وسوسه‌ای که ناصر را به پشت میله‌های زندان کشاند
هموطن سلام , شنبه 22 بهمن 1384 - ساعت 18:30

خانواده ما وضع مالی خوبی نداشت و پدرم مجبور بود از گوسفندهای اهالی ده مراقبت کند تا بتواند خرج خانواده را بدهد...

 

5 سال است که در زندان بسر می‌برد و باید 10 سال دیگر هم پشت میله‌های رنگ و رو رفته بماند تا زمان آزادیش فرابرسد. اتهامش سرقت است، آن هم مسلحانه و با یک قبضه سلاح گرم که از یکی از شهرهای مرزی کشور خریده بود.
7 سال پیش که به تهران آمد به عنوان کارگر ساختمانی مشغول به کار شد. ساختمانی نیمه‌کاره در یکی از مناطق خوش آب و هوای شمال شهر اولین جایی بود که ناصر در آنجا کار می‌کرد. در آن زمان او 17 سال داشت و پولی که از این راه به دست می‌آورد تنها می‌توانست هزینه غذا و اجاره خانه‌اش را تامین کند. ناصر با یکی از همشهری‌هایش به نام عبدالله در اتاقی 9 متری زندگی می‌کرد و از طریق عبدالله بود که توانست مشغول به کار شود. او می‌گوید: وقتی به تهران آمدم، هدفم این بود که کار کنم و پول‌هایم را جمع کنم تا بتوانم تکه زمینی در محل زندگیم بخرم و کشاورزی کنم. او ادامه می‌دهد: خانواده ما وضع مالی خوبی نداشت و پدرم مجبور بود از گوسفندهای اهالی ده مراقبت کند تا بتواند خرج خانواده را بدهد. من تنها پسر خانواده بودم و همه خواهرانم از من بزرگتر بودند و چون ما فقیر بودیم کسی به خواستگاری آنها نمی‌آمد. من فکر می‌کردم اگر در شهر تلاش کنم و بتوانم اوستا شوم براحتی می‌توانم به همه اهدافم برسم و وضع زندگیمان خوب شود ولی همه چیز برعکس شد. وقتی به تهران آمدم، وارد دنیایی شدم که با زندگی توی روستا، زمین تا آسمان تفاوت داشت. ما در شمال شهر کار می‌کردیم و هر روز بچه‌های همسن و سال خودمان را می‌دیدیم که سوار ماشین‌های مدل بالا در خیابان به این طرف و آن طرف می‌رفتند. ویراژ می‌دادند و با هم مسابقه می‌گذاشتند. روزهای اول با خودم می‌گفتم که یک روز من هم به جایی می‌رسم که می‌توانم از همین ماشین‌ها بخرم، خانه‌ای درست کنم و زندگی خوبی داشته باشم ولی حقوقم فقط خرج زندگی‌ام را تامین می‌کرد و چیزی برای پس‌انداز نمی‌ماند. اگر هم می‌ماند آنقدر کم بود که در روزهای بی‌کاری خرج می‌شد و باز من می‌ماندم و جیب خالی.
خیلی از بچه‌هایی که آنها را می‌شناختم و با هم کار می‌کردیم معتاد بودند و بعضی‌ها هم مواد مخدر خرید و فروش می‌کردند. من همه اینها را می‌دیدم و گاهی اوقات تا حد جنون افسرده می‌شدم. دیدن خانواده‌های ثروتمند و بی‌پول باعث شد رفته رفته همه اهداف و آرزوهایم را فراموش کنم و برای این که به این مسائل فکر نکنم به مواد مخدر روی بیاورم. من و عبدالله با هم مواد مصرف می‌کردیم و ظرف چند ماه کاملا معتاد شدیم. پس از مدتی، از آنجا که هزینه مواد را نمی‌توانستیم تامین کنیم شروع به خرید و فروش مواد مخدر کردیم و از این راه زندگیمان را می‌چرخاندیم. ما خرده فروش بودیم و برای مردی کار می‌کردیم که بابک نام داشت. او بین خلافکارانی که می‌شناختم شهرت زیادی داشت و یکی از قاچاقچیان بزرگ منطقه بود. من و عبدالله که می‌دیدیم کار کردن برای بابک سود کمی دارد تصمیم گرفتیم خودمان جنس وارد کنیم و برای همین 2 نفری به شهرهای جنوبی کشور می‌رفتیم و مواد مخدر به تهران قاچاق می‌کردیم. این کار سود بیشتری داشت و به خطرش می‌ارزید ولی فقط چند ماه طول کشید. بابک که متوجه شده بود، من و عبدالله خودمان مستقل کار می‌کنیم، مدتی از طریق دوستانش ما را تهدید می‌کرد که کنار بکشیم و با او رقابت نکنیم ولی وقتی با بی‌توجهی ما مواجه شد، همراه دوستانش به در خانه ما آمد و من و عبدالله را بشدت کتک زد. او اسلحه داشت و ما را تهدید کرد که اگر به حرف‌هایش گوش نکنیم عاقبتمان مرگ است و من و عبدالله که ترسیده بودیم، دست از این کار کشیدیم.
ناصر می‌افزاید: یک یا 2 ماه بیکاری من و عبدالله طول کشید و هرچه پول داشتیم تمام شد. دیگر تحمل این وضع را نداشتم و به همین خاطر تصمیم گرفتم دست به سرقت بزنم. با خودم فکر کردم اگر موفق شوم و پول خوبی به دست بیاورم، به روستایمان برمی‌گردم و آرزوهایم را عملی می‌کنم و اگر موفق نشوم، باز هم زندان بهتر از این زندگی است. وقتی ماجرا را با عبدالله در میان گذاشتم، او ترسید و گفت سرقت کار هر کسی نیست ولی سرانجام با اصرارهای من، راضی شد که کمکم کند. نقشه من سرقت از بانک بود. آن هم مسلحانه. برای این کار نیاز به یک دستگاه موتورسیکلت و یک قبضه اسلحه داشتیم. موتورسیکلت عبدالله را برای سرقت در نظر گرفتیم ولی برای تهیه اسلحه به یکی از شهرهای مرزی رفتیم.
با پولی که از دوست عبدالله قرض گرفته بودیم، یک قبضه کلت کمری و 7 فشنگ خریدیم و به تهران برگشتیم. همه چیز آماده بود و تنها باید محل سرقت را مشخص می‌کردیم. این کار به عهده من بود و یک هفته طول کشید تا بانک موردنظر را شناسایی کنم. بانکی در یک خیابان خلوت که با کلانتری فاصله زیادی داشت و با استفاده از کوچه‌های متعددی که آنجا بود می‌شد براحتی فرار کرد. چند روز این بانک را زیرنظر گرفتم و تعداد کارمندان و ساعت‌های شلوغی و خلوتی آن را به دست آوردم. همه چیز آماده بود و یک روز نزدیک ظهر همراه عبدالله به آنجا رفتیم تا سرقت را انجام دهیم. آن روز، به صورت تصادفی یک ماشین گشت پلیس حوالی بانک دور می‌زد که باعث شد عبدالله از سرقت منصرف شود. او ترسیده بود و به هیچوجه حاضر نبود در سرقت شرکت کند. به ناچار با هم به خانه برگشتیم و فردای آن روز دوباره برای سرقت از بانک به راه افتادم. درست زمانی که بانک ساعات کم ترددی را پشت سر می‌گذاشت، من وارد آنجا شدم و با تهدید کارمندان مقداری پول به سرقت بردم. سپس با سرعت به بیرون دویدم و همراه عبدالله که سوار موتور بود پا به فرار گذاشتم. آن روز حدود 3 میلیون تومان به سرقت بردیم که مبلغ زیادی نبود. برای همین تصمیم گرفتیم این کار را تکرار کنیم تا بتوانیم پول بیشتری به دست بیاوریم. به این ترتیب سرقت‌های ما ادامه یافت تا این که در چهارمین سرقت، وقتی وارد بانک شدم و کیفم را پر از پول کردم ناگهان یکی از مشتریان به طرف من حمله کرد و مجبور شدم از اسلحه استفاده کنم. گلوله به کتف آن مرد خورد و من که دستپاچه شده بودم با عجله به بیرون دویدم و سوار موتور شدم. مردم که صدای شلیک گلوله را شنیده بودند، سعی کردند جلو ما را بگیرند و در همین هنگام ماشین پلیس هم سررسید. ما می‌خواستیم فرار کنیم که پس از چند دقیقه تعقیب و گریز، تصادف کردیم و دستگیر شدیم.
پس از آن هم در دادگاه محاکمه شدیم و من به تحمل 15 سال حبس محکوم شدم. حالا هم 5 سال آن را پشت سر گذاشته‌ام و باید 10 سال دیگر هم تحمل کنم. وقتی آزاد شوم فکر کنم 35 ساله باشم و نمی‌دانم، آینده‌ام چه می‌شود.
ناصر این جمله را که می‌گوید: آهی می‌کشد و به دستبندش خیره می‌شود. هیچکس نمی‌داند این 10 سال چگونه بر او می‌گذرد و وقتی آزاد شد چه کسی در انتظارش است.




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news54931.html