شنبه 23 خرداد 1405

 
 
     
 
     
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آگهي درهموطن 
اخبار در موبايل 
آرشيو روزنامه 
تماس با ما 
توصيه روز
:: بازار کامپيوتر ::
معرفی تبلت چهار هسته‌يی شرکت ASUS‎
:: نکته آموزشی ::
چگونه گوشی اورجینال را از تقلبی تشخیص دهیم؟

اخبار داخلی گفتگوی ويژه مهم اين است كه خنديدن از يادمان نرود

 
 

هموطن , شنبه 17 دي 1384

مهم اين است كه خنديدن از يادمان نرود

 
 

طيف آدم‌هايى كه جيم كرى را دوست دارند و به خاطر حضور او در فيلمى به تماشايش می‌روند، خيلى زياد است.

مهم اين است كه خنديدن از يادمان نرود
«جيم كرى» را اولين بار در افتتاحيه فيلم «مجستيك» ديدم. كنار «فرانك دارابونت» (كارگردان فيلم) ايستاده بود و به سئوال‌هاى خبرنگاران جواب می‌داد.
ميكروفن‌ها و دوربين‌ها به طرف او می‌چرخيدند و او هم هيچ كدام را رد نمی‌كرد. دارابونت طرفداران كمى داشت. همه می‌خواستند با كرى مصاحبه كنند.
حتى به اين راضى بودند كه او جلو دوربين، براى تماشاگران شبكه شان دستى تكان دهد. بار دومى كه او را از نزديك ديدم، همان شبى بود كه می‌خواستند فيلم «گرينچ چه طورى كريسمس را دزديد؟» را نشان بدهند.
از قبل مطمئن بودم كه به خاطر نوع داستان و اقتباسش از داستان‌هاى «دكتر سئوس» محوطه شلوغ خواهد بود، اما وقتى به آن جا رسيدم، حيرتم صدبرابر شد. غلغله بود. دم در ورودى، جمعيت آنقدر زياد بود كه نمی‌شد داخل شد. همه می‌خواستند بازيگر محبوبشان را ببينند و از او امضا بگيرند. حق داشتند. كرى، يكى از محبوب ترين بازيگرهايى است كه سينما تا به حال به خودش ديده است.
طيف آدم‌هايى كه او را دوست دارند و به خاطر حضور او در فيلمى به تماشايش می‌روند، خيلى زياد است. خود او هم اين واقعيت‌ها را می‌داند، اما سعى نمی‌كند از آنها سوءاستفاده كند.
وقتى از او تعريف می‌كنند، فقط می‌خندد. قرار اين مصاحبه را شب افتتاحيه «مجموعه‌اى از وقايع ناخوشايندِ لمونى اسنيكت» گذاشتيم. همديگر را از دور ديديم و دست تكان داديم. نزديكش كه رسيدم گفتم هفته آينده وقت دارى؟ و كرى، انگار كه از قبل تمرين كرده باشد، گفت: «فكر نمی‌كنى توى اين يه هفته خواب به چشمام نياد؟»
داستان زندگى ات را قبلا در مجله‌ها خوانده ام. در همين صفحه‌هايى كه حرف‌هاى راست و دروغ را درباره آدم‌ها با هم مخلوط می‌كنند و به اسم واقعيت تحويل می‌دهند. درست يادم نيست كه قبلا خودت راجع به اين قضيه حرفى زده اى يا نه، اما اگر ايرادى ندارد می‌خواهم از اول شروع كنى. چه سالى به دنيا آمده اى؟ در كدام شهر و خانواده ات چه جور خانواده اى بوده اند.
راجع به اين قضيه قبلا حرف زده ام. چيز به خصوصى نيست كه بخواهم مخفى‌اش كنم. من هم مثل همه يك زندگى عادى داشته ام. سال 1962 به دنيا آمده ام. در شهر نيوماركت در انتاريويِ كانادا.

* چه جالب! فكر می‌كردم آمريكايى هستى!
الان آمريكايى هستم. ولى قبلا فقط همسايه آمريكايى‌ها بودم. بين خانه ما و آمريكايى‌ها كيلومترها فاصله بود. حتى با دوربين هم نمی‌شد خانه آن‌ها را ديد.

* مثل اين كه كوچك ترين بچه خانواده بوده اى. اين چيزى است كه در همان مطالب خوانده ام. راست است؟
بين آن همه حرف، اين يكى درست است. دليلش هم اين است كه بعد از نمايش «ايس ونچورا: وقتى طبيعت فرامى خواند» (محصول1955) خبرنگار يكى از مجله‌ها آدرس مادرم را پيدا كرد و همين طور كه او داشت خريد می‌كرد، كمى با او قدم زد و اطلاعاتى را كه راجع به من لازم داشت از او گرفت. مادرم فكر كرده بود او يكى از همسايه‌هاى تازه است. خيلى از حرف‌هايى كه راجع به دوره بچگى ام می‌زنند، از همان ملاقات كذايى می‌آيد.

*خب، تو هيچ وقت حاضر نيستى درباره زندگى‌ات درست و حسابى توضيح بدهى. همين است كه خبرنگارها هم راه می‌افتند و اين طورى واقعيت را كشف می‌كنند.
اگر فقط اين طورى بود كه ايراد نداشت. اما آنها فقط آن قسمت‌هايى را كه خودشان دوست دارند و به كارشان می‌آيد چاپ می‌كنند و لابه لاى اين حرف‌ها هم چيزهايى را اضافه می‌كنند كه دوست دارند در زندگى من باشد. اين جيم كرى اى كه مطبوعات معرفى می‌كنند، با آن آدم خواب آلودى كه من هر روز صبح در آينه می‌بينم، زمين تا آسمان فرق دارد. فكر می‌كنم يك سال پيش بود كه رفته بودم روزنامه صبح را بخرم. روزنامه فروش صدايم كرد و گفت شما جيم كرى هستيد؟ به لحاظ منطقى نمی‌توانستم به آدمى كه سال‌ا است از او روزنامه می‌خرم دروغ بگويم.
بعد او مجله اى را به من نشان داد كه عكس بزرگم را چاپ كرده بود و كنارش نوشته بود جيم كرى هيچ علاقه اى به خواندن روزنامه‌ها ندارد و می‌گويد خبرنگارها پست ترين آدم‌هاى روى زمين هستند!

* از قول تو اين حرف را نوشته بودند؟
آره و تيترش آن قدر درشت بود كه آدم فكر می‌كرد لابد همچو حرفى زده شده كه اينقدر درشت چاپش كرده‌اند. ولى من به شرافتم قسم می‌خورم كه هيچ وقت راجع به خبرنگارها همچو حرفى نزده ام. اصلا راجع به هيچ آدمى همچو حرفى نمی‌زنم.

* از بحث خودمان دور افتاديم. گفتيد بچه كوچك خانه هستيد؟
آره، 3 تا خواهر و برادر بزرگتر دارم. از همان بچگى فهميدم كه راز موفقيت اين است كه همه از تو حساب ببرند! اين بود كه شروع كردم به شيطنت‌هاى بچگانه و هنوز زبان باز نكرده بودم كه اهل خانه از دستم عاصى بودند! مادرم هميشه می‌گويد جانور بى نظيرى بودى! اما مطمئنم چون دوستم دارد به جاى جانور چيز ديگرى نمی‌گويد.
من كه درست يادم نيست، اما می‌گويند يك گلدان شيشه اى خوشگل در خانه‌مان بوده كه پدرم علاقه خاصى به آن داشته است و من يك روز كه داشته ام سينه خيز روى زمين می‌رفته ام، آن را ديده ام و فكر كرده ام بهتر است آن جا نباشد. اين است كه دستم را زده ام به آن گلدان و گلدان هم روى زمين تكه تكه شده. من حتى چيزى از عربده‌هاى پدرم را هم يادم نمی‌آيد كه می‌گويند همه محله را خبر كرده بوده است. پس می‌بينيد كه من از اول آدمى بوده ام كه راه و رسم مشهورشدن را می‌دانسته ام.

* سال‌هاى نوجوانى چطور گذشت؟ آن موقع هم گلدان و شيشه می‌شكستيد؟
نه، آن كارها ديگر فايده اى نداشت. قبلا نشان داده بودم كه در اين كار آدم موفقى هستم. بنابراين بايد به فكر راه تازه اى می‌گشتم. اين بود كه برنامه‌هاى تلويزيونى را جدى گرفتم و نمايش‌هايى را كه صبح تا شب پخش می‌كردند، دنبال كردم. همه جور نمايشى بود.
بين اين نمايش‌ها هم كارهاى خوب پيدا می‌شد و هم كارهاى خيلى بد. كم كم ديدم چيزى از اين بازيگرهايى كه هر شب برنامه اجرا می‌كنند، كم ندارم. كاغذ و قلم را برداشتم و بعضى چيزهاى بامزه اى را كه به زبانشان می‌آمد، يادداشت كردم. وقتى اين جمله‌هاى بامزه را يادداشت كردم، تازه فهميدم كه قبلا الكى به حرف‌هايشان خنديده ام. گاهى در يك نمايش حتى يك جمله بامزه هم پيدا نمی‌شد.
وقتى اين جمله‌ها نصف دفترچه يادداشت كوچكم را پر كردند، فكر كردم بهتر است تمرين‌هايم را شروع كنم. خانه ما زيرزمينى داشت كه می‌شد در آن ورجه وورجه كرد و بالا و پايين پريد. پدرم هم راضى بود كه من جيغ‌هايم را در آن زيرزمين بزنم و صدايم در خانه نپيچد. دو هفته تمام تمرين كردم و بعد از پدر و مادر و خواهر و برادرهايم خواستم از پله‌ها پايين بيايند و بازى ام را ببينند.
اول كسى قضيه را جدى نگرفت، اما بعد كه جيغ بلندى كشيدم و شروع كردم به گريه كردن، همه حساب كار دستشان آمد. بازى آن روز من، تركيبى بود از همه آن نمايش‌هاى تلويزيونى. اما كارى كه كرده بودم اين بود كه جمله‌ها را طورى پشت هم چيده بودم كه معنى داشتند. در تمام مدت اجراى برنامه، خانواده‌ام پلك هم نزدند و با حيرت به حركت‌هاى مسخره من و ديالوگ‌هاى مسخره ترى كه به زبانم می‌آمدند، نگاه می‌كردند. وقتى تمام شد، تعظيم كردم و از آنها خواستم كه برايم دست بزنند.

* لابد شوخى می‌كنى! اين چيزى كه تو تعريف می‌كنى خودش يك نمايش تلويزيونى است. فكر می‌كنم چيزى شبيه به اين را قبلا ديده ام.
نه، شوخى نمی‌كنم. تازه در مدرسه هم معلم‌ها می‌دانستند كه با چه آدمى طرف هستند. بچه‌ها وقتى از درس خسته می‌شدند و حوصله نوشتن و گوش دادن نداشتند، از معلم‌ها می‌خواستند كه من را ببرد پاى تخته تا برايشان نمايش اجرا كنم. اين كار را می‌كردم و آنها هم لذت می‌بردند و می‌خنديدند.
معلم‌ها بدشان نمی‌آمد كه تفريحى بكنند. اينجور وقت‌ها به تنهايى يك نمايش 10، 15 دقيقه‌اى اجرا می‌كردم. نمايش‌هاى تك نفره واقعا سخت هستند، مخصوصا اگر قرار باشد يك بچه آنها را اجرا كند.

* اين چيزهايى را كه می‌گويى، همين الان هم می‌شود در تو ديد. در رفتارت، در حرف‌هايت و همين طور در برخوردت با مردم، اما خيلى دلم می‌خواهد توضيح بدهى كه چرا يك دفعه شوخى‌هايت در سينما جدى شده اند. جيم كرى اى كه اين روزها بازى‌اش را روى پرده سينماها می‌بينيم، با جيم كرى «احمق و احمق تر» (1994)، يا «دروغگو، دروغگو» (1997) خيلى فرق دارد. خودت می‌خواستى كه اين فرق به وجود بيايد، يا اين كه كارگردان‌ها تو را به اين سمت هل دادند؟
اول اين كه هيچ كسى نمی‌تواند من را هل بدهد، چون خودم را به دستگيره اى چيزى بند می‌كنم و خودشان را با پا هل می‌دهم. اما اين چيزى كه دارى بهش اشاره می‌كنى، خواسته خود من بود. يك روز به اين نتيجه رسيدم كه بايد فيلم‌هاى ديگرى را براى بازى انتخاب كنم. فيلم‌هايى كه جديتشان با شوخى‌ها هم هماهنگ باشد و همه فيلم روى شوخى‌هاى من و بازى ام نگردد.
اما راضى كردن كارگردان‌ها و كمپانى‌ها كار سختى بود. به چند كارگردان مشهور گفتم كه دوست دارم در فيلم‌هايشان بازى كنم. آنها گفتند كه جنس بازى من به فيلم‌هاى آنها نمی‌خورد. ولى آن چيزى كه آنها فكر می‌كردند جنس بازى من است، خواسته كارگردان‌هاى ديگر بود.
ديگران از من خواسته بودند كه آن طور بازى كنم. اما وقتى ديدم كه همه می‌خواهند يك نوع بازى به خصوص را ارائه كنم، تصميم گرفتم كه حرفشان را گوش نكنم و كارگردان‌هاى ديگرى را براى كار انتخاب كنم. بخت بلندى داشتم كه با «پيتر وير» در «نمايش ترومن» كار كردم. يادم است قبل از نمايش فيلم، خيلى از سينمايى نويس‌ها ابراز نگرانى می‌كردند و می‌گفتند جيم كرى فيلم را خراب كرده است.
اما خود ما می‌دانستيم كه نتيجه خوب درآمده است. بعد از نمايش فيلم، همه مرا تشويق كردند و گفتند كار خوبى كرده اى كه اين سينما را انتخاب كرده اى.
خيلى از نقدها به بازى من مربوط می‌شد و اين كه اگر كسى ديگر به جاى من در نقش «ترومن بربنك» (شخصيت اصلى فيلم كه از ابتداى تولد تحت نظر بوده و زندگى اش را همه مردم دنيا مستقيم ديده اند) بازى می‌كرد، فيلم خوبى نمی‌شد.

* البته تو زرنگى خاص خودت را دارى. هم در «مجستيك» بازى می‌كنى كه طرفداران محدودترى دارد، هم در «بروس توانا» كه كمدى ديوانه وارى است و در همه دنيا طرفدار پيدا كرد.
خب، من هيچ تضمينى نداده ام كه آن نوع كمدى را كنار بگذارم. هر وقت فكر كنم به آن نوع كمدى نياز دارم، حتما به سراغش می‌روم. به خاطر همين بود كه در بروس توانا بازى كردم. بعد از نمايش فيلم، با چند كشيش دوست شدم كه می‌گفتند بازى من به اندازه هزار اندرز آنها مهم است. از شنيدن حرف آنها خوشحال شدم.

* ادامه اين نوع بازى را می‌شود در فيلم «آفتاب ابدى يك ذهن بى لك» ديد. كمدى نامتعارف «ميشل گوندرى» با بازى تو به چيزى توضيح ناپذير تبديل شده است. من آفتاب ابدى يك ذهن بى لك را دوست دارم، اما موقعى كه از سينما بيرون آمدم نمی‌دانستم داستانش را چه طور تعريف كنم. موقعى كه می‌خواستى در فيلم بازى كنى، گوندرى داستان فيلم را برايت تعريف كرد؟ از او خواستى كه اين كار را برايت بكند؟
داستان فيلم را در همان حد طرح اوليه می‌دانستم. همين حد براى من كافى بود. بقيه اش به عهده خود گوندرى بود. ولى چيزى كه براى من اهميت داشت، علاوه بر ايده اوليه فيلم نگاه گوندرى بود به مقوله دوست داشتن و دوست نداشتن.
در زندگى روزمره، خيلى اوقات آدمى را دوست داريم و سعى می‌كنيم وقتمان را با او بگذرانيم. دست كم در ظاهر طورى رفتار می‌كنيم كه انگار به او علاقه‌مند هستيم و هر كارى كه بخواهد و از دستمان بربيايد، برايش انجام می‌دهيم.
اما موقعى كه ورق برگردد، طورى رفتار می‌كنيم كه انگار آن آدم را قبلا هيچ وقت نديده ايم. من اين رفتارها را دوست ندارم. ايده گوندرى عالى بود و «چارلى كافمن» هم موقع نوشتن آن را بسط داد.
بعد از اين كه گوندرى به اين نتيجه رسيد كه من بايد در فيلم بازى كنم، قرارى گذاشتيم تا من و چارلى با هم آشنا شويم.
در طول اين ديدار كه فقط نيم ساعت طول كشيد، فقط من حرف می‌زدم و چارلى فقط سر تكان می‌داد. آدامسى هم گوشه دهنش بود كه به خاطرش مجبور بود مدام دهنش را بجنباند. بعد از اين ديدار، چارلى چيزهايى را از فيلمنامه حذف كرد و چيزهاى ديگرى را به آن اضافه كرد. شب افتتاحيه فيلم خبرنگارها از من می‌خواستند كه درباره بازى ام در اين فيلم حرف بزنم. كار سختى بود. هنوز نمی‌دانم در اين فيلم چه كرده ام. لابد چون همه چيز فيلم خوب بوده، بازى من هم طبيعى از كار درآمده است.
اما يك چيزى هم هست كه دلم می‌خواهد همين جا بگويم. اگر كسى جز «كيت وينسلت» روبه روى من بازى می‌كرد، محال بود به نتيجه خوبى برسيم. يادم است آن صحنه اتوبوس را با يكى دو برداشت گرفتيم و خود گوندرى هم شگفت زده شده بود.
چون فكر می‌كرد دست كم به 6 يا 7 برداشت احتياج است. آفتاب ابدى يك ذهن بى لك سخت ترين فيلمى است كه تا حالا بازى كرده ام. دوست ندارم در فيلم‌هايم فقط تماشاگرها را بخندانم. دوست دارم يك هفته بعد از ديدن فيلم، موقعى كه در خانه خودشان نشسته اند و به كارى مشغول هستند، ياد صحنه اى به خصوص بيفتند و از خنده روده بر شوند.

* يكى ديگر از بازى‌هاى عجيبت، نقش «كنت اولاف» است در فيلم «مجموعه اى از وقايع ناخوشايندِ لمونى اسنيكت». اين هم از آن بازى‌هايى است كه به فيلم‌هاى قبلى ات شبيه نيست. قبل از ديدن فيلم فكر می‌كردم با چيزى مثل «گرينچ چطورى كريسمس را دزديد؟» طرف هستم. چون داستان‌هاى «دنيل هندلر» را نخوانده بودم. الان هم نخوانده‌ام. اما بعد از ديدن فيلم حس كردم كه با يكى از باشكوه ترين و تلخ ترين كمدى‌هاى فانتزى عمرم طرف شده ام. قبل از اين كه بازى در فيلم را قبول كنى، داستان‌ها را خوانده بودى؟
نه. اول فيلمنامه «رابرت گوردون» را خواندم كه به نظرم خيلى عجيب آمد. به «برد سيلبرينگ» (كارگردان فيلم) گفتم كه چه داستان عجيبى را براى ساختن انتخاب كرده‌اى. او هم به من گفت كه بايد اصل كتاب‌ها را بخوانى تا ببينى كه هندلر چه نبوغى داشته و چه چيزهايى نوشته است. در طول فيلمبردارى، 2 جلد از اين رمان را خواندم. دلم می‌خواست بقيه اش را هم بخوانم. اما هنوز فرصتى پيش نيامده است.
يادم است بعد از خواندن فيلمنامه پرسيدم كه پس اين لمونى اسنيكت خودش كجاست؟ سيلبرينگ گفت فقط صدايش را می‌شنويم. بعد هم گفت كه «جود لا» به جايش حرف می‌زند. واقعا حسودى ام شد. درست است كه من كنت اولاف بودم، ولى خود لمونى اسنيكت بودن هم لذتى دارد.

* با آن گريم سنگين و عجيب مشكلى نداشتى؟ فكر نكردى كه بهتر است اين گريم كم رنگ تر باشد تا تماشاگر تو را در نگاه اول بهتر تشخيص بدهد؟ راجع به اين موضوع با سيلبرينگ حرف نزدى؟
نه، دليلى نداشت كه بخواهم در اين مورد چيزى بگويم. من از اين كه روى صورتم گريم سنگينى باشد، ناراحت نمی‌شوم. اتفاقا فكر می‌كنم بهتر از اين است كه مثل هميشه ام باشم. هرچه قيافه‌ام در فيلم با قيافه هميشگى‌ام فرق داشته باشد، راحت تر می‌توانم آن نقش را بازى كنم. اولين اتودهايى را كه طراح گريم زده بود ديدم. از آن جا كه فيلم داشت از روى يك داستان مشهور ساخته می‌شد، طبيعى بود كه طراح گريم چيزى را از خودش درنياورده و آن چيزهايى كه طراحى كرده از توضيحات نويسنده آمده اند.

* خودت دوست دارى كدام نوع كمدى را ادامه دهى؟ دوست دارى كارگردان‌هاى كدام نوع بيش تر به سراغت بيايند؟ آنهايى كه كمدى‌هاى معمولى ترى می‌سازند، يا آنها كه اهل كمدى‌هاى نامتعارف هستند؟
هر 2 را دوست دارم. اما دلم نمی‌خواهد فقط يكى از آنها را ادامه دهم. اتفاقى كه حالا افتاده اين است كه دارم هر 2 نوع كمدى را كار می‌كنم. چيز بيشترى هم نمی‌خواهم. فكر می‌كنم اين دو نوع كمدى در اصل فرق زيادى با هم ندارند. مهم اين است كه خنديدن از يادمان نرود.

 
 

جیم کری اینبار عاشق کیست؟
الیزابت شو همسر آینده جیم کری

 
   
 
تحليل
:: اقتصادی ::
مدیریت حضور کارکنان با استانداران است
:: فناوری اطلاعات ::
پایان ممنوعیت پرحاشیه؛ واردات تمام برندهای موبایل، آزاد اعلام شد
:: روی خط جوانی ::
دلیل نوعروس برای طلاق 6 ماه بعد از عقد چه بود؟
:: ورزش ::
اولادقباد کوتاه آمد: قدردان آقای شمسایی هستم
:: فرهنگ و هنر ::
۸۳ درصد اولیا، کیفیت آموزش مجازی را «خوب» و «خیلی خوب» ارزیابی کردند
:: حوادث ::
اختلاف بر سر مبلغ رهن یک خانه به قتل منجر شد

 
     
   
     
     
    ::  تماس با ما  ::  درباره ما  ::  sitemap  ::  آگهي درهموطن  ::
کليهء حقوق متعلق است به روزنامهء هموطن سلام. ۱۳۹۳ - ۱۳۸۳
طراحی و اجرای سايت : شرکت به نگار