 |
توصيه روز |
 |
 |
| :: بازار کامپيوتر :: |
 |
|
| :: نکته آموزشی :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|
|
|
|
هموطن , يكشنبه 9 بهمن 1384 |
|
روزگار سپری شده عروسکهای سالخورده
|
| | | |
 | زه زه میگوید: بار دیگر به کودکی بدل شده ام، کودکی که اهل رویاپردازی است. کودکی تنها. چرا باید بزرگ شد؟ من نمیخواهم بزرگ شوم، هرگز هم نخواسته ام. | زه زه. کودک کتاب «درخت زیبای من» که در کتاب «خورشید را بیدار کنیم» دیگر بزرگ شده، میگوید: «بار دیگر به کودکی بدل شده ام، کودکی که اهل رویاپردازی است. کودکی تنها. چرا باید بزرگ شد؟ من نمیخواهم بزرگ شوم، هرگز هم نخواسته ام، اما زمان متوقف شده است و من به حرکت ادامه داده ام. در حقیقت هیچکس نمیتواند بداند ظرفیت اندوه دیگران چقدر است. تنها قلب خود ماست که میداند، ولی چه فایده دارد؟»
از ابتدا که تصمیم بر این شد از آرشیو عروسکی شبکه یک و دو گزارشی تهیه شود برایم کاری مثل کارهای دیگر نبود. گزارشی از کودکی همه ما بود. مروری بر خاطراتی بود که سالها در ذهنمان بود. ناباورانه تصور میکردم که با دیدن عروسکها همان لحظات دوباره تکرار میشوند. اما چه فایده! با ورود به آرشیو عروسکی نه تنها این لحظات زنده نشد، بلکه از بین رفت و فقط حسرتی از آن دوران ماند. دوستی که عکسهای آرشیو عروسکی و عروسکها را دید، گفت: «بیشتر شبیه به فبرستان است تا آرشیو عروسکها!»
لازم میدانیم تشکر کنیم از مدیر تولید شبکه دو، مسئول آرشیو عروسکی شبکه دو، عباس صفرزاده، و فروزان توحیدی، مسئول آرشیو عروسکی شبکه یک، که صبورانه به ما اجازه دادند که سراغ دنیای کودکیمان برویم، و نیز امیر آخوندی اصل که عکسهای مربوط به آرشیو عروسکی شبکه یک را از آرشیو خودش در اختیار ما گذاشت.
آرشیو عروسکی شبکه یک
سفر به دوران کودکی سخت شروع شد. باید از کلی آدم بزرگ مجوز ورود میگرفتیم. مگر نه این که دوران کودکی هرکس با تمام خوبیها و بدیهایش متعلق به خودش است؟ چرا باید به صد تا آدم بزرگ نامه نوشت تا آنها هم عینکهایشان را بززند، نامه را بخوانند و پایش بنویسند، بلامانع است؟ و کلی هم دم در منتظر بمانیم تا این آدمها بزرگها ما را آفیش کنند؟ «راستی که این آدم بزرگها خیلی عجیباند». کاشکی ـ مثل شازده کوچولو بعد از آمدنش به زمین ـ به گلم توجه بیشتری میکردم. اما در سیاره هفتم، یعنی آرشیو عروسکی تمام این خاطرات به هم ریخت.
و بنابراین سیاره هفتم آرشیو عروسکی بود که در پارکینگ استودیو ـ 11 سازمان است. شاید اگر حساسیت و دلسوزی فروزان توحیدی، مسئول آرشیو نبود، وضعیت آرشیو از این هم که هست بدتر میشد، باز هم خوب است که عروسکها مثل آدمهای زنده شناسنامه و عکس دارند، مثل شناسنامهای که ما داریم: نام، طراح عروسک، سازنده عروسک، تاریخ ساخت، تاریخ تولید، تکنیک عروسک، نام برنامه، صدای عروسک و نامه عروسکگردان، شاید تنها چیز دل گرم کننده آرشیو شبکه یک همین باشد.
به آرشیو که وارد شدم صدای شاد و شیطون آسمون و ریسمون به گوشم آمد: «سلام، سلام،ای بچهها ـ بزرگترا، کوچیکترا/ سلام به روی ماهتون ـ به گرمی نگاهتون ـ به سطل توی چاهتون...». یاد ایرج طهماسب افتادم که مجری این برنامه بود. نوآوریهایی در این برنامه بود که امروز هم دارد از آنها استفاده میشود یادتان هست وقتی شایعه شده بود که ایرج طهماسب در تصادفی کشته شده چقدر دلمان گرفت؟ یادتان هست بعد از مدتی که او را دوباره دیدیم چقدر خوشحال شدیم؟ ... از توحیدی سراغ این عروسکهای شیطون را میگیرم. او هم یک گوشه زمین را نشانم میدهد، چقدر کودکی ام رنگ باخته که این دو تا را به جا نمیآورم.
اسم آن برنامه چی بود؟ همان که شیر به شتر میگفت: شترجان. شتر با صدای بمش میگفت: «وای بر من...»؟ از شیر دانا و شتر جان و آن روباه هیچ خبری نبود. حتی امروز هم هیچکس دیگر اسم این سریال را یادش نمیآید.
نخودی را توی یک جعبه پیدا میکنیم. صورتش زخمی است دست و پاهاش هم به هیچ نخی وصل نیست و دیگر نمیتواند حرکت بکند.
در آن یکی قفسه، عروسکهای «گنجشکک اشیمشی» همهشان لب بوم ما نشستهاند، بدون این که نگاه میکنم. اسم کامبیز صمیمی مفخم را میبینم؛همانی که سالها برای کودکان عروسک ساخت: «داداشش و باباش»، «آقای مبادا» و «ابر و باد و مه و خورشید» که عروسکهای این آخری همه با گونی کار شده بودند، حمید جبلی جای ننه کلاغه حرف میزد و هی قربان صدقه بچه کلاغه میرفت. کلاه قرمزی و پسرخاله ساکت و آرام به همدیگر تکیه زدهاند و نشستهاند.
میدانستید که کلاه قرمزی بازسازی یک عروسک قدیمی به اسم «مورچه» است؟ عروسکی که داشته خراب میشده و شانس میآورد یک نفر برایش روکش پارچه ای، یک دماغ قرمز و دو تا چشم چپ میگذارد وا و هم دوباره زنده میشود و در دل بچهها جا میگیرد؟
کرم شبتاب را میبینیم که بدون هیچ نوری گوشهای آویزان شده. گلها طرف دیگرش هستند و سوزنبان هم آن بالا، کنار جغد دانا، حالا کرم شبتاب روزها و شبها میخوابد. به هر طرف که نگاه میکنم عروسک میبینم، عروسکهای جدید و قدیمی کنار هم نشستهاند و به جاهای دور خیره شدهاند، چقدر این جا تنگ و تاریک است، میگویند که کامبیز صمیمی مفخم ـ که روحش شاد ـ به سازمان پیشنهاد داده بود که دیوارهای سازمان را با یک متر فاصله از زمین ویترین بزنند و عروسکها را در این ویترین بگذارند تا یک نمایشگاه دائمی درست بشود، با این پیشنهاد موافقت نشد و الا ن دیوارهای سازمان بدون هیچ تزئینی (جز یکی ـ دو تا عکس) کاملا بیاسفتاده است و آرشیو عروسکی شبکه یک هم در پارکینگ استودیو ـ 11. باور کنید داشتن آرشیوی که بخشی از خاطرات ماست، درخواست زیادی نیست. چراغها را خاموش میکنیم و بیرون میآییم. شاید کرم شبتاب دوباره بتابد.
آرشیو عروسکی شبکه دو
عکسهای زیادی جلوی رویم است. مادربزرگه، قوقولی خان، گل باقالی خانوم، کلاغه،هادی و هدا، چاق و لاغر، و عروسکی که نمیدانم مربوط به کدام کار است. نگاه همهشان خیره مانده. نمیدانم کدام عکس را انتخاب کنم و در موردش بنویسم که خاطرات کودکی شما را به هم نریزد.
خاطرات کودکی ما که با ورود به آرشیو عروسکی شبکه دو ـ که خودشان به آن «انبار صحنه» میگفتند ـ تمام شد و رفت و فقط حسرتش ماند. نمیشود باور کرد که این عروسکها با این گردنهای خمیده و لباسهای پاره همان عروسکهای شادی بودند که ما را با خودشان به سرزمین قصهها میبردند. پدر کجاست؟ توی آن قفسه، پشت یک عروسک دارد له میشود. مادر کجاست؟ همین جا، توی این قفسه، پهلوی لاکی جون... خانوادههادی و هدا این قدر از هم دور؟
مادربزرگه که هزار تا قصه داشت و با مخملش حسابی دم خور بود. حالا بدون مخمل ـ که اصلا معلوم نیست کجاست ـ چی کار میکند؟ دلش برای کی شور میزند؟ حالا از کی مواظبت میکند تا پتو از روی او کنار نرود و سرما نخورد؟...
گل باقالی خانم یک ور و قوقولی خان هم یک ور دیگر. آنها بدون بچههایشان، نوک طلا و نوک سیا چی کار میکنند؟... حالا «خونه مادربزرگه» هزار تا غرصه داره! چقدر مادربزرگه مهربان پیر شده! دیگر کنار خونه مادربزرگه هیچ سبزهزاری نیست و دشتهاش بدون گلاند. حالا بدون مخمل او چه روزگاری دارد؟!
درون و بیرون اصلا وجود خارجی ندارند و در آرشیو عروسکی کسی آنها را نمیشناسد. «عروسکای خوبایم ـ از نخ و میخ و چوبایم». اما آنها نمیدانستند که یک روز در یک انبار پر از گرد و خاک رها میشوند.
نمیدانم وقتی عروسکگردانها و عروسکسازها عروسکهایی را که مدتها با آنها زندگی کرده بودند پاره و مچاله زیر عروسکهای دیگر ببینند، چه حالی پیدا میکنند و دلشان برای چی میسوزد. برای روزهایی که اسفنج سفت را با قیچی شکل دادند؟ یا برای روزهایی که از فرط سمباده زدن تمام دستها و گردنشان درد میگرفت؟ شاید هم برای روزهایی دلتنگ بشوند که با خوشحالی عروسکها را این ور و آن ور بازی میدادند و خوش بودند.
دلم برای لبخند و قهقه مادربزرگه تنگ شده، الان دیگر نمیتواند بخندد چرا که فکش پاره شده. «آدمک کوچولو، باز دلم میخواهند خنده تو را بشنوم».
عروسکهای دور از هم و پراکنده را دوباره جمع میکنیم. چه باک اگر مخمل نیست، لباس مادربزرگه کثیف و پاره است وهاپوکومار دور از صاحبش به مرد دیگری تکیه کرده! پدر، مادر،هادی، هدا، مادربزرگ، آقبابا و بچههای همسایه را جمع میکنیم. همه را ردیف میکنیم، آنها را جلوی دوربین مینشانیم و ازشان عکس میگیریم تا لحظات خوش کودکی دوباره زنده بشنود. «هیچ آدم بزرگی هرگز نخواهد فهمید که این مسئله چقدر اهمیت دارد».
غیر از نقل قول مقدمه، بقیه ملههای داخل گیومه از قصه «شازده کوچولو». نوشته آنتوان دوسنت اگزوپری، ترجمه محمد قاضی، گرفته شده است.
| | | | | | | | |
|
 |
تحليل |
 |
 |
| :: اقتصادی :: |
 |
|
| :: فناوری اطلاعات :: |
 |
|
| :: روی خط جوانی :: |
 |
|
| :: ورزش :: |
 |
|
| :: فرهنگ و هنر :: |
 |
|
| :: حوادث :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|