قاتلان روانی و قتل‌های سریالی
هموطن سلام , سه شنبه 27 دي 1384 - ساعت 21:41

درست شهریورماه سال گذشته همه روزنامه‌ها به یکباره خبر از دستگیری قاتلی دادند که 22 پسربچه و مرد و زن را در پاکدشت به قتل رسانده بود

 

همیشه شناخت مردم نسبت به قاتلان و آدم‌کش‌های سریالی، شناختی ناقص و گاهی اوقات نادرست بوده است. شاید حتی کسانی که از نزدیک با این افراد آشنایی داشته و با آنها زندگی کرده‌اند هیچگاه تصور نمی‌کردند که با یک قاتل و آدم‌کش سروکار داشته‌اند. آنها معمولا پس از این که جنایات این قاتلان فاش می‌شود با تعجب می‌گویند «ما هیچوقت فکر نمی‌کردیم او یک قاتل باشد. هنوز هم باورمان نمی‌شود که این جنایات توسط ... صورت گرفته باشد و از تصور این که او یک قاتل است، شب‌ها خوابمان نمی‌برد».
اگر کمی به عقب برگردیم، درست شهریورماه سال گذشته همه روزنامه‌ها به یکباره خبر از دستگیری قاتلی دادند که 22 پسربچه و مرد و زن را در پاکدشت به قتل رسانده بود. یک قاتل سریالی که تا مدت‌ها کانون خشم، نفرت، تعجب و تفکر در بین مرد بود و در هر محفلی سخن از او به میان می‌رفت.
محمد بیجه یا همان بیجه اگرچه ناگهان خبرساز شد و ناگهان نیز با اجرای مراسم اعدامش از صفحه روزنامه‌ها خط خورد، ولی هزاران سخن از اوضاع بد اجتماعی و روانی در بین جوانان نسل امروز، مخصوصا خانواده‌های ضعیف و فقیر جامعه به همراه داشت. همه کسانی که او را می‌شناختند از این ماجرا کاملا متعجب بودند. یکی می‌گفت: محمد پسر آرام و ساکتی بود. او روزها روی تپه‌ای که روبه روی محل زندگی‌اش بود می‌نشست و به بیابان خیره می‌شد. محمد و پدرش از افراد معتمد محل به شمار می‌رفتند. هرگاه کارگری که در اتاق‌های اطراف کوره‌ها زندگی می‌کرد قصد داشت به مسافرت برود همه وسایل زندگی‌اش را به آنها می‌سپرد و این پدر و پسر را امین خود می‌دانست. محمد هیچوقت با دیگر کارگران درگیر نشده بود و اخلاق خوبی داشت. او آنقدر آرام بود که کاملا بی‌آزار به نظر می‌رسید و کسی حتی فکرش را نمی‌کرد که محمد قاتل کودکان پاکدشتی باشد.
کارآگاهان و بازپرسانی که در جریان تحقیق و محاکمه بیجه با او از نزدیک برخورد داشتند وی را فردی زیرک و با ضریب هوشی بسیار بالا توصیف می‌کنند. یکی از بازپرسان پرونده درباره بیجه چنین می‌گوید: او ساعت، روز و تاریخ همه قتل‌ها را به خوبی به خاطر داشت. بیجه هر مقتول را با مشخصات ظاهری و رنگ لباس‌هایش به یاد داشت و در مراحل تحقیق نحوه دقیق به قتل رساندن آنها و محل دفن قربانیانش را عنوان می‌کرد. او برای رد گم کردن و انحراف تحقیقات پلیسی دست به کارهایی می‌زد که از هوش زیادش ناشی می‌شد. بیجه همه فرضیه‌های ممکن پلیسی را در مورد قتل‌هایش تداعی می‌کرد و سپس برای گمراه کردن ماموران دست به ابتکارات مختلفی می‌زد. در یکی از قتل‌ها برای این که وانمود کند جنایت به خاطر اختلافات گروهی رخ داده است، با خط شکسته و موهوم در دفترچه مشق قربانی‌اش عباراتی می‌نویسد که نشان می‌داد این پسربچه را گروهی به قتل رسانده‌اند که با پدرش اختلاف شدید دارند و سپس کیف مدرسه مقتول را شبانه به حیاط خانه آنها انداخته و می‌گریزد.
وی ادامه می‌دهد: بیجه فردی زیرک و باهوش بود که اختلافات طبقاتی و ناهنجاری‌های اجتماعی از او یک موجود عقده‌ای و بیمار روانی ساخته بود. عقده‌ای که فکر می‌کرد فقط با جنایت فروکش می‌کند و برای همین جنایات روانی و وحشیانه خود را آغاز کرد. او می‌خواست این قتل‌ها را به رقم 500 برساند و از کشتن بچه‌ها لذت می‌برد. شاید اگر دستگیر نمی‌شد، کماکان شاهد جنایات بیشتری بودیم چرا که بیجه هیچ عامل بازدارنده‌ای برای ادامه جنایاتش پیش روی خود نمی‌دید.
بررسی پرونده‌های متعدد در خصوص قتل‌های سریالی نشان می‌دهد، اغلب قاتلان سریالی از بیماری روانی رنج می‌برند و در حقیقت همین ناراحتی روحی و روانی باعث می‌شود آنها دست به جنایت بزنند. اغلب این افراد از هوش بالایی برخوردارند که اگر از این هوش در جهت فعالیت‌های مثبت استفاده می‌کردند می‌توانستند به موفقیت‌های بزرگی دست یابند. به گفته روانشناسان، قاتلان سریالی از طریق قتل‌هایی که انجام می‌دهند به نوعی آرامش و ارضای روحی می‌رسند. یک قاتل سریالی معمولا کسانی را به عنوان قربانی خود برمی‌گزیند که مواردی که خودش در زندگی از آنها محروم بوده را داراست. در حقیقت این فرد با ارتکاب قتل به نوعی دست به انتقام‌گیری می‌زند. انتقام از کسانی که فکر می‌کند آنچه را که او باید داشته باشد، آنها دارند.
استفن فارد یکی از قاتلان سریالی است که در دهکده‌ای در ایالت میشیگان آمریکا به دنیا آمد. پدر او یک مرد دائم‌الخمر و مادرش گارسون یک رستوران بود. استفن از وقتی به دنیا آمد مدام مورد آزارهای جسمی پدرش قرار می‌گرفت. اوج این آزارها زمانی بود که استفن به مدرسه می‌رفت. مادر او که تنها حامی استفن به شمار می‌رفت همه تلاش و درآمد خود را در راه آسایش پسرش قرار می‌داد و همین مسئله باعث افزایش خشونت پدرش علیه او شده بود. پدر استفن که هزینه تهیه مشروبات الکلی مورد نیازش را از طریق حقوق همسرش می‌پرداخت، نمی‌توانست شاهد این باشد که مادر استفن درآمدش را به تنها پسرش اختصاص دهد. همین مسئله باعث می‌شد تا مدام استفن را آزاد دهد و برای کتک زدن او از هر وسیله‌ای استفاده کند. حتی یک بار پدر استفن در ازای دریافت مقداری پول پسرش را برای سوءاستفاده جنسی در اختیار یکی از دوستانش قرار داده بود که همین مسئله تاثیر مخربی بر روحیه او گذاشت.
استفن نوجوان اگرچه از هوش بالایی برخوردار بود، ولی در مدرسه کاملا منزوی و گوشه‌گیر بود. دیدن بچه‌هایی که همراه پدرشان به مدرسه می‌آمدند یا با اعضای خانواده خود برای تعطیلات به مسافرت می‌رفتند برای استفن آزار دهنده بود و همین مسئله از او یک نوجوان منفعل با عقده‌های فرو خفته ساخته بود.
استفن که زندگی سخت و دشواری را پشت‌سر گذاشته بود، در 21 سالگی دست به اولین جنایت خود می‌زند. ساکنان دهکده مجاور محل زندگی خانواده استفن در آخرین روز هفته زمانی که برای تفریح به تپه‌های اطراف دهکده رفته بودند با جسد خون‌آلود پسربچه‌ای مواجه می‌شوند که به طرز فجیعی به قتل رسیده بود. درست 2 روز بعد جسد پسربچه‌ای دیگر که سر از بدنش جدا شده بود در چند کیلومتری همان دهکده پیدا شد. با کشف جسد سومین قربانی که او هم سرش بریده شده بود، موجی از ترس و هراس ساکنان دهکده‌های اطراف را دربر می‌گیرد. تنها 2 هفته بعد، دایره این جنایات به شهرهای نزدیک محل زندگی استفن می‌رسد و ظرف مدت 6 ماه، مردمان این منطقه با قتل 8 پسربچه مواجه می‌شوند. همین مسئله باعث می‌شود تا یک تیم ویژه از پلیس فدرال آمریکا برای شناسایی عامل این جنایت پا به ایالت میشیگان بگذارد و تا مدت‌ها، فعالیت این تیم و قتل‌های صورت گرفته توسط استفن سوژه اصلی روزنامه‌های آمریکا شود.
سرانجام پس از گذشت 5/1 سال از اولین جنایت، ماموران پلیس فدرال توانستند با کمک دختر مورد علاقه استفن، او را شناسایی و پرده از راز قتل 11 پسربچه در این منطقه بردارند.
پس از دستگیری استفن ترس و هراس مردم منطقه به موجی از خشم و نفرت تبدیل شد. روانشناسان بسیاری از سراسر آمریکا گردهم آمدند و رفتار و زندگی استفن را مورد تجزیه و تحلیل قرار دادند. در آن زمان، همه آنها به هوش و ذکاوت استفن اذعان کردند و دلیل اصلی جنایات او را زندگی سخت دوران کودکی و نوجوانی‌اش دانستند. این قاتل سریالی در یکی از مصاحبه‌های خود چنین گفت: از بچه‌ها، مخصوصا پسربچه‌ها نفرت داشتم. آرزوی من در دوران کودکی و نوجوانی داشتن یک دوچرخه بود که هیچوقت به آن نرسیدم، چرا که پدرم اجازه خرید دوچرخه به مادرم نمی‌داد. برای همین وقتی پسربچه‌ای را سوار دوچرخه می‌ دیدم، ناگهان خشم و نفرت همه وجودم را دربر می‌گرفت و نمی‌توانستم خوشحالی او را تحمل کنم. برای همین با کشتن آنها، احساس آرامش می‌کردم و پس از هر جنایت ساعت‌ها به چهره قربانیان خیره می‌شدم. با این کار احساس می‌کردم عقده‌های درونی‌ام فروکش کرده‌اند و ناگهان از قتل پسربچه‌ها پشیمان می‌شدم، ولی با دیدن پسربچه‌ای دیگر، باز همان احساس نفرت به سراغم می‌آمد. انگار کسی به من می‌گفت که باید به جنایاتم ادامه بدهم.
همیشه قتل‌های سریالی با هدف انتقام‌گیری براساس عقده‌های روانی صورت نمی‌گیرند. گاهی وقت‌ها انگیزه این قتل‌ها را مسائلی همچون سرقت و رسیدن به پول دربر می‌گیرد.
اگرچه برخی معتقدند سارقانی که به قصد سرقت دست به جنایت می‌زنند در زمره قاتلان سریالی قرار نمی‌گیرند، ولی به طور حتم نمی‌توان این قتل‌ها را از قتل‌های سریالی جدا کرد. این روزها جنایات یک مرد و زن در تهران که دست به قتل‌ زن‌های خانه‌دار می‌زدند، تیتر اصلی صفحه حوادث روزنامه‌ها را به خود اختصاص داده است. اگرچه این مرد و زن پس از دستگیری گفته‌اند که انگیزه آنها از این جنایات تنها سرقت بوده است، ولی پی بردن به دلیل اصلی این جنایات نیاز به بررسی‌های کارشناسانه و علمی دارد، چرا که آنها در همه سرقت‌ها دست به جنایت زده‌اند و طبق گفته‌های زن جوان، همدستش که عامل اصلی قتل‌ها بوده است، هنگام کشتن قربانیان خود کاملا خونسرد عمل می‌کرده است.
این در حالی است که رئیس پلیس تهران نیز در آخرین اظهارنظر خود عنوان کرده است، قاتلان زن‌های خانه‌دار تهرانی احتمالا دارای مشکلات روحی و روانی هستند.
بنابراین می‌توان گفت قتل‌های سریالی با هر انگیزه‌ای ریشه در شرایط روحی و روانی قاتلان دارند و بررسی و تحلیل این شرایط بی‌گمان می‌تواند راهی در پیشگیری و به حداقل رساندن این نوع جنایات در جامعه باشد.




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news53035.html