شنبه 23 خرداد 1405

 
 
     
 
     
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آگهي درهموطن 
اخبار در موبايل 
آرشيو روزنامه 
تماس با ما 
توصيه روز
:: بازار کامپيوتر ::
معرفی تبلت چهار هسته‌يی شرکت ASUS‎
:: نکته آموزشی ::
چگونه گوشی اورجینال را از تقلبی تشخیص دهیم؟

اخبار داخلی حوادث محمود: می‌خواستم دخترم را خوشبخت کنم

 
 

هموطن , جمعه 28 بهمن 1384

محمود: می‌خواستم دخترم را خوشبخت کنم

 
 

یک روز که به اداره پلیس احضار شده بودم ، تعدادی از شاکیان مرا هنگام برگشتن به خانه تعقیب کردند تا محل زندگی‌ام را شناسایی کنند

محمود: می‌خواستم دخترم را خوشبخت کنم
بارها و بارها قصد فرار از زندان را داشته ولی هر بار به دلایل مختلفی از اجرای نقشه‌اش صرفنظر کرده است. تنها امیدش، این است که مشمول عفو و بخشش قرار گیرد و بتواند هرچه زودتر از زندان آزاد شود. چرا که هنوز عقیده دارد آن سوی میله‌ها، دختری درانتظارش نشسته تا یکبار دیگر سایه پدر را روی سرش احساس کند و شب‌ها با شب به خیر گفتن به او به خواب برود. اسمش محمود 36 ساله است. او 4 سال پیش به اتهام سرقت ده‌ها خودرو دستگیر و روانه زندان شد. محمود عضو باندی بود که در طول 2 سال، بیش از 60 دستگاه خودرو سواری را از نقاط مختلف شهرتهران به سرقت بردند و با انتقال به شهرهای مرزی کشور، آنها را به فروش رساندند. اعضای این باند پس از مدت‌ها تلاش و پیگیری سرانجام توسط پلیس دستگیر و در دادگاه به حبس‌های طولانی مدت محکوم شدند.
محمود که خود کارشناس رشته کامپیوتر است می‌گوید: مدت‌ها پیش در یک شرکت بازرگانی مشغول به کار بودم و حقوق خوبی داشتم. 24 ساله بودم که با دختری به نام مریم ازدواج کردم و زندگی مشترکمان آغاز
 

" مدت‌ها پیش در یک شرکت بازرگانی مشغول به کار بودم و حقوق خوبی داشتم. 24 ساله بودم که با دختری به نام مریم ازدواج کردم و زندگی مشترکمان آغاز شد. ... "

 
 
شد. مریم دختر یکی از دوستان پدرم بود که با ما رفت و آمد خانوادگی داشت. من و مریم زندگی خوبی داشتیم و پس از یک سال صاحب دختری شدیم که نامش را ساناز گذاشتیم. با تولد ساناز زندگی ما شیرین تر از گذشته شد و من فکر می‌کردم خوشبخت ترین مرد روی زمین هستم، تا این که 2 سال پس از تولد ساناز شرکتی که در آن کار می‌کردم ورشکست شد و رئیس شرکت پس از کلاهبرداری از ده‌ها نفر، از ایران گریخت. فرار رئیس شرکت باعث شد زندگی من به کلی تغییر کند. من در شرکت مسئول امور مالی بودم و بسیاری از خریدها را انجام می‌دادم. بسیاری از چک‌ها، با امضای من صادر می‌شد و به همین خاطر اولین کسی بودم که باید جوابگوی شاکیان می‌شدم.
یک روز که به اداره پلیس احضار شده بودم تا درباره فعالیت شرکت توضیح دهم، تعدادی از شاکیان مرا هنگام برگشتن به خانه تعقیب کردند تا محل زندگی‌ام را شناسایی کنند. درست 2 روز پس از این ماجرا تهدیدهای آنها شروع شد و هر بار یکی از آنها به نوعی من و خانواده ام را تهدید به آدم‌ربایی و ضرب و شتم می‌کرد. شاکی‌ها فکر می‌کردند من با رئیس شرکت همدست بودم و درصدی از پول‌های آنها به من رسیده است. همه این ماجرا باعث شد تا برای حفظ جان خود و خانواده ام، شبانه محل زندگی‌ام را تغییر دهم و به محله‌ای دیگر نقل مکان کنم. از طرف دیگر زندگی‌ام در حال پاشیده شدن بود و من باید هرچه زودتر کار پیدا می‌کردم تا جوابگوی زن و فرزندم باشم. مدتی بعد، توسط پدرم مطلع شدم که دادگاه برایم احضاریه فرستاده است و من باید هرچه زودتر به شعبه رسیدگی کننده پرونده مراجعه کنم. وقتی به آنجا رفتم، فهمیدم که یکی از متهمان پرونده هستم و باید محاکمه شوم. دادگاه پس از رسیدگی به پرونده، مرا محکوم به جبران خسارت تعدادی از شاکیانی کرد که چک من در دست آنها بود و به این ترتیب مشکلات زندگی من بیشتر از گذشته شد.
با کمک پدرم
 

" من در شرکت مسئول امور مالی بودم و بسیاری از خریدها را انجام می‌دادم. بسیاری از چک‌ها، با امضای من صادر می‌شد و به همین خاطر اولین کسی بودم که باید جوابگوی شاکیان می‌شدم. ... "

 
 
و قرض گرفتن از تعدادی از اقوام، سرانجام توانستم رضایت شاکیان را جلب کنم و دادگاه برایم قرار منع تعقیب صادر کرد ولی پولی که قرض گرفته بودم مبلغ زیادی بود و باید هر طوری شده آن را پرداخت می‌کردم. در بین کسانی که به من کمک کرده بودند تا رضایت شاکیان را جلب کنم، یکی از دوستانم بود که کامران نام داشت. او وقتی دید من بیکار هستم و پول زیادی نیاز دارم پیشنهاد کاری را داد که باعث شد من به پشت میله‌های زندان کشانده شوم. کامران یک دلال بود که خودروهای مسروقه را می‌خرید و آنها را در شهرهای مرزی کشور به فروش می‌رساند. او به من گفت که اگر با استفاده از مهارتم در کارهای کامپیوتری بتوانم اسناد خودرو را جعل کنم، پول خوبی از این راه نصیبم می‌شود و ظرف یک یا 2 سال می‌توانم هم بدهی‌هایم را بپردازیم و هم زندگی‌ام را سروسامان دهم.
من در ابتدا با این پیشنهاد مخالفت کردم ولی چند هفته بعد وقتی همه تلاشم برای پیدا کردن کار بی‌نتیجه ماند، راهی جز پذیرفتن آن پیش رویم ندیدم. یک روز نزد کامران رفتم و گفتم که حاضرم با او کار کنم و به این ترتیب عضو باند او شدم. کامران که تا پیش از آن تنها یک دلال و خریدار خودروهای مسروقه بود، چند سارق حرفه‌ای را هم وارد باند کرد تا کار سرقت را هم خودمان انجام دهیم. رهبری سارقان به عهده من بود و همه سرقت‌ها باید با برنامه ریزی من انجام می‌شد. شگرد ما اینگونه بود که شب‌ها، در خیابان‌های خلوت شهر پرسه می‌زدیم و خودرو موردنظرمان را شناسایی می‌کردیم. سپس من به عنوان ناظر و مراقب کمی دورتر از خودرو موردنظر داخل ماشین می‌نشستم تا 2 عضو دیگر باند با استفاده از شگرد خاص خودشان، ماشین را به سرقت ببرند. آنها ابتدا با شاه کلید در خودرو را باز می‌کردند و بلافاصله سیستم حفاظتی آن را از کار می‌انداختند. سپس قفل فرمان را می‌شکستند و پس از روشن کردن ماشین آن را به سرقت می‌بردند. پس از سرقت، کار اصلی من شروع می‌شد، تهیه سند و پلاک جعلی به عهده من بود و با استفاده از مهارتی که داشتم این کار را انجام می‌دادم. به
 

" با کمک پدرم و قرض گرفتن از تعدادی از اقوام، سرانجام توانستم رضایت شاکیان را جلب کنم و دادگاه برایم قرار منع تعقیب صادر کرد ولی پولی که ... "

 
 
این ترتیب ما خودروهای مسروقه را به مرزهای شرقی کشور منتقل می‌کردیم و کامران آنها را با استفاده از اسناد جعلی، به قیمت خوبی می‌فروخت.
پولی که از این راه به دست می‌آمد، آنقدر وسوسه کننده بود که باعث شد من به همکاری با کامران ادامه دهم تا بتوانم همه بدهی ام را بپردازم. به ازای هر خودرویی که به سرقت می‌بردیم، 3 تا 5 میلیون تومان به من تعلق می‌گرفت و کامران به هر کدام از سارقان یک میلیون تومان پرداخت می‌کرد. رفته‌رفته سرقت‌های ما بیشتر و بیشتر شد و من همچنان به همکاری با اعضای باند ادامه می‌دادم. 2 سال از این ماجرا گذشت و ما بیش از 60 خودرو را به سرقت بردیم. در این مدت من توانستم بدهی‌ام به اقوام را پرداخت کنم ولی طمع پولدار شدن باعث شد تا نتوانم از این کار دست بردارم. از طرفی می‌خواستم کاری کنم که از نظر مالی زندگیم برای همیشه تامین شود و دخترم ساناز را خوشبخت کنم. من نمی‌خواستم ساناز در زندگی چیزی کم داشته باشد و روزی مثل من با مشکلاتی مواجه شود که حل کردن آنها برایش دشوار باشد. همه امیدم این بود که کاری کنم خانواده ام به راحتی زندگی کنند و دیگر تجربه تلخ گذشته تکرار نشود. این بود که همچنان به کارم ادامه دادم و سرانجام در دام قانون گرفتار شدم. درست در یکی از سرقت‌ها بود که ما با خودرو گشت پلیس مواجه شدیم و یکی از اعضای باند توسط ماموران دستگیر شد. پس از دستگیری او، پلیس توانست بقیه اعضای باند را هم دستگیر کند و به این ترتیب همه ما روانه زندان شدیم.
حالا هم تنها آرزوی من این است که بتوانم یک بار دیگر به خانه برگردم و کنار همسر و دخترم ساناز زندگی کنم. بارها و بارها برای برآورده کردن این آرزو قصد داشتم از زندان فرار کنم ولی هر بار به دلیل ترس از گیر افتادن و دور ماندن هرچه بیشتر از دخترم منصرف شدم. این روزها برای آزادی لحظه‌شماری می‌کنم و همه امیدم دیدن دوباره ساناز است.

 
 
   
 
تحليل
:: اقتصادی ::
مدیریت حضور کارکنان با استانداران است
:: فناوری اطلاعات ::
پایان ممنوعیت پرحاشیه؛ واردات تمام برندهای موبایل، آزاد اعلام شد
:: روی خط جوانی ::
دلیل نوعروس برای طلاق 6 ماه بعد از عقد چه بود؟
:: ورزش ::
اولادقباد کوتاه آمد: قدردان آقای شمسایی هستم
:: فرهنگ و هنر ::
۸۳ درصد اولیا، کیفیت آموزش مجازی را «خوب» و «خیلی خوب» ارزیابی کردند
:: حوادث ::
اختلاف بر سر مبلغ رهن یک خانه به قتل منجر شد

 
     
   
     
     
    ::  تماس با ما  ::  درباره ما  ::  sitemap  ::  آگهي درهموطن  ::
کليهء حقوق متعلق است به روزنامهء هموطن سلام. ۱۳۹۳ - ۱۳۸۳
طراحی و اجرای سايت : شرکت به نگار