دل آرا در میان مرگ و زندگی
هموطن سلام , يكشنبه 11 دي 1384 - ساعت 23:13

باور کن آن عشق سراب بود و آن حرف‌ها دروغ، اما هنوز فرصت هست. فرصتی برای نجات. نجات از مرگ!

 

خوب گوش کن! اینجا زندان است؛ بند زنان و تو متهمی؛ متهم به قتل. محکومی؛ محکوم به مرگ و آن تصویر که سایه انداخته بر بوم خاطرات سایه مرگ است؛ چوبه دار.
می‌گویی بی‌گناهی و می‌گویند گناهکاری. این آخرین فرصت است برای تویی که می‌خواهی بگریزی. فرار کنی؛ از مرگ، از اتهام، از باری که بر دوشت انداخته‌اند و از نگاه‌های سنگین آنهایی که به خون خواهی برخاسته‌اند.
راستی حادثه چگونه اتفاق افتاد؟ از جایی که فکرش را نمی‌کردی؛ از بطن عشق. همیشه همین طور است. ناگهان چشم باز می‌کنی و می‌بینی در میانه حادثه‌ای و عشق اینبار هم مرگ را آبستن بوده است.
ناگهان چشم باز می‌کنی و می‌فهمی که چه زود به آغاز پایان رسیده‌ای. چند سال داشتی تو آن سال؟ به گمانم 16. تمام فال‌ها و طالع بینی‌ها را خط به خط، کلمه به کلمه، حرف به حرف مرور کرده‌ام، به جست‌وجوی این کدام طاس چنین رقم زد سرنوشتت را و تقصیر بر دوش کدام ستاره است.
مرور کن! حرف‌های عاشقانه‌اش را می‌گویم. چه ساده دل باختی و چه ساده باختی زندگی‌ات را حالا تو که بوم نقاشی‌ات همیشه سبز بود و پرنور، تصویرگر مرگ شده‌ای. نشسته‌ای کنج سلول و خط می‌کشی بر دیوار زندان به نشانه روزهای از دست رفته و هر خط یادآور یک اشتباه.
حالا باور کن آن عشق سراب بود و آن حرف‌ها دروغ، اما هنوز فرصت هست. فرصتی برای نجات. نجات از مرگ. گریز از اتهام. فرار از همان نگاه‌های سنگین که گفته‌ام.
آن روز تو آنجا وسط اتاق ایستاده‌بودی. مات و مبهوت و ناگهان نگاهت به خون نشست. ضربه ضربه آن لحظه، ثانیه ثانیه‌اش هر روز و هر ساعت، بارها و بارها از مقابل چشمانت عبور می‌کند. آن لحظه‌های شوم زنده می‌شود، جان می‌گیرد و بختک ذهنت می‌شود و دوباره می‌میرد.
اصلا چرا رفته بودی آنجا، چه می‌خواستی از پیرزن؟ دختر عموی پدرت بود و می‌شناختی‌اش قبل و می دانستی که پول دارد و آن پسر گفته بود زندگی پول می‌خواهد، عشق پول می‌خواهد. می‌خواستی و می‌خواستید پولدار شوید با پول پیرزن و خانه‌ای بسازید از جنس عشق و این دومین اشتباه بود بعد از آن دل بستن بی‌سبب.
تو مات و مبهوت ایستاده‌ای وسط بند، بند زنان و خبر می‌دهند که بازی تمام شده. تو محکومی. محکوم به مرگ. دوباره آن لحظه شوم در ذهنت جان می‌گیرد و قد می‌کشد. آن پسر فریاد زد فرار کن و تو فرار کردی، اما فرار از که و از چه؟ راه فراری نیست باید تسلیم شوی. این را پدرت می‌گوید. زمانی که ماجرا را فهمید این را گفت و خودش تو را تحویل داد. به امید آزادی‌ات، به امید اثبات بی‌گناهی‌ات، اما این امید را چه زود ویران کردی بر سر خانواده‌ات و قتل را پذیرفتی باز هم به خاطر همان عشق بی‌سبب.
"من کشتم. پیرزن را من کشتم." و همین جمله کافی بود تا چوبه‌دار؛ تا مرگ سایه‌اش را پهن کند بر سر زندگی‌ات.
حالا پشیمانی. نشسته‌ای کنج سلول و خط های روی دیوار را می‌شماری. هر خط به نشانه یک اشتباه. حالا باید بجنگی، باید بجنگی تا بی‌گناهی‌ات را ثابت کنی. حالا مبارزه دوباره شروع شده است. باید مرگ را به عقب برانی پس دیگر خط ‌ها و خاطره‌ها را باید رها کنی. باید جان بگیری باید... باید بی‌گناهی ‌ات را ثابت کنی. این آخرین فرصت برای توست.
* * * دل آرا دختر 19 ساله‌ای که متهم است 3 سال قبل دختر عموی پدرش را به قتل رسانده همچنان در انتظار تصمیم دادگاه است.
دل آرا که پس از دستگیری در بازجویی‌های اولیه به ارتکاب قتل اعتراف کرده بود در مراحل محاکمه اتهامش را انکار کرد و گفت: به خاطر پسر مورد علاقه‌اش قتل را به گردن گرفته بود.
با وجود انکارهای دل آرا وی به قصاص محکوم، اما این حکم در دیوانعالی کشور نقض شد و این دختر بار دیگر تحت محاکمه قرار گرفته و قرار است بزودی صحنه جنایت را بازسازی کند تا سرنوشت این پرونده مشخص شود.




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news51636.html