عجایبنامه «محمد ابن محمود همدانی»-بدان که چون مامون به خلافت بنشست، علما را حاضر کرد و فقها و شگفتیهای عالم پرسیدی.
دانایی گفت که «انوشه روان عادل ایوانی کرده است به مداین، کس آن را بیرون نتواند کردن.»
وی آنجا آمد تا ببیند، شگفت دید. مردی پیر را پرسید که «این ایوان کی ساخت؟»
گفت: «انوشه روان. و من گور وی دانم که کجاست.»
وی را برد به راهی دشخوار و به کوهی بر شد درازی وی پنج فرسنگ. بر سر وی، غاری دید، در آنجا خانهای و تختی زرین و انوشه روان بر سر آن خوابیده، تاج بر سر و یارهها در دست و اندامها آلوده به داروها تا تباه نشود. چون مامون وی را بدید، بگریست و موی بناگوش وی سپید دید، عصابهای زربافت بر پیشانی وی بسته، بر آن نبشته که «دنیا بر کس نماند و گیتی یزدان کرد، نه من به کوشش/ یک ره که عمر نیست، من چه خواهش؟/ که گیتی نه جاوید، من چه رامش؟» پس انگشتری دید بر آن نبشته: «انگار که همه گیتی تو را شد.
چون گاه رفتن آمد، چه سود؟ - که همه نیست شد. پس از وفات من ملکی اینجا آید، با وی ناقصی بود که در این قبه خیانت کند.» مامون بیرون آمد و تفحص کرد. خادمی انگشتری بر گرفته بود. از وی باز ستد. بر آن نبشته بود: «هر که را مال نه، کامرانی نه. هر که را زن نه، کدخدایی نه. هر که را فرزند نه، شادمانی نه. هر که را این سه نه، هیچ غم نه.»
|