در شهرری در زمان قدیم شهریاری بود با گنج و خزاین بیکران و مداخل بیپایان و با رحمت و احسان، او را پسری بود در غایت پاکی و زیرکی و نهایت خوبی و آراستگی، و او را به عالم دانایی سپرد تا علم و ادب بیاموزد؛ آن عالم همیشه در خدمت پسر میبود و آن پسر نیز جد و جهد داشت و خواب و آسایش بر خود حرام کرده و در طلب علم و تحصیل کوشش میکرد.
روزی آن شاهزاده استاد را گفت: «یا مولانا علوم را آخر نیست عمرها باید تا کی تحصیل آن کند مرا کلمهای بیاموز؟» آن عالم فرمود: «اگر درد و جهان نجات و رستگاری میخواهی خاموشی را برگزین که هر گناهی و بلایی بر سر آدمی میآید از زبان زیان کار است و خاموشنشین و فارغ از عالم باش».
چون شاهزاده از آن عالم فاضل این فقره بشنید گفت: «یا مولانا الحال صلاح در آن است که پای عزلت در دامن قناعت کشم».
چون شاهزاده این سخنان بشنید خاموش شد. روز دیگر چون علما و فضلا جمع شدند استاد ابتدا به کلام کرد و چند مرتبه تکرار نمود و اهل علم همه به سخن درآمده و از هرجا گفتوگو میکردند. شاهزاده خاموش بود و هیچ نمیگفت!
علما همه تعجب نمودند که شاهزاده را که در نهایت فصاحت و بلاغت و فهم و ادراک است چه شده که سکوت اختیار نموده و سخن نمیگوید؟ پس پادشاه را خبر کردند و پیش پسر آمد هرچند سخن گفت جواب نشنید! پادشاه گمان کرد او را علتی حادث شده که سخن نمیگوید. فرمود تا اطبا جمع شدند و تفحص کردند هیچ علتی و مرضی در وی ندیدند. گفتند: «باید پسر به شکار برود شاید چیزی از او معلوم شود».
پس پادشاه امر فرمود و به عزم شکار سوار شدند و پسر را نیز همراه برده و در صحرا سواره میگشتند.
ناگاه طوطیای در آن صحرا فریاد کرد و صدایی برآورد.
ملک و شاهزاده و حشم به اثر بانگ او رفتند، ملک فرمود تا پیادهها با سرچوب در علفزار بیخ بتهها را کاویدند.
ناگاه طوطی از مکان خود پرواز نمود؛ باز را به آن رها کردند و او را گرفته در قفس نمودند. شاهزاده به سخن آمد و گفت: طوطی اگر در مکان خود زبان زیان کار را نگاه میداشت هر آینه در بند نمیافتاد که گفتهاند: «زبان سرخ سرسبز میدهد برباد».
«جامع التمثیل»
|