 |
توصيه روز |
 |
 |
| :: بازار کامپيوتر :: |
 |
|
| :: نکته آموزشی :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|
|
|
|
زندان، سرنوشت محتوم یک کیفقاپ
|
| | | |
 | علیرضا که از باند عشق علی و رفتار او حرف میزند آدم را به یاد خلافکاران بزرگ تاریخ مثل آلکاپن و گنگسترهای معروف آمریکا میاندازد. | «برای من که تازه وارد باند بزرگ عشق علی شده بودم نشستن پشت موتور او یک افتخار بود. عشق علی بزرگترین سارقی بود که تا آن زمان میشناختم و پدر کیفقاپی ایران به شمار میرفت. او مردی باهوش و ذکاوت بسیار بالا بود و همه افراد باند از وی حساب میبردند. هیچکس جرات نداشت روی حرفش حرف بزند یا دستور او را اجرا نکند. من فکر میکردم در کنار او میتوانم به پول یادی برسم و زندگیم را تا ابد تامین کنم ولی غافل از این که سارقان بزرگ هم به دام میافتند و سرانجام اینکارها جایی جز زندان نیست».
این جملات، حرفهای پسر 24 سالهای است که چندی پیش به اتهام شرکت در دهها فقره کیفقاپی دستگیر و روانه زندان شد. او علیرضا نام دارد و یکی از اعضای باند معروف عشق علی است. باندی که طی سالها فعالیت مجرمانه در تهران، میلیونها تومان پول نقد مشتریان بانکها و اماکن تجاری بزرگ را به سرقت برده و موجب ناامنی وسیعی در این شهر شده بودند.
علیرضا که از باند عشق علی و رفتار او حرف میزند آدم را به یاد خلافکاران بزرگ تاریخ مثل آلکاپن و گنگسترهای معروف آمریکا میاندازد. افرادی که الگوی بسیاری از خلافکاران کشورهای آمریکایی بودند اگر کسی دست به فعالیتهای مجرمانه وسیعی میزد به او لقب آلکاپن یا دیگر خلافکاران معروف میدادند، اما طبق گفتههای علیرضا تفاوت عشق علی با این افراد این بود که هیچگاه از اسلحه استفاده نمیکرد و حرفه او کیفقاپی بود. آن هم کیفقاپیهای کلان از افراد ثروتمند.
علیرضا میگوید: قبل از این که وارد باند عشق علی شوم یک سارق ساده بودم. من و یکی از دوستانم به نام مرتضی یک دستگاه موتورسیکلت تهیه کرده بودیم و به وسیله آن دست به کیفقاپی میزدیم. هر دوی ما از خانوادههای فقیر پایین شهر بودیم که از درس و مدرسه به جایی نرسیده بودیم و هیچ وقت هم نتوانستیم وارد حرفه و شغلی آبرومندانه شویم. پدر من یک واکسی و مادرم از همان زمانی که به یاد دارم بیمار بود. برادر بزرگم پس از این که در ایران به جایی نرسید، قاچاقی به ترکیه رفت و دیگر خبری از او نشد. پس از برادرم خواهر بزرگم بود که عقب افتادگی ذهنی داشت و من بدون آن که کسی راهنمایم باشد و ارشادم کند بزرگ شدم.
وی ادامه میدهد: از همان بچگی به خاطر تفاوت طبقاتی که بین من و بسیاری از همکلاسیهایم وجود داشت پولدار شدن برایم آرزو بود و میخواستم هر طوری شده، مردی ثروتمند شوم. سرقتهای کوچک و بزرگی که در کلاس درس از همکلاسیهایم انجام میدادم باعث شد تا بارها از مدرسه اخراج شوم و پس از مدتی ترک تحصیل کردم و همراه پدرم کنار پیادهروها به واکس زدن کفشهای مردم سرگرم شدم. چون علاقهای به این کار نداشتم، مدت کمی دوام آوردم و بعد در یک رستوران کار پیدا کردم. آنجا بود که با مرتضی آشنا شدم و پس از این آشنایی به سرقت و کیفقاپی روی آوردم.
اولین سرقتی که انجام دادیم، از یکی از مشتریان رستوران بود. محل کار ما در منطقهای اعیاننشین بود و افراد ثروتمند به آنجا میآمدند. یک شب وقتی میخواستم سفارش یکی از مشتریان را به سرمیزش ببرم متوجه شدم در کیفش باز و تعدادی چک مسافرتی داخل آن است. بدجوری وسوسه شده بودم و برای همین ماجرا را با مرتضی در میان گذاشتم. وقتی مرتضی فهمید، آن زن پول زیادی همراه خود دارد، از مالک رستوران 2 ساعت مرخصی گرفت و از رستوران خارج شد. بعدا متوجه شدم او بیرون از رستوران در انتظار آن زن نشسته بود و وقتی او از رستوران خارج شد، در یک چشم برهم زدن به او حمله کرد و کیفش را به سرقت برد. آن شب وقتی کارمان تمام شد، همراه مرتضی از رستوران خارج شدیم و در بین راه، او کیف مسروقه را به من نشان داد. آن کیف را به خوبی میشناختم و با دیدنش به یاد آن زن افتادم. داخل کیف 800 هزار تومان چک مسافرتی و 200 هزار تومان پول نقد وجود داشت. مرتضی نصف پولها را به من دادو گفت حالا ما هم میتوانیم مثل آدمهای پولدار خوش بگذرانیم. در آن لحظه احساس عجیبی داشتم چرا که تنها در عرض چند ساعت، این همه پول به دست آورده بودم و اگر میخواستم، آن را با درآمد خودم مقایسه کنم حقوق چندماهم میشد. پس از این سرقت بود که همراه مرتضی تصمیم گرفتیم این کار را ادامه دهیم. با پول مسروقه یک دستگاه موتور سیلکت خریدیم و مدتی را در شهر به خوشگذرانی پرداختیم. هر دو از رستوران بیرون آمده بودیم و قصد داشتیم یک باند 2 نفره تشکیل دهیم. از آن روز به بعد، مقابل بانکها و اماکن تجاری پرسه میزدیم و افرادی را که پول زیادی داشتند شناسایی میکردیم. سپس با تعقیب آنها به انتظار فرصتی مناسب مینشستیم تا وارد عمل شویم و کیف پول طمعمههایمان را به سرقت ببریم. در یکی از همین سرقتها بود که با اعضای باند عشق علی آشنا شدیم. آن روز پس از سرقت کیف یک مرد که پر از دلار بود پا به فرار گذاشتیم ولی پس از مدتی متوجه شدیم 2 موتور سوار ما را تعقیب میکنند. آنها در یک کوچه بن بست ما را گیر انداختند. ولی مرتضی توانست فرار کند. من که فکر میکردم این دو مرد مامور پلیس هستند، همه چیز را تمام شده میدیدم و بلافاصله کیف را به آنها دادم. یکی از آنها پس از گرفتن کیف نگاهی به محتویات داخل آن انداخت و سپس به من گفت برای چه کسی کار میکنی. من جواب دادم که این اولین بار بودکه دست به سرقت زدهام و تا حالا هیچ خلافی مرتکب نشدهام آن مرد نیز مرا سوار موتور کرد وهمگی به راه افتادیم. در بین راه، مردی که پشت سر من نشسته بود از من درباره عشق علی پرسید و جواب دادم که او را نمیشناسم. سپس پیشنهاد داد که اگر میخواهم با بزرگترین سارق ایران کار کنم همراه او بروم و من هم پذیرفتم. عشق علی مردی کوتاه قد، کم و بسیار خوش اخلاق بود. وقتی مرا دید، پرسید تا حالا بزرگترین سرقتی که انجام داده ای چقدر بوده و من هم جواب دادم. 5 میلیون تومان تراول چک که پس از فروش آنها به یک مالخر فقط 500 هزار تومان نصیبم شد. سپس گفت اگر میخواهی با من کار کنی باید سرقتهای بزرگتر از این را انجام دهی تا بتوانی پول خوبی به دست بیاوری.
به این ترتیب همکاری من با باند عشق علی شروع شد و همراه اعضای باند به سرقت میرفتم.
طعمههای ما کسانی بودند که از بانک دلار یا پولهای کلان دریافت میکردند. ما 2 گروه میشدیم که گروه اول عملیات سرقت را انجام میداد و گروه دوم نیز به عنوان مراقب عمل میکرد. اگر هنگام سرقت یکی از اعضای گروه سرقت گیر میافتاد وظیفه گروه مراقبت بود که به کمک او بیاید و نجاتش دهد. اگرچه در سرقتهایی که انجام میدادیم، عشق علی درصد بالایی را از آن خود میکرد، ولی به ما هم پول خوبی میرسید. اعضای گروه مطیع عشق علی بودند و هیچ کسی جرات نمیکرد به حرف او شک کند. عشق علی توانایی بالایی در زاغزنی داشت. از روی چهره آدمها حدس میزد که چقدر پول همراه خود دارند. فعالیت من در این باند ادامه داشت تا این که ماموران توانستند 2 نفر از همدستانمان را دستگیر کنند. آنها مدتها به دنبال ما بودند و پس از دستگیری این 2 نفر رفته رفته بقیه اعضای باند از جمله من، عشق علی و معاونان او نیز دستگیر و پس از محاکمه به حبسهای طولانی مدت محکوم شدیم.
با گفتن این جمله، صحبتهای علیرضا به پایان میرسد و سکوت بین ما را فرا میگیرد. او باید چندین سال پشت میلههای زندان بماند و به گفته خودش معلوم نیست پس از آزادی سرنوشتش به کجا ختم میشود.
| | | | | | | | | | |
|
 |
تحليل |
 |
 |
| :: اقتصادی :: |
 |
|
| :: فناوری اطلاعات :: |
 |
|
| :: روی خط جوانی :: |
 |
|
| :: ورزش :: |
 |
|
| :: فرهنگ و هنر :: |
 |
|
| :: حوادث :: |
 |
|
|
 |
 |
|
 |
|
|