس قدیمی را از داخل صندوقچه کوچکش بیرون آورده و نگاهی به عکس او بیاندازد. پیرزن همه خاطراتش را در آلبوم قدیمی پنهان کرده تا مبادا مورد خشم شوهرش قرار بگیرد. او حتی جرات گریه کردن هم ندارد، چرا که در خانه آنها نباید کسی برای صالح دلسوزی کند.
صالح جوانی حدودا 30 ساله است با قد و قامتی بلند و ابروهای پیوسته. چهره‎اش اگرچه در نگاه اول خشک و بی‎احساس به نظر می‎رسد، ولی کافی است پای حرف‎هایش بنشینی تا احساس کنی با یک پسر بچه مواجه هستی. پسر بچه‎ای در غالب مردی عبوس که همه آرزویش بردن مادر پیرش به کربلا و زیارت حرم امام حسین(ع) و ابوالفضل‎العباس(ع) است.
صالح 12 سال پیش، زمانی که 18 سال داشت توسط پلیس دستگیر و روانه زندان شد. به گفته خودش همه این ماجرا به خاطر کله شقی و غرور جوانی‎اش اتفاق افتاد و حالا باید به خاطر همه آن کله شقی‎ها تاوان پس دهد. او می‎گوید: چون تنها پسر خانواده بودم، پدرم همیشه در مورد من سختگیری می‎کرد و اجازه نمی‎داد خودم برای خودم تصمیم بگیرم. برای هر کاری که می‎خواستم انجام دهم نظر پدرم شرط بود و او تعیین می‎کرد که چکار کنم و چکار نکنم. پدرم درباره انتخاب دوست همیشه حرف خودش را می‎زد و من مجبور بودم با پسر زهرا خانوم که از همسایه‎های قدیمی ما بود دوست باشم و در عوض با پسر عباس آقا که پدرم از او طلبکار بود و مدت‎ها با هم اختلاف داشتند نباید رابطه‎ای می‎داشتم. برای همین، من همه کارهایم را مخفیانه انجام می‎دادم. مثلا همراه دوستانم به مدرسه نمی‎رفتیم تا به سینما برویم یا به بهانه رفتن به کلاس‎های فوق‎العاده از خانه خارج می‎شدیم و به پارک یا کلوپ بازی می‎رفتیم. وقتی پدرم متوجه می‎شد که به مدرسه نرفته‎ام، سرزنشم می‎کرد و می‎گفت حتما سیگاری یا معتاد شده‎ای که به مدرسه نمی‎روی. بعد هم تا چندین روز زمانی که از مدرسه به خانه بر می‎گشتم دم در لباس‎ها و دهانم را بو می‎کرد و جیب‎هایم را می‎گشت تا مطمئن شود که سیگار می‎کشم یا نه.
همه این سختگیری‎های پدرم نه تنها باعث نمی‎شد که من دست از کارهایم بردارم بلکه مقدمه‎ای بود تا دست به کارهایی بزنم که هیچوقت فکر انجام آنها را نمی‎کردم. با این کار احساس می‎کردم از رفتارها و عکس‎العمل‎های پدرم انتقام می‎گیرم و همیشه سعی می‎کردم او را فریب دهم.
صالح ادامه می‎دهد: حدودا 17 ساله بودم که برای اولین بار لب به سیگار زدم. آن روز همراه دوستانم از دبیرستان به خانه بر می‎گشتیم که بین راه یکی از بچه‎ها یک بسته سیگار خرید و به بقیه تعارف کرد. همه بچه‎ها سیگار برداشتند ولی من که تا آن زمان فکر سیگار کشیدن هم نمی‎کردم گفتم "سیگاری نیستم"، ولی بقیه شروع کردند به مسخره کرده من و یکی از آنها گفت: "صالح از ترس باباش دست به کبریت هم نمی‎زنه تا برسه به سیگار." در آن لحظه خیلی عصبانی شدم. به یاد رفتار پدرم افتادم که گاهی وقت‎ها مرا متهم به سیگاری بودن می‎کرد. از یک طرف می‎خواستم از او انتقام بگیرم و از طرف دیگر تحمل کنایه‎های دوستانم را نداشتم. دل به دریا زدم و یک نخ سیگار برداشتم. بچه‎ها ساکت شده بودند و یکی از آنها بلافاصله فندک روشن کرد. من که تا آن زمان لب به سیگار نزده بودم، هرازگاهی آن را روی لبم می‎گذاشتم و ادای سیگاری‎ها را در می‎آوردم. از آن روز به بعد، هر وقت با دوستانم بودم همراه آنها سیگار می‎کشیدم و سختگیری‎های پدرم برایم اهمیتی نداشت. با این کار احساس می‎کردم با پدرم مبارزه می‎کنم و رفته رفته به مواد مخدر نیز روی آوردم. پس از تعطیل شدن دبیرستان همراه دوستانم حشیش مصرف می‎کردم. معمولا، در زنگ‎های ورزش از دبیرستان بیرون می‎رفتیم و در کوچه، پس کوچه‎های خلوت شهر حشیش مصرف می‎کردیم. پس از آن هم برای آن که بیشتر لذت ببریم سراغ مغازه‎های کوچک می‎رفتیم و پس از سرگرم کردن صاحب مغازه، دست به سرقت اجناس یا پول‎های توی دخل می‎زدیم.
یکی از دوستانم که افشین نام داشت، یک خلافکار حرفه‎ای بود. او در بین بچه‎ها حشیش توزیع می‎کرد و بارها با معلم‎ها درگیر شده بود. افشین علاوه بر قاچاق مواد، سرقت هم می‎کرد. وقت‎هایی که من و او با هم از مدرسه فرار می‎کردیم، از کارهایش تعریف می‎کرد. او می‎گفت درس خواندن به درد نمی‎خورد و هیچکس به غیر از خود آدم، دلسوز او نیست. افشین هم مثل من از پدرش دل خوشی نداشت و همین وجه مشترک دوستی‎ ما را بیشتر می‎کرد. مدتی پس از این دوستی او به من پیشنهاد داد که در خرید و فروش مواد کمکش کنم. من که اول می‎ترسیدم این کار را انجام دهم، با حرف‎های افشین تصمیم گرفتم چند روزی فقط حمل کننده مواد باشم و نزد مشتریانی بروم که او معرفی می‎کرد، ولی رفته رفته وقتی دیدم افشین پول خوبی از این راه به دست می‎آورد، خودم هم فروشنده شدم. بیشتر مشتری‎های ما، بچه‎های دبیرستانی یا جوان‎هایی بودند که از بیکاری مواد مصرف می‎کردند. من بعدازظهرها، در محلی که افشین تعیین کرده بود می‎ایستادم و به مشتریان ثابتی که داشتم مواد می‎فروختم. همه آنها را افشین معرفی کرده بود و من در ازای درصدی از سود فروش وظیفه داشتم این کار را انجام دهم. همیشه با دیدن هر مامور یا خودرو مشکوکی ترس وجودم را فرا می‎گرفت. پاهایم می‎لرزید و به یاد پدرم می‎افتادم. اگر او می‎فهمید که من مواد می‎فروشم، معلوم نبود چه اتفاقی می‎افتاد ولی همه اینها برایم اهمیتی نداشت. من از پدرم بدم می‎آمد و اجازه نمی‎دادم این فکرها، مرا بترساند.
مدتی بعد، وقتی دوره دبیرستان را پشت سر گذاشتم، دیگر بهانه‎ای برای خارج شدن از خانه نداشتم. پدرم اصرار داشت که باید درس بخوانم و به دانشگاه بروم ولی من حاضر نبودم درسم را ادامه دهم. هر وقت پدرم به سر کار می‎رفت، به بهانه رفتن به کتابخانه و درس خواندن خودم را به افشین می‎رساندم تا از او مواد بگیرم و بفروشم. دیگر به این کار عادت کرده بودم و با پولی که به دست می‎آوردم می‎توانستم هر چه می‎خواستم، بخرم. در همین روزها بود که با دختری به نام لیلا آشنا شدم. او خواهر دوست افشین بود و حشیش مصرف می‎کرد. من که عاشق لیلا شده بودم، حاضر به انجام هر کاری برای دوستی با او بودم. همین مسئله باعث شده بود هر چه افشین می‎گوید گوش کنم. در این میان لیلا هم به من علاقه‎مند شده بود و بعدازظهرها یکدیگر را در پارک می‎دیدیم. او اصرار داشت که افشین نباید از این ماجرا باخبر شود و من که نمی‎دانستم دلیل اصرار او چیست، سعی می‎کردم قرارهای ما به دور از چشم افشین باشد. یک روز وقتی من و لیلا در پارک بودیم، افشین ما را دید و بدون آن که چیزی بگوید پارک را ترک کرد. پس از آن تا چند روز از لیلا خبری نشد و افشین هم با من سرد شده بود. هر چه اصرار می‎کردم، افشین حاضر نبود درباره لیلا حرف بزند تا این که یک هفته بعد لیلا با من تماس گرفت. او می‎گفت که افشین خواستگار وی بود ولی چون علاقه ای به او نداشت به وی جواب رد داده بود. افشین هم برای دیدن لیلا طرح دوستی با خواهر او را ریخته و از طریق خواهر لیلا سعی می‎کرد او را ببیند.
لیلا که به سختی حرف می‎زد گفت که افشین پس از دیدن ما در پارک برای انتقام گیری از لیلا، خواهر او را اغفال و همراه چند نفر از دوستانش او را مورد آزار و اذیت قرار داده بود. همین مسئله باعث شد تا من کنترلم را از دست بدهم و به سراغ افشین بروم. او مثل همیشه با چاقویی که به مچ پایش می‎بست به در خانه آمد و من پیش از گفتن کلمه‎ای، با مشت به صورتش کوبیدم. افشین روی زمین افتاد و با در دست گرفتن چاقو به من حمله‎ور شد. ابتدا یک ضربه به بازویم زد که در همین هنگام چاقو از دستش افتاد و من بلافاصله آن را برداشتم. کاملا عصبانی بودم و نمی‎دانستم چکار می‎کنم. فقط یادم می‎آید که لحظه‎ای بعد خون از گردن افشین فوران می‎کرد و جلو چشم‎هایم فقط خون بود. خون بود و خون و بعد...
صالح دیگر یارای حرف زدن ندارد. او که سعی می‎کند گریه‎اش را کنترل کند از تنها آرزویش می‎گوید: "اگر زنده بمانم، مادرم را به کربلا می‎برم". و بعد از جایش بلند می‎شود. نفسی می‎کشد و همراه دیگر زندانیانی که به دادگاه آمده بودند سوار خودرو حمل زندانیان می‎شود.




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news50986.html