حکم قصاص مرد جوانی که زنی را در خانهاش به قتل رسانده و به آتش کشیده است از سوی قاضی دادگاه اصفهان صادر شد.
تیرماه سال گذشته به ماموران آتش نشانی اصفهان خبر دادند یک واحد آپارتمانی دچار انفجار و آتش سوزی شده است بلافاصله آتشنشانی ماموران خودرا به محل اعزام کرد و با اطفای حریق، ماموران به داخل منزل رفتند و جسد سوخته زن جوانی به نام لیلا را پیدا کردند و موضوع را به بازپرس ویژه قتل اطلاع دادند، با اعلام این گزارش تحقیقات ماموران پلیس آغاز شد. آنها بلافاصله جسد را به پزشکی قانونی انتقال و همسایهها را مورد تحقیق قرار دادند، یکی از همسایهها گفت شب قبل از حادثه، من صدای داد و فریادهای لیلا و شوهرش را میشنیدم، آنها ساعتها با هم دعوا کردند، من میشنیدم آنها چه میگویند، اما دخالتی نکردم.
در ادامه تحقیقات، ماموران همسر و پدر لیلا را دستگیر کردند و مورد بازجویی قرار دادند. آنها هر دو دعوا با لیلا را مورد تایید قرار دادند. شوهر لیلا گفت: این مسئله حقیقت دارد من و لیلا مدتی بود که به خاطر مسئلهای خانوادگی با هم بحث داشتیم، اما دعوای ما همان شب تمام شد، لیلا در دعوای شب حادثه چندینبار به من گفت که خودکشی خواهد کرد.
پدر لیلا نیز گفتههای دامادش را تایید کرد و پرونده مرگ لیلا با این تصور که وی خودکشی کرده است بسته شد.
نظریه پزشکی قانونی
پس از بسته شدن پرونده، نظریه پزشکی قانونی گرهای تازه ایجاد کرد و سرانجام حجت الله اسدی قاضی پرونده موفق شد راز مرگ لیلا را فاش کند. در نظریه پزشکی قانونی آمده بود، لیلا قبل از مرگ نیمه جان بوده و بنزین ریخته شده روی او باعث مرگ شده است، اما به دلیل سوختگی بسیار شدید نمیتوان در خصوص تعرض وی اظهارنظر کرد. با اعلام این نظریه قاضی اسدی تمامی شماره تلفنهای که از آن به خانه لیلا زنگ زده شده بود، یا از تلفن لیلا به آن تلفن شده بود تحت کنترل درآورد و متوجه شد ، از خانه لیلا با شمارهای که در شهرستان خور است چندین بار تماس گرفته شده، در این میان شوهر لیلا نیز از داشتن آشنا یا دوستی در آن شهرستان اظهار بیاطلاعی کرد و گفت: تا جایی که من خبر دارم نه من و نه لیلا هیچ فامیل یا آشنایی در آنجا نداریم. به این ترتیب بازپرس اسدی دستور داد تا صاحب شماره تلفن پیدا شود.
در تحقیقات انجام شده مشخص شد در شهرستان خور تنها یک تلفن وجود دارد و آن هم متعلق به یک زن 70ساله است که تمام مردم شهر از آنجا تماس میگیرند.
در ادامه بررسیها مشخص شد، تنها یکی از ساکنان خور است که به منطقه محل زندگی لیلا رفت و آمد دارد. او پسرجوانی است که کامیتا نام دارد. قاضی اسدی در ادامه دستور داد تا تحقیقات گسترده از کامیتا آغاز شود. پسرجوان پس از دستگیری بلافاصله به قتل لیلا اعتراف کرد و گفت: چندماه قبل ازحادثه به اصفهان آمدم ومغازه آرایشگری راه انداختم، مدتی بعد یک مزاحم تلفنی کلافهام کرده بود بعد از چندبار تلفن کردن متوجه شدم او زن جوانی است، وقتی پرسیدم چرا مزاحم میشود به من گفت که عاشقم شده و قصد دارد با من ازدواج کند، رفتار آن دختر برایم جالب بود تا به حال ندیده بودم دختری مزاحم یک پسر شود.
با او قرار ملاقات گذاشتم، او به من گفت که مجرد بوده و مدتی است آنچنان عاشق من شده که نمیتواند فراموشم کند و میخواهد با من ازدواج کند. قبول کردم با او رابطه داشته باشم، اما قول ازدواج به وی ندادم. او شماره تلفن خانهاش را به من داد فردای آن روز با او تماس گرفتم آدرس خانهاش را داد و گفت: به خانه بیا، من هم قبول کردم بعد از یک هفته متوجه شدم او شوهر دارد و دیگر به رابطهام با او ادامه ندادم، اما لیلا دست بردار نبود. او به من گفت: از شوهرم جدا میشوم و با تو ازدواج میکنم، اما من قصد نداشتم با او ازدواج کنم چون میدانستم او زن خیانتکاری است. این کشمکشها ادامه داشت تا این که عاشق دختر جوانی در شهرستان خودمان شدم واین مسئله رابطه من و لیلا را تیره کرد در این میان لیلامرتب مرا تهدید میکرد که اگر رهایش کنم زندگیم را به هم میزند. وقتی لیلا فهمید که قصد ازدواج با دختر دیگری را دارم و دیگر حاضرنیستم به رابطهام با او ادامه دهم به من گفت: موضوع را به دختر مورد علاقهام خواهد گفت، لیلا تنها شماره تلفن موجود
در خور را پیدا کرده و به دختر مورد علاقهام زنگ زده بود، از کاری که کرده بود بسیار عصبانی شدم. به او تلفن کردم و گفتم میخواهم ببینمش، لیلا با من قرار گذاشت و خواست به خانهاش بروم. فکر میکرد که میخواهم دوباره با او رابطه داشته باشم و خودش را آماده آشتی کرده بود. وقتی وارد خانهاش شدم بشدت با هم دعوا کردیم و بعد من به او تعرض کردم. تقریبا نیمه جان بود که او را به آشپزخانه کشاندم و 4 لیتر بنزین روی او ریختم و آتشش زدم، بعد خودم از خانه خارج شدم، طوری که هیچکس متوجه نشد.
با اعترافات کامیتا و بازسازی صحنه قتل، پرونده به دادگاه کیفری اصفهان فرستاده و این جوان بعد از برگزاری جلسات محاکمه به قصاص نفس محکوم شد.
|