«نامه داستان» ـ علی اکبر حسینی-ایلچیای از انگلستان نزد کریمخان زند آمد و رهآوردهای گوناگون همراه داشت. وزیران به وی گفتند: «پادشاه را شاید که در دیدار این بیگانه جامههای گران بها پوشد و در کاخی آراسته نشیند و همه کهتران بر وی گرد آیند و او را بار دهد تا در چشم او بزرگ نماید».
کریمخان روزی به دیدن کندهای رفت که برگرد شهر شیراز همی کندند. با جامه کهن که در برداشت، بر خاک نشست و ایلچی را بخواند. ایلچی هدیههایی که آورده بود، همه دلفریب و بابها و مرتب از زر و گوهر و جامههای دیبا و نگارههای زیبا، با آراستگی هرچه بیشتر بیامد و نامه نزد کریمخان بنهاد و گفت: «شهریار من با شهریار ایران خواهش دوستی دارد».
کریمخان نامه نخواند و آن همه رهآورد و خواسته نپذیرفت. شتری در بیابان چرا میکرد. بگفت او را بیاوردند و با شمشیر چنان بر کمر اشتر زد که از میان دو نیم شد و گفت: «پادشاه خود را گوی این گودال آب میانه من و تو، اگر من سرآب آیم تو با توپ و تفنگ جنگ با من را چاره کن و اگر تو این سرآیی من با این شمشیر چون این شتر تو را دو پاره کنم.
من بر دین پیمبر تازیام و تو به راه عیسی، هرگز میان من و تو دوستی نشود. این رهآوردها هم که فرستادهای مردم من بیچیز و بینوا میباشند چون این گونه چیزها ببینند دلشان بخواهد و چون سرمایه شما را ندارند ناچار شوند که زن و فرزند و خود آنها برای این رنگ افکار، شما را تعلیم گیرند و دین خود بگردانند پس آن به که تو آن سوی جو و من این سوی جو باشیم».
|