 |
توصيه روز |
 |
 |
| :: بازار کامپيوتر :: |
 |
|
| :: نکته آموزشی :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|
|
|
|
هموطن , يكشنبه 7 اسفند 1384 |
|
طلاق، سرنوشت محتوم تصمیم لحظهای
|
| | | |
 | مریم شاید اگر یک سال پیش با آگاهی، مشورت و شناخت کافی مهمترین تصمیم زندگی خود را میگرفت حالا مجبور نبود به دادگاه بیاید . | دوستیهای لحظهای که پس از مدتی منجر به ازدواج میشوند از عمده پروندههایی هستند که این روزها در دادگاه های خانواده به چشم میخورند. ازدواج اگر با آگاهی و شناخت کافی صورت نگیرد باعث بروز مشکلات متعددی در زندگی مشترک میشود و همین مشکلات ممکن است آنقدر دشوار و لاینفعل جلوه کنند که پای زن و شوهرهای جوان را به راهروی دادگاه خانواده بکشانند. مریم 20 ساله یکی از همین افرادی است که تنها پس از 3 ماه آشنایی با پسری به نام سعید تصمیم به ازدواج با او گرفت و حالا با گذشت یک سال از زندگی مشترکش قصد دارد به این زندگی خاتمه دهد. او شاید اگر یک سال پیش با آگاهی، مشورت و شناخت کافی مهمترین تصمیم زندگی خود را میگرفت حالا مجبور نبود به دادگاه بیاید تا از کسی که تا مدتی پیش او را عاشق خود میدید و به وی علاقه داشت جدا شود. همچنان که به گفته خودش حتی تصور نمیکرد یک روز مجبور به طلاق شود و فکر آن هم برایش غیرممکن بود. مریم میگوید: اولین سال دانشگاهم بود که با سعید آشنا شدم. پیش از آن زمانی که به دبیرستان میرفتم یا پشت کنکور بودم، با هیچ پسری رابطه نداشتم و فقط به فکر درس خواندن بودم. بیشتر دوستانم دوست پسر داشتند و وقتی میدیدند من فقط به درس و کتاب علاقه دارم به من میگفتند "خرخوان" ولی همه اینها برایم بی اهمیت بود تا این که در کنکور قبول شدم.
وی ادامه میدهد: سعید همکلاسی من بود و بیشتر وقتها در سر کلاس با هم اختلاف نظر داشتیم. او مدام سعی میکرد نزد استادان به سوالات من ایراد بگیرد و خودش را زرنگتر از من جلوه بدهد. من ابتدا از او خوشم نمیآمد و حتی تصور نمیکردم یک روز با او ازدواج کنم. موقع امتحانات پایان ترم اول بود که دوستی من و سعید سرگرفت. سر امتحان ریاضی، صندلی او کنار صندلی من بود و چون روز قبل از امتحان خاله و دختر خالههایم از شهرستان به خانه ما آمده بودند نتوانستم درس بخوانم. وقتی برگههای امتحانی توزیع شد، نگاهی به سوالات انداختم و احساس کردم همه بدنم سرد شده است. سوالات سخت و دشوار بودند و من نمیتوانستم به آنها جواب دهم. افکارم درهم ریخته بود و نمیتوانستم روی سوالات متمرکز شوم. احساس میکردم صورتم سرخ شده و در همین لحظه سعید اشارهای به من کرد. اولش منظور او را نفهمیدم ولی کمی بعد متوجه شدم که میخواهد به من کمک کند. آن روز اگر سعید نبود، من نمره نمیگرفتم و این مسئله برایم مهمتر از هر چیزی بود. پس از امتحان اگرچه سعید این اتفاق را به روی خودش نیاورد ولی من خودم را مدیون او میدانستم و می خواستم هر طوری شده این کارش را تلافی کنم. در امتحانات بعدی که صندلی ما کنار هم بود، به همدیگر کمک میکردیم و به این ترتیب امتحانات ترم اول را پشت سرگذاشتم. دیگر از سعید بدم نمیآمد و احساس خوبی در مورد او داشتم. روز آخر هم وقتی میخواستیم به خانه برگردیم، سعید در تکه کاغذی کوچک شمارهاش را به من داد و در یک چشم به هم زدن ناپدید شد. آن روز کاملا گیج بودم و نمیدانستم چه کار کنم. چند بار میخواستم تکه کاغذ را پاره کنم و به سطل آشغال بیاندازم ولی نتوانستم. فکرش را نمیکردم که سعید این کار را بکند و برای همین تصمیم گرفتم به او زنگ بزنم و بگویم که کار اشتباهی کرده است. وقتی سعید گوشی را برداشت، نمیدانستم چه بگویم. حرفهایم بریده بریده بود و به او گفتم که ما فقط همکلاسی هستیم و اگر در امتحان به من کمک کرده، نباید توقعی از من داشته باشد.
سعید با آرامش به همه حرفهایم گوش کرد و قبل از خداحافظی گفت که دوستم دارد و پس از آن گوشی را قطع کرد. نفسم داشت بند میآمد نمیدانستم چه کار کنم. آخر تا قبل از آن از هیچ پسری این جمله را نشنیده بودم. هر طوری بود سعی کردم خودم را کنترل کنم و برای همین سرگرم مطالعه شدم ولی فایده نداشت. سعید جلوی چشمانم بود و جمله آخرش در ذهنم تکرار میشد. احساس میکردم او واقعا به من علاقه دارد و به این ترتیب بود که برای بار دیگر به سراغ تلفن رفتم و به او زنگ زدم. پس از آن دوستی من و سعید آغاز شد و پس از دانشگاه با هم پیاده روی میکردیم و حرف میزدیم. حرفهای او آنقدر عاشقانه و فریبنده بود که فکر میکردم او همان کسی است که میتوانم با وی خوشبخت شوم. سعید میگفت پدرش مرد ثروتمندی است و از نظر مالی هیچ مشکلی ندارد. ماشین، مغازه، خانه، ویلا و... همه این حرفها مرا مجذوب سعید کرده بودند و هر روز بیشتر به او علاقهمند میشدم. این دوستی تا آنجا پیش رفت که من حتی تحمل دیدن حرف زدن او با دیگر دخترهای دانشگاه را نداشتم و میخواستم سعید را مال خودم کنم. برای همین بود که پس از گذشت 3 ماه از دوستی ما به او پیشنهاد کردم که با هم ازدواج کنیم و سعید هم قبول کرد. وقتی این تصمیم را با پدر و مادرم در میان گذاشتم، آنها شگفت زده شدند و گفتند من هنوز بچهام و برای ازدواج فرصت زیادی دارم. ولی گوش من به این حرفها بدهکار نبود و میخواستم هر طوری شده با سعید ازدواج کنم. مدتی بعد توانستم با اصرارهای زیاد مادرم را راضی کنم و یک روز سعید را به دیدن او بردم. مادرم هم از سعید خوشش آمد و به این ترتیب خانواده ما با این ازدواج موافقت کردند. تابستان اولین سال دانشگاهم بود که خانواده سعید برای خواستگاری به خانه ما آمدند و من و سعید به عقد هم درآمدیم. چند ماه بعد نیز با هم ازدواج کردیم و چون پدر سعید حاضر نبود پسرش از خانواده دور باشد زندگی مشترکمان را در طبقه دوم خانه آنها آغاز کردیم. زندگی ما اگرچه در ابتدا آرام و خوب بود ولی رفته رفته با دخالتهای خانواده سعید وارد مرحله تازهای شد. مادر شوهرم دوست نداشت من ادامه تحصیل بدهم و میگفت باید خانه داری کنم. سعید هم نمیتوانست روی حرف مادرش حرف بزند و مدتی بعد من از دانشگاه انصراف دادم، اما این پایان ماجرا نبود و زمانی که در خانه بودم دخالتهای مادر سعید بیشتر آزارم میداد. اگر چیزی به او میگفتم، سعید آنقدر ناراحت میشد که کار به دعوا و کتک کاری میرسید. رفته رفته احساس میکردم، همه حرفهای سعید قبل از ازدواج دروغ بود و او نمیتواند برای زندگی خودش تصمیم بگیرد. وقتی این مسئله را با وی در میان گذاشتم شروع به فحاشی و کتک زدن من کرد به طوری که صورتم پر از خون شد و تا چند روز نتوانستم از خانه خارج شوم. دیگر تحمل این زندگی برایم غیرممکن بود و تصمیم گرفتم برای این که سعید را به روزهای اول برگردانم به خانه پدرم بروم. ولی قهر کردن من باعث شد که خانواده سعید او متقاعد کنند که من به درد پسرشان نمیخورم و به این ترتیب سعید تصمیم گرفت از من جدا شود. حالا هم به دادگاه آمدهایم تا به این زندگی خاتمه دهیم و برای همیشه از هم جدا شویم.
حرفهای مریم اگرچه ممکن است برای بسیاری از ما تکراری باشد ولی نشان دهنده واقعیت تلخی که بین جوانان امروزی رواج دارد. تصمیمهای شتابزده هیچ گاه نمیتوانند زندگی پایدار به ارمغان آورند و بسیاری از آنها بیگمان محکوم به شکست هستند.
| | | | | | | | |
|
 |
تحليل |
 |
 |
| :: اقتصادی :: |
 |
|
| :: فناوری اطلاعات :: |
 |
|
| :: روی خط جوانی :: |
 |
|
| :: ورزش :: |
 |
|
| :: فرهنگ و هنر :: |
 |
|
| :: حوادث :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|