چهارشنبه 20 خرداد 1405

 
 
     
 
     
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آگهي درهموطن 
اخبار در موبايل 
آرشيو روزنامه 
تماس با ما 

اخبار داخلی هموطن آنلاين خشت و نفت و آينه‌

 
 

دوشنبه 18 شهريور 1387

خشت و نفت و آينه‌

 
 

تمام 11 سال زندگيش را در كوره‌پزخانه‌هاي اطراف پاكدشت و خاتون‌آباد گذرانده و فقط در فيلم‌ها ديده و از پدرش شنيده كه تهران بزرگ است و برج‌هاي بلند دارد...

نفس‌هايش بوي نفت مي‌دهد، وقتي نفس نفس زنان اسمش را هجي مي‌كند «استوره»، دختري كه ميان خشت و گل رس، كودكيش را به فراموشي سپرده است، ولي تصورش از زندگي چنان است كه گويي هرگز آدم بزرگي نخواهد شد، چون گهواره براي بزرگ شدنش جاي بزرگي نبوده.
مي‌گويد ميان آجرها به دنيا آمده است با آجرها بازي كرده، ميان مكعب مستطيل‌ آجرها قد كشيده و امروز هم ميان خشت‌هاي خيس، آجر آجر مي‌چيند تا خانه‌اي يا مدرسه‌اي آن سوي دودكش‌هاي بلند پاكدشت بنا شود، جايي كه او تنها تصوير مبهمي از آدم‌ها و زيبايي‌هايش دارد.
مي‌گويد تمام 11 سال زندگيش را در كوره‌پزخانه‌هاي اطراف پاكدشت و خاتون‌آباد گذرانده و فقط در فيلم‌ها ديده و از پدرش شنيده كه تهران بزرگ است و برج‌هاي بلند دارد. او از اين دنياي بزرگ چيزي جز خشت و خاك رس نمي‌داند و آرزوهايش هرگز از قد خشت‌هايي كه مي‌چيند فراتر نرفته‌اند.
مي‌خواهد روزي اندازه مادرش خشت بزند تا پدرش مزد بيشتري بگيرد و آنها به افغانستان برگردند.
مي‌گويد هر هزار خشت 12 هزار و 500 تومان مزد دارد و اگر آنها هر روز هزار خشت بزنند هر ماه مي‌توانند 375 هزار تومان مزد بگيرند و اگر 200 يا 300 هزار تومان آن را جمع كنند تا 2 سال ديگر مي‌توانند پول زيادي با خود به افغانستان ببرند، آنقدر زياد كه ديگر مثل عمويش گرسنه نمي‌مانند.
اسطوره در حالي كه نفس‌زنان آجرهاي قالب‌گيري شده خيس و سنگين را از خرك باركش پايين مي‌آورد و آنها را كنار هم مي‌چيند، به فرداهايي مي‌انديشد كه بايد خشت‌خشت آنها را دوباره جمع كند، مي‌گويد: 2 تا 3 روز طول مي‌كشد تا خشك شوند و آن موقع كارشان راحت‌تر است، چون آجرهاي خشك هم سبك‌ترند و هم بوي نفت و گازوئيل نمي‌دهند.
مي‌گويد: براي اين كه قالب‌هاي آجر سريع و راحت از خرك جدا شوند روي آن گازوئيل يا بنزين مي‌ريزند و بعضي كارگران كوره‌پزخانه براي فرار از بوي بد آنها ماسك مي‌زنند، اما او در تمام اين 6 سال كه در كوره‌پزخانه‌هاي اطراف پاكدشت كار كرده، هيچ‌گاه ماسك نزده است و هرگاه در هواي كوره نفس مي‌كشد ريه‌هايش پر مي‌شود از بوي تند گازوئيل كه حالا ديگر به آن عادت كرده و مثل طعم اكسيژن آن را مي‌چشد.
او در حالي‌كه خشت خيس و سنگين را كنار هم مي‌چيند روزهاي اول كار را در كوره به خاطر مي‌آورد كه هميشه از بوي گازوئيل سرش گيج مي‌رفت و گاه روي خشت‌هايي كه با زحمت چيده بود، بالا مي‌آورد.
مي‌گويد 3 ماه طول كشيد تا به بوي خاك و گازوئيل عادت كند و امروز همه‌چيز در تن نحيف او بوي خاك و بوي نفت مي‌دهد، دست‌ها، نفس‌ها و كودكي‌هايي كه ميان خشت و گل كم‌شده است و چون او كم نيستند كودكاني كه كودكي‌هايشان را ميان تپه‌هاي سوزان رس و روي باركش‌هاي باربري جا گذاشته‌اند و در كوره‌ها و كوچه‌ها براي بزرگ‌شدن از زمان سبقت مي‌گيرند.
علي كله، مسوول انجمن صنفي كوره‌پز‌خانه‌هاي محمودآباد كه سال‌ها مسووليت انجمن كوره‌پز خانه‌هاي اطراف تهران را به عهده داشته است، مي‌گويد: 4 تا 5 هزار كودك زير 15 سال در كوره‌پزخانه‌هاي سراسر كشور كار مي‌كنند و بيشتر آنها همراه خانواده‌هايشان مشغول انجام اين كار هستند. چون مزد كارگران كوره‌پزه‌خانه كم است، بيشتر آنها ترجيح مي‌دهند زن و فرزندان خود را همراهشان بياورند تا مزد بيشتري بگيرند.
او معتقد است كودكان 5 سال و كوچك‌تر بيشتر قالب خالي مي‌كنند، ولي كودكان بالاي 10 سال مثل پدران و مادران خود در بخش‌هاي ديگر مشغول فعاليت مي‌شوند و اين تمام قصه نيست.
كودكان كار، مزد كمتري نسبت به بقيه كارگران كوره‌پزخانه مي‌گيرند و براي همين، كارفرماها براي سود بيشتر از كودكان كم‌سن و سال استفاده مي‌كنند و به گفته مسوولان انجمن صنفي كوره‌پز خانه‌هاي محمود‌آباد، كودكان افغاني براي اين منظور مناسب‌ترند، چون بيمه هم ندارند، كودكاني مثل استوره كه چيزي از بيمه نمي‌داند و فقط ياد گرفته كار كند، آن هم پا به پاي پدر و مادرش.
زير آفتاب داغ تابستان نفس‌زنان خشت مي‌زند مثل بيماري كه براي زنده ماندن تقلا مي‌كند. براي چيدن خشت بيشتر، خود را آدم بزرگ، قوي و فرز مي‌نمايد و فراموش مي‌كند كه او تنها 11 سال دارد و بايد مثل هم‌سن و سال‌هاي خود كودكانه زندگي ‌كند.
تصور و باورهاي او از استوره قوي و مرد، لطافت دخترانه‌اش را هم به تاراج برده و او ميان كارگران كوره چون يك پسر به نظر مي‌رسد، پسري كه در خشت چيدن قوي‌تر از دختران است و كارفرماها هم روي كار آنها بيشتر حساب مي‌كنند.
او ميان خشت‌هاي خيس و سنگين جنسيتش را هم گم كرده و اگر اسمش را نگفته بود، شايد خودش را پسر معرفي مي‌كرد و كسي هم هرگز متوجه نمي‌شد؛ چون صورت آفتاب‌سوخته و دست‌هاي سياه زمختش چيزي از جنسيتش لو نمي‌دهد. جنسيتي كه زياد هم اهميتي ندارد و فرق نمي‌كند دختر باشد يا پسر. مساله اين است كه وي بايد مثل يك مرد كار كند و در برابر سختي كار خم به ابرو نياورد.
مثل علي عبدل‌ناصر، پسري آن سوي دودكش‌هاي بلند پاكدشت. پسري در مصر كه مثل او كار مي‌كند. در كوره‌اي در حومه كايرو جايي دور، ولي شبيه كوره‌هايي كه او 6 سال در آنها خشت‌زده و كودكي‌اش را به مزايده گذاشته است.
در گزارشي از كودكان كار در دنيا آمده بود كه علي عبدل پيوسته خرك باركش را از آجرهاي قالب‌گيري شده خيس و سنگين پر و خالي مي‌كند و اين كار روزانه اوست، حتي در روز كودك او درباره كارش مي‌گويد: صاحب كار اين كوره‌پز خانه هر هفته 2 روز به الاغ‌ها استراحت مي‌دهد، اما من هرگز نمي‌توانم استراحتي داشته باشم و تا زمين از آفتاب مي‌سوزد، بايد خشت بزنم و خشت بچينم مثل استوره كه بايد تمام تابستان را در كوره آجرپزي بماند و زير آفتاب داغ آن خشت بزند.
مي‌گويد: از صبح زود تا زماني كه خورشيد جان دارد و گرم مي‌تابد، بايد خشت بزنيم و تمام تابستان‌هاي سال كوره‌پزخانه‌هاي اطراف پاكدشت پر مي‌شود از كودكاني كه همراه پدر و مادر خود به كار خشت و گل‌ رس مشغولند. از او مي‌پرسم در اين هواي گرم و ساكن آيا گرمازده هم مي‌شود و او در حالي كه مي‌خندد مي‌گويد: اگر هم مريض شوم، به روي خودم نمي‌آورم و به كارم ادامه مي‌دهم چون پدرم به من گفته نبايد مريض شوم، چون مزد آن روز را از دست مي‌دهيم.
او طوري اين جمله را به زبان مي‌آورد، گويي بايد مثل جنسيتش جسمش را هم به فراموسي بسپارد و هرگز از دردها و نيازهاي آن سخن نگويد، مي‌گويد: شنيده‌ام كساني كه در كوره كار مي‌كنند، عمر كوتاهي دارند و شايد من هم چنين سرنوشتي داشته باشم و شايد هم سال‌ها زنده بمانم و خشت بزنم.
كسي چه مي‌داند شايد او مثل ماهرو و كارگران كوره و دوستش كه روزي با هم خشت مي‌چيدند و با هم هواي كوره را نفس مي‌كشيدند، از سرطان ريه نميرد و براي خودش زني شود مثل مادرش با 6 بچه قد و نيم قد كه در خشت و تپه‌هاي خاك‌رس وول مي‌خورند و هرگز بازيچه‌اي جز خاك و تكه‌هاي آجر نداشته‌اند. شايد هم مثل او دكترها جوابش كنند و بگويند كار از دارو گذشته و او همين روزها پيش از اين كه آخرين خشت‌هايش را كه زير نور آفتاب چيده بود جمع كند، بميرد و تا ابد نگران خشت‌‌هايي باشد كه زير آفتاب مانده.

چارديواري‌هاي مفلوك‌
كلاه بزرگ حصيري را كه بزرگ‌تر از اندامش مي‌نمايد، با عصبانيت درمي‌آورد و با مادرش راهي خانه مي‌شود، مي‌گويد: وقت ناهار است و ما خيلي زود بايد برگرديم. از كوره تا خانه، فاصله تنها يك تپه خاك رس است و آنها آرام و شبح‌‌گون، مثل گربه‌اي كه در تاريكي مي‌خزد، از آن بالا مي‌روند و از اين كه كارفرما ببيندشان مي‌ترسند، چون كارفرما گفته كسي از روي خاك‌هاي رس رفت و آمد نكند، ولي آنها براي اين كه زودتر برسند، دزدكي از روي تپه بالا مي‌روند تا به خانه برسند.
دست‌ها و لباس‌هايشان پر از گرد و خاك مي‌شود و تمام تنشان بوي خاك و نفت مي‌‌دهد. مادرش مي‌گويد: هفته‌اي يك روز حمام مي‌رويم و اگر هم نوبت برسد، 2 روز در هفته حمام مي‌رويم.
او در حالي كه پرده توري در را كنار مي‌زند ، مي‌گويد: 13 سال است تابستان‌ها اينجا مي‌آيند و راحت هم هستند. پرده سفيد توري از كثيفي به خاكستري مي‌گرايد و هر گاه كنار مي‌رود، مگس‌ها از روي آن بلند مي‌شوند و به سمت داخل هجوم مي‌آورند. خانه كوچك به نظر مي‌رسد. 14 يا 15 متر، اما مادر استوره مي‌گويد كه 22 متر است و همه آنها در آن، جا مي‌شوند. سفره از صبح وسط اتاق باز است و آنها براي اين كه زودتر به كارشان برسند، آن را در تمام طول روز باز مي‌گذارند. نان لواش در سفره خشك شده و او در حالي كه مگس‌ها را از روي ظروف آلومينيومي مي‌پراند، شروع به خوردن آبگوشتي مي‌كند كه از ديشب آماده‌اش كرده است.
مي‌گويد: استوره آبگوشت دوست ندارد و هميشه وقتي درست مي‌كنم، غر مي‌زند. استوره در حالي كه روي فرش قرمز رنگ و رو رفته دراز كشيده و دست‌هاي سياه استخواني‌اش را به پرزهاي آن چسبانده، داد مي‌زند: ديگه تكرار نكن و طاقباز شروع مي‌كند به خوردن سيب‌زميني‌هايي كه كنارش گذاشته.
مي‌گويد بيشتر وقت‌ها به صورت خوابيده ناهار مي‌خورد، چون به قدري خسته مي‌شود كه كمرش درد مي‌گيرد. سقف خانه گنبدي شكل است و پنجره كوچك آن رو به كوره باز مي‌شود. صاحب كوره مي‌گويد كه پدرش آن را 40 سال پيش ساخته و از تمام خانه‌هاي كارگري اطراف تهران بزرگ‌تر و تميزتر است. آن روزها بيشتر كارگران ساكن در آن ايراني بودند و حالا همه افغانند و با زن و بچه‌هاي خود اينجا زندگي مي‌كنند. او در حالي كه انگشتان دستش را مي‌شمارد، ادامه مي‌دهد: فكر كنم 30 خانوار باشند.
دقيقا نمي‌دانم چند نفرند، اما بيشتر آنها از كارگران قديمي ما هستند و ما سعي مي‌كنيم مزد و امكانات خوبي به آنها بدهيم. در اين لحظه انگشتانش را به سمت تانكر آبي نشانه مي‌رود كه آن سوي كوره روي تپه‌هاي خاك رس قرار گرفته است و مي‌گويد: برايشان لوله‌كشي كرديم و آب تانكر سالم و بهداشتي است و هر از گاه كلر هم مي‌زنند.
اما مادر استوره نظر ديگري دارد و مي‌گويد آب كوره شور است و ما هر وقت از اين آب مي‌خوريم، دل درد مي‌گيريم. او در حالي‌كه به شيلنگ سفيد كولر در بيرون خانه اشاره مي‌كند، ادامه مي‌دهد: ببينيد شيلنگ لجن بسته است. خدا مي‌داند الان در دل و روده ما چه خبر است.
استوره با شنيدن اين جمله حرف مادرش را قطع مي‌كند و در حالي كه كفش‌هاي خاك گرفته‌اش را در دست گرفته و ايستاده مي‌پوشدشان مي‌گويد: معلوم است ما هم لجن بسته‌ايم. زن همسايه با شنيدن اين جمله استوره مي‌خندد و با دست محكم روي شانه‌هاي لاغر او مي‌زند: خوب گفتي، مي‌گويم چرا دل درد دارم، پس از اين لجن‌هاست.
از او مي‌پرسم آيا به صاحب‌كارشان موضوع را گفته‌اند و او با لحن تمسخرآميزي جواب مي‌دهد: دلتان خوش است. خوب است كه اين آب را هم دادند والا بايد مي‌رفتيم از كجا آب مي‌آورديم. راست هم مي‌گويد. آنها آمده‌اند كار كنند و مهم نيست آبي كه مي‌خورند، سالم باشد يا نباشد. مهم اين است كه آنها خشت بيشتري بزنند تا برج‌هاي بلندتري قد بكشند؛ برج‌هايي كه حتي در تصورشان هم نمي‌گنجد و استوره و همسايه‌هايشان آنها را تنها در فيلم‌ها ديده‌اند.
او مي‌گويد: نان را هم خودمان مي‌‌پزيم و در حالي كه به سمت در مي‌رود، به تنوري اشاره مي‌كند كه گوشه حياط كنده‌اند.
داخل تنور از آجرهايي چيده شده كه خودشان درست كرده‌اند و هنوز داغ است.

عروسك‌هاي چوبي‌
خانه خلوت مي‌شود. پدران و مادران و كودكان بالاي 6 سال به كوره برمي‌گردند و كودكان كوچك در محوطه حياط تنها مي‌مانند. چشم‌هاي ريز و صورت پهن‌شان از غربتي پنهان حكايت مي‌كند؛ غربتي كه مال غربت نيست. آنها كنار در خانه‌هايشان خود را با عروسك‌هاي چوبي و آجر پاره‌ها سرگرم مي‌كنند و گاهي نيز به مسجد محوطه كه وسط ساختمان واقع شده مي‌روند و با هم دسته‌جمعي بازي مي‌كنند.
يكي از كودكان در حالي كه مي‌خندد، مي‌گويد زو بازي مي‌كنيم و تمام مسجد پر مي‌شود از صداي كودكان قد و نيم قدي كه آستين هم را مي‌گيرند و دور تا دور مسجد را مي‌دوند. كودكاني قد پسربچه‌هايي كه در كوره مجاور، قرباني عقده ديرين بيجه شدند، قاتلي كه در يكي از اين كوره‌هاي آجرپزي خود مورد تجاوز قرار گرفت.
بسياري از ساكنان خانه كارگري، آن روز را كه بيجه دستگير شد به خاطر دارند. يكي از زنان ساكن در اين خانه‌هاي كارگري مي‌گويد: شنيدم كه كوره‌پزخانه‌ها براي كودكان كم‌سن و سال چندان امن نيستند و من هيچ‌وقت پسرم را تنها به كوره نمي‌فرستم. او از چيزهايي حرف مي‌زند كه آنها را شنيده و مي‌ترسد.
مي‌گويد: پاييز و زمستان به خاتون‌آباد مي‌رويم و آنجا از اينجا راحت‌تر است. استوره هم همين را مي‌گفت. او مي‌گفت بسياري از آشنايان در خاتون‌آباد كشاورزي مي‌كنند و پدر او هم زماني اين كار را مي‌كرد.
او در حالي كه به سمت پايين خانه مي‌رود، مي‌گويد: دوباره بايد خشت بزنيم. تا شب كارمان همين است و مي‌خواهم روزي هزار خشت بزنم تا پدرم مزد بيشتري بگيرد. او در حالي كه از تپه‌هاي خاك رس پايين مي‌رود، به نرمي شكستن صدا در گلو سرش را به سمت عقب برمي‌گرداند و آرام دست تكان مي‌دهد؛ دست‌هايي كه ميان خشت و گل رس بوي نفت گرفته‌اند.

 
 

سوداگران‌ مجازي ، ‌سلامت ‌را ‌سلاخي‌ مي‌كنند
آخرين وضعيت شهريه دانشگاه‌ها
‌چشم‌به‌ راه، پشت ميله‌ها

 
   
 
 
     
   
     
     
    ::  تماس با ما  ::  درباره ما  ::  sitemap  ::  آگهي درهموطن  ::
کليهء حقوق متعلق است به روزنامهء هموطن سلام. ۱۳۹۳ - ۱۳۸۳
طراحی و اجرای سايت : شرکت به نگار