با این که سالهای درازی از عمر و درس و تجربه من بهموازت دوا و درمان و مرگ و میر حرکت میکرد؛ اما عجب آن که درد بیهنگام شبانه مرتضی هیچگاه مرا یاد مرگ نیانداخت. شاید برای این که آدم در سالهایی از زندگی مرگ را خیلی دور میپندارد و مرتضی برای مردن خیلی جوان بود.
«امروز یکی از آن روزها بود، روزی سخت و عبرتآموز، روزی سخت و عاطفی، روزی سخت و انسانی؛ روز خاکسپاری مرتضی ممیز، مرتضی خودش هم از آن آدمها بود. هم سخت بود و هم سرسخت. روزگار با او سرسخت بود، چنآن که او هم با روزگار سرسخت بود. در کارش سختگیر بود. با بیماری سخت درگیر بود و با مرگ هم سرسختانه در افتاد و آن را چند سال پشت در نگهداشت.
قرار بود ساعت 9 صبح از خانه هنرمندان به «باغبانکلا» جایی وسط درههای البرز که خانهی تابستانی و گور خانوادگیش بود تن بیجان او را تشییع کنیم و تحویل فیروزه، یار و همسرش بدهیم که از 7-6 سال پیش انتظار میکشید. تا ساعت 11 هنوز جمعیت میآمدند و در حیاط خانه هنرمندان متراکم میشدند.
میکروفون و بلندگویی آماده شده بود و فرصتی بهدست آمده بود تا دوستانش یادی از او کنند. بدون این که اراده کرده باشم خود را در جای خلوتی داخل یک سرسرا پشت یک پنجره یافتم که رو به حیاط باز میشد و از آنجا در یک زاویه 30 درجه میتوانستم جمعیت را ببینم، اما صداها را یا نمیشنیدم یا بریده بریده و مبهم میشنیدم، بیآن که صاحب صدا را بشناسم. در این میان تنها هق هق گریهای را شنیدم که بعد دانستم از محمد احصایی است که نقل میکرده چگونه با مرتضی هر روز در راه دانشگاه "چهار قل" را با هم میخواندند و به جز این صدای بلندی را شنیدم که بعد گفتند آیدین آغداشلو بوده که شعر ملکالشعراء بهار را میخوانده است. وسط جمعیت چهرههای آشنا زیاد است و چهرههای جوان بیشتر و چهره دوربینهای عکاسی فراوان؛ همه از همه عکس میگرفتند؛ گویی همه خیال میکردند که از ممیز عکس میگیرند.
رضا عابدینی میگفت شاگرد بقالی سر کوچهشان به او برای ممیز تسلیت گفته است. کامبیز درمبخش رنگ پریده، دستم را فشار میدهد. یاد تقویم قشنگی که کشیده میافتم که روبهروی میز صبحانه به دیوار آویختهام.
اسداللهی، فرهادی، مرزبان و بقیه بچههای انجمن گرافیک همهجا هستند و چنان کارها را نظام میدهند، انگاری آموزش دیدهاند. آفرین بر آن پدر و این فرزندان. مهندس ممیز وظیفه خود میداند که از یکایک حضار تشکر کند و صمیمانه این کار را انجام میدهد و جواد ممیز، برادر کوچکتر در آسمان در پرواز رو به تهران است.
ابراهیم حقیقی میگوید همه این تسلیتها در یک شماره اطلاعات چاپ میشود. از خودم میپرسم در یک صفحه کامل اطلاعات چند نام جا میگیرد. احمدرضا احمدی شب بعدش میگوید لیست کامل از اهل معنا که بهدرد اهل بخیه میخورند. سمیعآذر محجوبانه لای جمعیت مبهوت ایستاده است. عکس زنده ممیز را در روبهرویش باور کند یا مرگ او را؟ موهای پرپشت ابوالحسنی لای موسیاهها که فراوانند زود به چشم میآید.
رایتی بشر، سارا و دیگر آشنایان که کم نیستند. از دور و نزدیک به علامت سلام سر یا دست تکان میدهند و من هم.
مسعود محرابی میگوید پاراگراف را ادامه بده. اشارهاش به یادداشتهایی است که گه گاه مینویسم و گاهگاه در ماهنامه «فیلم» چاپ میشود. وقتی به جمعیت نگاه میکنم به نظرم میآید هر یک نظر که آمده یک یاخته از یاختههای تن ممیز است.
انگار مرتضی خرد شده، ذرّه ذرّه شده و پخش شده کف حیاط، ساختمان، پلکان و بالکنها. مثل امید زندهای که دایم شکل عوض میکند، لحظهای از تقلای حیات باز نمیایستد. ساعتی بعد همه این یاختهها گروه گروه میشوند و جمع میشوند، کش میآیند و تکه تکه میشوند تا در اتوبوسها و ماشینها جای بگیرند.
فرمان حرکت صادر میشود و مرتضی در هزار پاره به راه میافتد. تا باغبانکلا باید از کرج بگذری و به کردان برسی و جاده درز دره را بگیری رو به شمال و برانی تا سر راه. از همان اول جاده فرعی کردان نوسازیهای کج و کوله و بیریخت لابهلای بافت کاهگلی روستای قدیمی چشم را آزار میدهند.
دکانهای تازه بقالی با تابلوی سوپرمارکت پلاستیکی و چراغ نئون و... میفروشند. بعد از سهراه مروان در پیچ و تاب دره آغشت باید مسیر رودخانهای را دنبال کنی که تو را ببرد به تپهای در شیب.
آن گورستان کوچکی است با چند درخت 7-6 ساله که مرتضی با دست خود آبشان داده و خرمشان نگاه داشته برایچنین روزی؛ یاختههای مرتضی از درون اتوبوسها و ماشینها در میآیند به هم میپیوندند و تابوت او را بر سر دست از شیب تپه به زمینی که دهان باز کرده و منتظر صاحبش است بالا میبرند
بالاخره جسم سرد و بیجان مرتضی را در کرباس سفید منقوش به امضای خودش در دهان گرسنه گور میگذارند.
در تمام این مراسم دوربینها و فلاشها آنقدر نور به قبرش میبارند که فرصت هیچ کاری یافت نمیشود. نه گریستنی، نه خداحافظیای برای کسی باقی نمیگذارند. حتا برای یار محرمش. تابوتی به روی دست جمعی که همه آشنا صورت هستند از شیار تپّه بالا میآید.
سبیلهای افسانهیی مرتضی توی صورت فورگراند او فورا دیده میشود که قوی بازویی راست تابوت را به شانه گرفته است.
یکی از روزهای آفتابی خدا .تاریخ در انتظار تکرار است. دنباله تابوت مشایعین مثل دامن عروس روی زمین کشیده شده و پشت سرش حرکت میکنند.
درون تابوت اما فیروزه صابری است که از پاریس و دوران تحصیل در اروپا همسر و همنفس مرتضی شده است و تا پایان راه با او بوده است. حالا نوبت مرتضی است که تا پایان راه او را بر روی شانه بکشد و در دامنه تپه باغبانکلا او را به آرامش ابدی بسپارد.
از وقتی ویلای تابستانی را در باغبان کلار ساختهاند به خاک این دره وابسته شدهاند و عاقبت هم به آن بسته شدهاند. هوا چنان خوش و طبیعت چنان زنده است که مردن اصلا غمانگیز و دلگیر نیست.
میگویم خوشا مردنی مثل مرتضی مردن. آدم میتواند با شکوه زندگی کرده و با شکوه بمیرد، مرگ دیکتاتورهای مخلوع را به یاد بیاورید. آدم اما نمیتواند بیشکوه زندگی کرده و با شکوه بمیرد. اگر هیچ دلیلی را بیشکوه زندگی مرتضی در دست نباشد، شکوه مردنش علامتی کافی است.
بر دل آمدگان هر چه گذشت اما دیدم در آن هنگامه یاختههای او رها از سنگینی درد جانکاه 10،12 ساله سبک یکدیگر را در آغوش میگیرند و حس متضاد را با هم مبادله میکنند. باز هم در میان یاختههای فشرده یک بار دیگر طوری گیر افتادهام که نه راه پس دارم و نه راه پیش. زانوی دردناکم روی شیب تپه دردناکتر میشود و چشمم و گوشم از دیدن مراسم و شنیدن سخنان سخنرانان محروم است. صدای گویندگان زیر آن آسمان گشاد و لای همهمه یاختهها پژواکی ندارد. در همان حال صدای یک دوست دیرین در گوشم خاطرات 40 سال پیش را یادآور میشود که یادت است ممیز به فرانکلین آمده بود.
آیا تنها همین خاطره کوتاه پارسی را تا باغبانکلا آورده بود؟ صدای آواز خوانندهای هوا را میشکافد و به گوشم مینشیند« سالها دل طلب جام جم از ما میکرد».
ندانستم صاحب صدا چه کسی بود، اما چنان بود که این صوت دلکش تنها حلقهای بود که مرتضی را در پیوستن به طبیعت کم داشت. به گمانم آمد این آهنگ عروسی او با زمین بود. کار خاکسپاری که تمام میشود 3-2 ساعت از ظهر گذشته و آفتاب درهها تنگ رو به تیغه تپه و گورستان پایین میآید و کمرنگتر میشود، چنآن که خیال میکند میرود تا در خاک مرتضی فرو رود و کنار او خاموش شود.
یاختههای مرتضی تک تک یا دسته دسته پراکنده میشوند از پشت سر میبینمشان که هر کدام یک مرتضی ممیز به خانه میبرند. از خود میپرسم امشب مرتضی در چند خانه حضور دارد؟ از چند زبان و دهان حرف میزند؟ امروز به راستی یکی از آن روزها بود. کاری چنان سخت در طبیعتی چنان باشکوه، روز وداع یک دوست قدیمی که چهل سال در حیات حرفهی من حضور قاطع داشته و آن خاک نرم دامنه و آن آفتاب صاف و آن آسمان نقرهای و این کوههای لایهلایه و این ابرهای پاره پاره و آن دریای پشت کوهها که دیده نمیشود اما صدای امواجش از وادی درهها و قلّهها میگذارد و هوا را معطر میکند. تنها نقطه دلتنگ در این طبیعت سرشار، بقعه لاغر فقیرانهایست که تن به پوشش خاک خوردهاش را بین درخت عظیم درهم شکسته پنهان میکند.
این 2 چنار کهنسال گویی غولهای عظیمیاند که در یک دعوای بیهنگام شاخ و کمر هم را شکستهاند همه چیز و همه جا گویای حکایت و حیات است و در انتها وصل میشوند به مرتضی و نبودنش از پا افتاده، شب که به خانه میرسم مرتضی روی کاناپه نشسته است و با آرامش به حرفهای من و همسرم گوش میدهد.
میگوید آن شعر چه بود که شاملو برای مرگ خودش سروده بود، برایش میخوانم «بگو برهنه به خاک کنند سراپا برهنه، بدانگونه که عشق را نماز میبریم که بی شائبه حجابی با خاک عاشقانه درهم آمیختنم آرزوست».
مرتضی میگوید باید بروم مهتاب هم درآمده و دیگر تنها نیستم. از پنجره بیرون را نگاه میکنم، قرص ماه رنگ پریده مثل قایقی وسط دریا لنگه انداخته است. گویی منتظر مسافرش است تا راه بیفتد. سرم را که برمیگردانم مرتضی نیست اما جای تنش روی تشکچه کاناپه گود افتاده است».
«انجمن گرافیستها، مدرسه انیمیشن که در خیابان بالای دانشگاه تهران قرار دارد، دارد پا میگیرد. تمام وقت و هواس و همتم را به خود مشغول کرد. غیر از کارهای آماده سازی و نوسازی ساختمان تنظیم برنامهدرسی، گزینش دانشجو، گزینش کادر آموزش از کارهای اساسی و نکرده ایست که باز بکنیم. شاگردان دیپلمهاند و اگر چه از امتحان طراحی گذر کردهاند اما طراحی و گرافیک و عکاسی را هنوز نیاز دارند. سعی کردم بهترین معلمها را دعوت کنم که کردم. دکترهادی شفاهیه برای عکاسی، پرویز کلانتری برای تصویرسازی، روئین پاکباز برای تاریخ هنر، اکبر آیینی برای تکنیک سینما و اما برای گرافیک کسی بهتر از ممیز نیست.
از او میخواهم درسی را در اختیار بگیرد، ناز میکند و میخواهد طفره برود اما مشکل میتواند بگوید. متوسل به حربه بازار میشود پیشنهاد حقالتدریس که جلویم میگذارد 3 برابر بیشتر از حقالتدریسی است که از دانشگاه میگیرد. بیدرنگ قبول میکنم و ناگهان خود را غافلگیر میبیند اما دبه نمیکند. درس را شروع میکند و تا پایان ترم منظم ادامه میدهد.
مرتضی آدم معتقدی است و درس دادن را دوست دارد. تماس این غافلگیری را اما سالها بعد و در چندین نوبت از من میگیرد. کلاسهای انیمیشن را در سالهای 70 و 71 و کلاسهای تصویرسازی را از وقتی حالش بد و بستری شد از من میخواهد ادامه بدهم و میدهم. بدهی اخلاقی را نمیشود نپرداخت. کاش زودتر و بیشتر از این میپرداختم. وقتی خودش هم کنارم بود دعوت عام دادیم از گرافیستهایی که نمیدانند گرافیست هستند.
تصور عمومی آن است که نقاش همان گرافیست است. نقاشهای موسسه فرانکلین کانون آگهی زیبا دفترهای تبلیغاتی آمدهاند که اساسنامه انجمن گرافیستها را بشنوند و به آن رای آری یا نه بدهند.
هنوز کمتر کسی میداند اسم این مجمع عمومی است. خیلیها از روی لطف آمدهاند و برخی از روی اشتباه محمود فرشچیان را آنجا با سبیلهای جوگندمیش ملاقات میکنم و هر دو قربان همدیگر میرویم.
جمعیت خوبی آمده شاید 50 یا 60 نفر که خارج از انتظار ماست. با تعریفی که حالا از گرافیک داریم تقریبا مرزبندی مشخص شده و هر کسی میداند گرافیست است یا نه.
اولین تشکل صنفی ثبت نشده غیر رسمی شکل گرفته است. حرف مهندس دیوان درست از آب درآمد. چند سال بعد از انقلاب است. میگویند برای ثبت انجمن باید برویم اتحادیه کارگران وابسته به وزارت کار. از این که حیرت زده بگوییم یعنی چه؟ چرا کارگران؟ چیزی حاصل نمیشود. قانون این را گفته و ما هم میخواهیم کار قانونی بکنیم. میرویم، در یک اداره 3 ،4 طبقه، سخنرانی رئیس اتحادیه را گوش میکنیم. اما چیزی از آن حرفها نمیفهمیم آنها هم حرفهای ما را نمیفهمند. اما هر دو حق داریم. توی راهروها بوی چرم، کله پاچه، و خاک اره به مشام میرسد کسل و افسرده ول میکنیم و میآییم بیرون. این همه جوش و جلا برای همین بود؟
جشنواره فیلمهای کودکان و نوجوانان سال 1370 اصفهان، این شهر پرو پیمان است و همه جمعاند . مرتضی ممیز، عباس کیارستمی، نفیسه ریاحی، اکبر صادقی، سیروس طاقباز و خیلیهای دیگر، تازه و پس از 3-2 سال دوری به وطن برگشتهاند، همه چیز طعم از یاد رفته وطن را میدهد و حالم راخوش میکند و حالا در شهری هستم که هوای آن ریههای من را از یادهای کودکی پر و خالی میکند. سالی به خوبی 1370 دیگر نیامد و آن جمع هیچوقت دیگر با هم گرد نیامدند. حالا از آن جمع سه تاشان در آن سوی دره حیات ایستادهاند.
سیروس طاهباز که شب چهارشنبه سوری در خوشترین وقتش موقع پریدن از روی آتش رفتن را انتخاب کرد. بعدش نفیسه ریاحی و حالا مرتضی ممیز.
فیلم کودکان دیدند همراه با گشت شبها در کنار زایندهرود. بخت فرخندهایست که فقط آن سال اتفاق افتاد. ظهر جمعهای هوس خوردن بریانی ما را به میدان نقش جهان میکشد. بازار خلوت و مغازهها تعطیلند.
وسط راه ناگهان مرتضی راهش را کج میکند و باشیفتگی نامتعارفی دست مرد بازاری میانسالی را فشار میدهد . مرد روی مرتضی را میبوسد و مرتضی سعی دارد دست او را ببوسد.
قرار میشود عصر به خانه آن مرد برویم که میرویم . همراه همان دوستانی که یادشان کردم به اضافه حسن عقیلی و دکتر جواد کریمی و یاسمن ملک نصر و گرداگرد آن مرد که استاد قلمزن نقره است حلقه میزنیم. وسط حلقه یک گلدان بزرگ قلمزده نقره نشسته است و چه فاخر، فروتنی مرتضی کله شقتر و نسبت به هنرمندان و هنرکاران و هنرگران از هر دست و درجه از هنرهای بزرگ او و موضوع رشک من است.
2 سال بعد باز هم اصفهان باز هم جشنواره فیلم کودک و نوجوان. این بار اما اوضاع سوت و کور است . تنها من هستم و مرتضی با 2 اتاق کنار هم رو به باغ با صفای شاهعباس کاروانهایی که از ری، بغداد و سمرقند رسیدهاند توی محوطه اول میخورند.
بازرگانان با زبانها و لهجههای فارسی و افغانی و عربی کالاهای خود را مبادله و عرضه میکنند. بساط غریبی است. حیاط خاکی کاروان سرا را شترها و بار و گرد و خاک فرا گرفته است. در کنج جنوب غربی کاروانسرا روی ایوان یکی از حجرهها حاج آقا مرتضی توی سردری بلند یمنی و آٌقا شیخ نورالدین با شال کشمیرش مشغول گفتوگو هستند. آنها را کی اینجا آورده و با هم چه میکنند.
حاج مرتضی قصهی غمانگیزی را میگوید که شیخ نورالدین از زبانهای دیگر شنیده بود و حالا اولین بار است که از زبان خود مرتضی میشنود.
قصه غمانگیز اول انقلاب فرهنگی و آن محاکمه اهانت بار که دانشجویان تب زده بر علیه او راه انداختند و بدیهی است که او را محکوم کردند. دلم به راستی میشکند و به مثابه یک قهرمان نگاهش میکنم. سکوت اندوه کنایه آنها را قار قار کلاغها میشکند . کلاغی دارد جای جای چمنی رابا نوک تیزش جستجو میکند . میگویم نگاه کن مرتضی این کلاغ دنبال چه میگردد؟ از سر بی حوصلگی میگوید: چه میدانم! شاید به دنبال حیثیتش که جایی آن را قایم کرده است، میگردد.
زیر 33 پل چایخانه شاه عباس به راه است و زیر هر طاقی نیمکتی دنج و با صفا. موسیقی متن همهمهی یکنواخت و آرام بخش، آب است که از زیر پا عبور میکند و لابهلای کلمات مینشیند. از صدای سخن عشق زیر طاقیها پر شده، اگر چه صاحبان صدا را نمیتوان دید. چای میخوریم و از تونل زمان 33 پل در میآییم و حرکت میکنیم به سمت هتل نزدیک نیمه شب است که ناگهان دردی در زیر شکم مرتضی میگیرد که قرارش را میرباید .
میدوم دواخانهای و به کمک کارت نظام پزشکیام چند تا قرص و آمپول گردن کلفت ضد درد و مسکن برایش میگیرم. آمپول اثرش فوریست و مرتضی ساعتی بعد به خواب میرود و من هم.
با این که سالهای درازی از عمر و درس و تجربه من به موازت دوا و درمان و مرگ و میر حرکت میکرد اما عجب آن که درد بی هنگام شبانه مرتضی هیچگاه مرا یاد مرگ نیانداخت.
شاید برای این که آدم در سالهایی از زندگی مرگ را خیلی دور میپندارد و مرتضی برای مردن خیلی جوان بود.
کنار میز بزرگ و درازی در ستاد ارتش کمی بعد از انقلاب نشتهام. دور تا دور میز افسران ارشد و غیر ارشد حلقه زدهاند. برادرم سرهنگ شمسالدین زرین کلک میزبان جلسه است. او مرتضی و مرا معرفی میکند و از ما میخواهد تا نظرمان را در مورد طرح لباس ارتش پس از انقلاب برای جمع ارایه کنیم و توضیح دهیم.
حضور من به دعوت برادرم و حضور ممیز به دعوت من صورت گرفت. هیچ کدام از ما 2 نفر طراح لباس نیستیم. اما شهر در قحط الرجال به سر میبرد و ما دعوت برادر و دوست را رد نکردیم. گفتوگو دور میزند و موضوع لباسهای تاریخی و معاصر از جلوی فکر و چشم ما میگذرد. ارتش هیتلری یا اصلا یک لباس متفاوت، ایده مشخصی نداریم. قرار میشود تنها به شغل خود ادامه بدهیم و با هم طرح کوچکی بکشیم تا در جلسه بعد ارایه کنیم. هنوز شور (مشورت) انقلابی در سالن اجلاس ارتش در دلهای همه موج میزند. وقتی از جلسه بیرون میآییم هر دومان میدانیم نه ما اتود خواهیم کرد و نه آنها شور.
بیستم فروردین یکی از سالهای خدا از آن شبهایی که مهمانی دادن یا مهمانی گرفتن ریسکی بود، غروب عباس کیارستمی با تبانی قبلی با همسرم مرا برداشته و برده بود بیرون به دنبال نخودسیاه. روز تولد من بود؛ همسرم میدانست من هیچگاه یادم نمیماند و با خودش قرار جشن غافلگیرانه گذاشته بود. وقتی نخودسیاه را پیدا نکردیم اوایل شب که وارد خانه شدیم همانطور که افتاده دانی ناگهان خود در حلقه دوستان یافتم و لبهای از خنده گشاده و غافلیگرانه شدن من. مرتضی هم در حلقه مهمانان بود با همان خنده و همان هیبت.
پس از ریختن آثار تعجب و غافلگیری از صورت و هیات من با خوردن مقادیری میوه و شیرینی و آجیل و باز کردن هدیههای تولد بقیه شب به خوبی و خوشی گذشت.
بخشی از آن خوش گذشتنها آنجا بود که یکی از میهمانان بیمقدمه دراز به دراز روی زمین پهن شد و نقش مرده را بازی کرد و تمام حاضران را مبهوت حاضر جوابیها و حضور ذهن و در عین حال خنداندن کرد. او مرگ را چنان به مسخره گرفت و از آن چنان تفریحی ساخت که کمتر کسی با آن قاطی نشد. این مهمان کسی نبود جز مرتضی ممیز.
عجبا که مردنی چنین بدون مقدمه و مفرح ندیده بودم. مرتضی، مردن، مسخرگی آیا همه این مقدمات تصادف بود.
|