پنجشنبه 21 خرداد 1405

 
 
     
 
     
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آگهي درهموطن 
اخبار در موبايل 
آرشيو روزنامه 
تماس با ما 
توصيه روز
:: بازار کامپيوتر ::
معرفی تبلت چهار هسته‌يی شرکت ASUS‎
:: نکته آموزشی ::
چگونه گوشی اورجینال را از تقلبی تشخیص دهیم؟

اخبار داخلی روزی روزگاری شمشیر جواهر گر ندهی به من ای ماه

 
 

هموطن , شنبه 12 آذر 1384

شمشیر جواهر گر ندهی به من ای ماه

 
 

ظل السلطان در آغاز جوانی عاشق دختر کوچک مرحوم میرزا تقی خان امیر کبیر شده بود که دو خواهر بودند.

شمشیر جواهر گر ندهی به من ای ماه
"در گذرگاه تاریخ"-ظل السلطان در آغاز جوانی عاشق دختر کوچک مرحوم میرزا تقی خان امیر کبیر شده بود که دو خواهر بودند. قرار بود یکی همسر ظل السلطان و دیگر همسر مظفرالدین میرزا باشد، اما تصادفا ظلالسلطان به آن که نامزد او بود علاقه نداشت.
آن روزها ظلالسلطان که مدتی حکمران مازندران بود از مقر حکومت خود به تهران برگشته بود و میگفتند در مازندران در یکی از قبرستانها گنج بزرگی پیدا شده که در میان آن یک شمشیر جواهر نشان بسیار قیمتی وجود داشته که ظلالسلطان شمشیر را برای خود برداشته و مخفی کرده و مقدار کمی از سکههای طلا و کمی از جواهرات را برای پدرش به تهران فرستاده است.
ظلالسلطان یک روز حضور ناصرالدین شاه نشسته بود شاه که هم خوش خط بود و هم به خوشنویس شدن فرزندانش علاقه داشت به ظلالسلطان گفت چیزی بنویس ببنیم خط ات پیش آمده است یا نه.
ظلالسلطان فرصت را غنیمت شمرد و شعری نوشت خلاصه این که در آتش عشق میسوزم کارم را زودتر درست کنید. ناصرالدین شاه شعر را خواند و اصلا به روی خود نیاورد و بعد قلم برداشت و گفت من هم مینویسم تا ببینم خط کدام از ما بهتر است. قلم برداشت و نوشت: شمشیر جواهر گر ندهی به من ای ماه – آن لعبت پرعشوه نصیب تو نگردد.
ناصرالدین شاه این خط را نوشت و به دست ظلالسلطان داد بدون آن که حرفی بزند و چیز دیگری بگوید ظلالسلطان که فهمید منظور چیست عصر همان روز شمشیر را به حضور پدر برد و کاغذ کوچکی هم به قبضه شمشیر بست که روی آن نوشته بود من امر مبارک را اجرا کردم حالا منتظر وفای وعده شما هستم.
ناصرالدین شاه شمشیر را برداشت به دقت تماشا کرد بعد کاغذ را خواند و با قیافه متعجب پرسید متوجه نشدم منظورت چیست. کدام وعده را میگویی. ظلالسلطان گفت وعده امروز صبح که مرقوم فرمودید اگر شمشیر جواهر نشان را تقدیم کنم به منظور خودم نائل خواهم شد.
شاه خندید و گفت عجب پسر سادهای هستی. من از نوشتن آن شعر قصد خاصی نداشتم این شعر ناگهان به خاطرم آمد و نوشتم. اصلا قصد خاصی نداشتم! اگر فکر کنم شاید یادم بیاید این شعر از کی است!
ظلالسلطان فهمید کلاه بزرگی سرش رفته است حرفی نزد دمق و سرخورده دنبال کار خود رفت.
ناصرالدین شاه با این حیله شمشیر جواهرنشان را از پسرش که منکر آن بود گرفت و مدتی هم در دل خودش به این شیرین کاری خندید.

 
 

بقیه را هم آزاد کنید
از قدیم چنین بود
صورت حساب بیمارستان!

 
   
 
تحليل
:: اقتصادی ::
مدیریت حضور کارکنان با استانداران است
:: فناوری اطلاعات ::
پایان ممنوعیت پرحاشیه؛ واردات تمام برندهای موبایل، آزاد اعلام شد
:: روی خط جوانی ::
دلیل نوعروس برای طلاق 6 ماه بعد از عقد چه بود؟
:: ورزش ::
اولادقباد کوتاه آمد: قدردان آقای شمسایی هستم
:: فرهنگ و هنر ::
۸۳ درصد اولیا، کیفیت آموزش مجازی را «خوب» و «خیلی خوب» ارزیابی کردند
:: حوادث ::
اختلاف بر سر مبلغ رهن یک خانه به قتل منجر شد

 
     
   
     
     
    ::  تماس با ما  ::  درباره ما  ::  sitemap  ::  آگهي درهموطن  ::
کليهء حقوق متعلق است به روزنامهء هموطن سلام. ۱۳۹۳ - ۱۳۸۳
طراحی و اجرای سايت : شرکت به نگار