هميشه با خودش دودوتا چهارتا ميكند تا مطمئن شود كه آدم موفقي هست يا نه؟ خيلي چيزها يادش ميآيد. اينكه در مدرسه هميشه شاگرد اول بود، اينكه بلافاصله در دانشگاه قبول شد و در 4 سال تحصيلش هميشه نفر اول بود.
روبهروي قاضي ايستاده است؛ قاطع و مصمم. وقتي يادش ميآيد كه چطور بعد از 10 سال زندگي، مرد خانهاش او را از ياد برد و با كسي ديگر پيمان عشق بست سيل اشك امانش نميدهد و بغض ولكُنش نميشود...