 |
توصيه روز |
 |
 |
| :: بازار کامپيوتر :: |
 |
|
| :: نکته آموزشی :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|
|
|
|
هموطن , چهارشنبه 14 دي 1384 |
|
گفتوگو با مهدی غبرائی؛ درباز ترجمه اولین رمان افغانی
|
| | | |
 | كتاب «بادبادكباز» قرار بود خوانده شود براي يك مصاحبه با مترجم. بايد سطر به سطر خوانده ميشد با دقتي براي نقادي اما اعتراف ميكنم كه نتوانستم. |
كتاب «بادبادكباز» قرار بود خوانده شود براي يك مصاحبه با مترجم. بايد سطر به سطر خوانده ميشد با دقتي براي نقادي اما اعتراف ميكنم كه نتوانستم. كتاب بياراده من ورق ميخورد، خوانده ميشد و تمام، روان بود و جاري و وقتي رفت درست مثل جوي آبي رد عميقي انداخت روي خاك تشنه ذهن.
نويسنده يك موج كتاب بود و مترجم موج ديگرش. «خالد حسيني» بادبادك افغانياش را در آمريكا به آسمان فرستاد و حالا سايه بادبادك توي كوچههاي ماست.
مهدي غبرائي در خانهاي صميمي و گرم، منتظر است براي مصاحبهاي درباره ترجمه كتابي كه بلافاصله بعد از چاپ به دستش رسيد و بعد از ترجمه 2 سال در دست ناشر دست به دست شد. آنقدر كه ترجمهاي ديگر به بازار آمد. با اين همه «بادبادكباز» هنوز در اوج است.
* آقاي غبرائي، به عنوان شروع ميخواهم درباره محتواي كتاب صحبت كنيد، محتوايي كه فضاي دو كشور در آن ساخته ميشوند. يكي وطن است و ديگري محل زندگي يك مهاجر شرقي. بازي با اين دو فضا در كنار قابليتهاي نويسنده، اثر را تبديل به يك اثر جهاني كرده چون به ترسيم فرامرزي رسيده. سوال من اين است كه به نظر شما با وجود شرايط مشابه يك مهاجر افغان و اتفاقهاي تاريخي مشابه چرا اثري با اين موفقيت تاكنون از سوي ايرانيان مهاجر بروز نكرده؟
اتفاقا من هم موقع ترجمه كتاب بارها با اين سوال مواجه شدم. شباهتها و نزديكي فرهنگ ما با اين مهاجر افغان و نيز مصائب و مشكلات سياسي و اجتماعي كه كشور «امير» درگير آن بود به نوعي قابل قياس با شرايطي بود كه ما هم در طول تاريخ بارها با آن مواجه شدهايم.
اين كه چرا تاكنون چنين نگاهي وجود نداشته كه بتواند اين وقايع تاريخي را در يك رمان بگنجاند شايد دلايل جامعهشناسي خود را داشته باشد، اما من به عنوان يك ناظر و مترجم ميتوانم بگويم كه شايد در آينده اتفاق اين چنيني در ادبيات مهاجر ما هم بيفتد، چيزي كه به «خالد حسيني» كمك كرده زبان انگليسي است. چون كتاب را هم به همين زبان نوشته است. ما نمونههاي زيادي مثل «خالد حسيني» داريم كه وقتي به زبان كشور ميزبان مسلط شدهاند به خلق آثار ارزشمندي هم دست يافتند.
براي نمونه بارگاسيوسيا اسپانيايي زبان را داريم كه بهترين رمانهايش به زبان فرانسه و انگليسي است. يا در سطح وسيعتر ميتوانيم ادبيات هند را مثال بزنيم. استعمار غير از مصائب سياسي - اجتماعي كه در هند به وجود آورد زبان انگليسي را هم در اين كشور رواج داد و زبان رسمي هندوستان كرد. خب تعدادي كه به اصطلاح دستشان به دهنشان ميرسيد وارد دانشگاهها شدند و ديدند زبان انگليسي هم امكانات بيشتري به آنها ميدهد و هم راحتتر و فراگيرتر است.
به اين ترتيب شروع كردند به خلق ناخودآگاه موج جديدي از ادبيات، از جمله اولين كسي كه اين كار را كرد «نارايان» بود كه من 2 رمان او را به نامهاي «راهنما» و «كارشناس» ترجمه كردهام. بعد «آنيتا دساي»، «آروندا تيروي»، «زادي اسميت» و ديگراني كه يا هندي و ساكن هند هستند يا به هر حال تبار هندي دارند. اين جريان مديون همان زبان انگليسي است. جرياني كه در سطح جهان مطرح است و به نوعي يادآور همان جرياني است كه ادبيات آمريكاي لاتين با «ماركز» به راه انداخت.
* يعني به نظر شما صرفا به يك زبان جهاني نوشتن باعث شكلگيري مطرح شدن آن در جهان ميشود؟
ببينيد! كسي كه به زبان انگليسي يا هر زبان ديگري از زبانهاي زنده دنيا آنقدر مسلط شود كه بتواند يك رمان را با آن زبان بنويسد طبعا كتاب ترجمه شده هم نميخواند. كاملا طبيعي است كه كتاب را به زبان اصلي بخواند و اين يعني از سرچشمه نوشيدن. ترجمه هر قدر هم كه پابند و متعهد باشد به هر حال از صافي ذهن مترجم گذشته. اين كه ميگويم ميتوان منتظر آينده بهتري براي «ادبيات مهاجر ايراني» بود به دليل همين نزديكي و دسترسي به سرچشمههاي ادبي است.
* بازگرديم به «بادبادك باز»، من فكر ميكنم آن احساس نزديكي با فرهنگ افغانستان و حتي اشارههاي مستقيم نويسنده به ايران و اشعار و ادبيات كلاسيك ايراني خود به خود براي هر خواننده ايراني پيش ميآيد. ميخواهم بدانم نقش شما براي استحكام اين ارتباط چقدر بوده؟
من به طور كلي نه در اين كتاب بلکه در همه ترجمهها دقيقا تابع نويسنده هستم چون به تعبير «فاكنر» فكر ميكنم که كتاب حاصل عرقريزيهاي روح نويسنده است و من حق دخالت و كم و زياد كردن را ندارم. البته اين موضوع جداي از در نظرگيري سد سانسور است كه گاه ناچار ميشوم به آن تن بدهم، اما اين كتاب خوشبختانه هيچ لطمهاي هم از اين بابت نخورده، «بادبادكباز» به قدري محجوب و سربهزير است كه به راحتي از سد سانسور هم گذشت.
اما در مورد خود كتاب بايد بگويم اگر من توانسته باشم از عهده ترجمه آن برآيم بايد بگويم از ترجمه «بادبادك باز» همان قدر لذت بردم كه از متن اصلي.
متن اصلي به قدري ساده و روان بود كه زماني كه دست گرفتماش هراسم بيشتر از همان سادگي بود. ميترسيدم در پيچيدگيهاي زبان ما از كار در نيايد.
حرف اصلي اين كتاب همان طور كه در مقدمه هم اشاره كردهام بازگشت به هويت خود است. نويسنده در بازگشت «امير» به افغانستان و نيز كشف يك برادر نسبي به خوبي اين را مطرح كرده است. استفاده از تكنيك رايج «فلاش بك» هم در اين موفقيت دخيل بوده است.
حس نزديكي فرهنگي كه شما مطرح كرديد مرا هم به شدت تحت تاثير قرار داده بود. به طوري كه وقتي داشتم اشعار را به فارسي ترجمه ميكردم بارها شعر را ميخواندم تا از طريق ارتباطي كه با آواز و صداي شعر ميگيرم ترجمه صحيحي كنم. شايد برايتان جالب باشد كه بگويم تا قبل از ترجمه من هيچ يك از اين اشعار را از يك افغاني نشنيده بودم. روزي در اتوبوس يك گروه آواز افغاني آمدند. يكي از آنها «علي شاه مردان» را خواند و دقيقا مثل ترجمه من بود. من به قدري از اين تصادف به شوق آمدم كه گويي مهمترين مهر تاييد را روي ترجمه خود ميديدم.
* در پانوشتهاي كتاب بارها كلمه «اصل» را آوردهايد. در متن اصلي اين كتاب چطور استفاده شده بودند.
نويسنده اين لغات را كه يا فارسي هستند يا پشتو و مشابه فارسي به همان شكل متنها با حروف ايتاليك نوشته. من هم همانطور آنها را در ترجمه استفاده كردم و جاهايي كه معني كلمه با استفاده ايراني آن تفاوت داشت به پانوشت اضافه كردهام.
* اطلاع داريد كه «بادبادك باز» چقدر به زندگي حقيقي نويسنده نزديك است؟
ميگويند كدام نويسنده اصيلي است كه پارهاي از جان خود را درون اثرش جاي ندهد. طبعا اين داستان هم بخشي از زندگي نويسنده را در خود دارد، اما «خالد حسيني» در مصاحبهاي گفته كه كتاب با زندگياش فرق دارد و تنها بخشي از زندگياش در كتاب نمود داشته است.
* اين سوال را براي اين پرسيدم كه چيزي كه در صفحات اول كتاب بشدت جلب توجه ميكند، نقد نويسنده به خود و صداقت بيحداش در مقابل پستيهاي خود است. دروغها و سوء استفادههاي او از حسن به خاطر بيسوادياش، حسادت، ترسويي و در نهايت شخصيت قدرنشناس و خائناش در مقابل حسن.
به نكته بسيار حساس و دقيقي اشاره كرديد. «خالد حسيني» به قدري در اين كتاب صادق است كه دقيقا ميتوانيم بگوييم اين صداقت او با خود، يكي از جذابيتهاي كتاب نيز هست. ما اين روراستي را در آثار ايراني بسيار كم ميبينيم. چون اگر نويسنده بخواهد زندگي خود يا حتي اطرافيان خود را با چنين صراحتي مطرح كند با سانسورهاي مختلفي مواجه ميشود. اطرافيان او كه نميخواهند زندگيشان با اين صراحت مطرح شود و هراس نويسنده كه ميداند نظر ديگران با مطرح كردن زشتيهاي خود راجع به او تغيير خواهد كرد و ... . پرداختن به اين سانسورها نويسنده را تبديل به يك خودسانسور ميكند.
«ريكله» يك قرن پيش ميگويد: «چقدر از سوم شخص مينويسي. اين خود تويي. اتفاقها را گردن ديگري نيانداز.» اين بحث ديگر در غرب جا افتاده، اما در ادبيات ما به غير از چند اثر از جمله بوف كور و شازده احتجاب آثار ديگري نداريم.
*مثالهاي ما هميشه به چند اثر ختم ميشود. به نظر شما خصوصا در مقايسه با ادبيات خارج از كشور چرا هيچگاه شاهد جريانهاي فراگير ادبي در ايران نيستيم؟
سانسور، سانسور و باز هم سانسور. ما در جامعهاي زندگي ميكنيم كه تعداد كاربران اينترنت آن هر لحظه بيشتر ميشود. ماهواره علني و غيرعلني در آن وجود دارد. اينها هم مثل هر رسانهاي جنبههاي درست و غلط خود را دارند، اما تعداد افرادي كه مخاطب اين دو هستند در مقايسه با كتاب و رماني با 2 هزار تيراژ قابل قياس نيست.
اينجا ديگر بحث كتابخواني و مردم بيگانه با كتاب مطرح نيست. نميتوانيم از مردم انتظار داشته باشيم. آنها به من مترجم يا مولف بياعتماد ميشوند چون يقين دارند كه كار چه از طرف من و چه از طرف ديگري سانسور شده است.
تيراژ كتاب وضعيت تاسفباري دارد. بهترين و موفقترين كتابها بعد از سالها به تيراژ 10 هزار رسيدهاند. جمعيت بيشتر ميشود و تيراژها امروز به 1200 و 1600 رسيده است.
مقابله با اين وضعيت فرهنگسازي ميخواهد. در بزرگترين رسانهها از تبليغ كتاب خبري نيست. در كنار اين فرهنگسازي، اعتمادسازي هم ميخواهيم. تا زماني كه اين دو را نداريم نبايد از مردم انتظار داشته باشيم.
ادبيات هم در اين شرايط ساقط ميشود. فرصت بروز و جريانسازي ندارد و به همان تك و توكها خلاصه ميشود.
| | | | | | | | |
|
 |
تحليل |
 |
 |
| :: اقتصادی :: |
 |
|
| :: فناوری اطلاعات :: |
 |
|
| :: روی خط جوانی :: |
 |
|
| :: ورزش :: |
 |
|
| :: فرهنگ و هنر :: |
 |
|
| :: حوادث :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|